عبور از خشم و زخم جنگ به معنای فراموش کردنِ فقدان‌ها نیست، بلکه به معنای یافتن دلیلی جدید برای ایستادن دوباره است.

مهسا زحمتکش
شنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۳:۳۸
راهکارهایی برای عبور از زخم جنگ

پس از آتش بس و قطع شدن صدای انفجار و پدافندها بعد از چهل روز یک سکوت نسبی ایجاد شده است. اما این سکوت همیشه به معنای آرامش نیست. برای بسیاری، این آغازِ هجومِ بی‌صدای دو حس ویرانگر است: خشمی شعله‌ور از ناعادلانه‌ بودن زخم‌ها و پوچی عمیقی که از تماشای جای خالی عزیزان یا خانه‌های فرو ریخته جوانه می‌زند. باید دانست که این آشوب درونی، نه نشانه‌ فروپاشی، بلکه مکانیسم طبیعیِ روان برای "بقای دوباره" و هضمِ حقیقتی است که پیش از این در هیاهوی جنگ گم شده بود.

خشم یا نقاب موقت درد

خشم اغلب نقش یک «سپر» را بازی می‌کند. روان ما برای اینکه مستقیماً با دردِ عمیق و فلج‌کننده‌ی سوگ یا ویرانی روبرو نشود، آن را به خشم تبدیل می‌کند؛ چون خشم به انسان حس قدرت و کنترلِ کاذب می‌دهد، در حالی که غم انسان را منفعل می‌کند. به رسمیت شناختن خشم یعنی بپذیریم که زیر این لایه‌ی آتشین، اقیانوسی از درد وجود دارد که نیاز به دیده شدن دارد.

خطرات انکار

بسیاری از ما فکر می‌کنیم با «توی خود ریختن» یا انکار خشم، آدم قوی‌تری به نظر می‌رسیم، اما احساساتِ سرکوب‌شده هرگز نمی‌میرند؛ آن‌ها فقط تغییر شکل می‌دهند:

سمّی شدن دردهای جسمی: وقتی آگاهانه به خشم اجازه ابراز نمی‌دهیم، ذهن این انرژیِ تخلیه‌نشده را به جسم می‌فرستد. دردهای مزمن کمر، سردردهای تنشی (میگرن‌های عصبی)، گرفتگی شدید شانه و گردن، و مشکلات گوارشی ناگهانی، اغلب فریادهای فروخورده‌ی خشمی هستند که زبان برای گفتنشان پیدا نکرده‌ایم. جسم در واقع دارد باری را حمل می‌کند که روان از پذیرش آن سرباز زده است.

جابجایی خشم و پرخاشگری به نزدیکان: این خطرناک‌ترین بخش انکار است. خشمِ سرکوب‌شده مثل بخارِ محبوس در دیگ زودپز است؛ چون جرئت نداریم یا نمی‌توانیم خشممان را سرِ عامل اصلی (جنگ، بی‌عدالتی یا مسببان شرایط) خالی کنیم، ناخودآگاه نزدیک‌ترین و امن‌ترین افراد زندگیمان را هدف قرار می‌دهیم.

مثلا پدری که از ویرانیِ کارش خشمگین است اما آن را انکار می‌کند، ممکن است سرِ کوچک‌ترین اشتباهِ کودک‌اش فریاد بکشد. در اینجا، کودک فقط «دم‌دستی‌ترین» هدف برای تخلیه‌ی آن فشار درونی است. این رفتار، دژِ مستحکم خانواده را از درون سست می‌کند.

 آتشی که باید مهار شود

خشم پس از داغ‌دیدگی یا ویرانی، واکنشی به تضییع حق است. ما خشمگین هستیم چون آن زندگی که لیاقتش را داشتیم از ما گرفته شده است. به رسمیت شناختن خشم به معنای «پرخاشگر بودن» نیست؛ بلکه به معنای «صادق بودن» با خود است.

وقتی به همسرتان یا دوستتان می‌گویید «من بابت این اتفاقات خیلی خشمگینم و احساس می‌کنم عدالت رعایت نشده»، در واقع دارید شیرِ اطمینان دیگ زودپز را باز می‌کنید. با این کار، دیگر نیاز نیست آن را به صورت دردِ معده یا تندی با فرزندتان بروز دهید.

باید به خودمان یادآوری کنیم که خشمگین بودن در برابر ظلم و ویرانی، نشانه‌ی سلامت روان و داشتنِ شرف است، نه نشانه‌ی بی‌صبری یا ضعفِ ایمان.

درک ماهیت پوچی

پوچی زمانی رخ می‌دهد که پیوند ما با «آینده» قطع شود. در زمان جنگ، تمام انرژی ما صرف «بقا» (زنده ماندن در لحظه) می‌شود. اما با برقراری آتش‌بس، ذهن به طور ناگهانی از حالت اضطراری خارج شده و به فردا نگاه می‌کند؛ وقتی در فردا چیزی جز جای خالیِ فقدان‌ها نمی‌بیند، دچار سرگیجه‌ای به نام پوچی می‌شود. این حس، نه یک بیماری، بلکه واکنش طبیعی روان به «تخریبِ ساختارِ آرزوها» است.

توقع نداشته باشید هر روز حالتان بهتر شود. بازگشت به زندگی خطی نیست؛ ممکن است یک روز امیدوار باشید و روز بعد دوباره خشمگین. این نوسان بخشی از مسیر بهبودی است

پذیرش «نقصِ زندگی» به جای کمال‌گرایی

یکی از ریشه‌های پوچی، انتظار ما برای بازگشت به همان زندگیِ کاملِ قبل از بحران است. وقتی می‌بینیم آن کمال دیگر در دسترس نیست، همه چیز را تمام‌شده می‌پنداریم.

باید بیاموزیم که زندگیِ پس از ویرانی، مثل یک ظرف سفالیِ شکسته است که با بندزنی دوباره سرپا شده؛ این ظرف شاید مثل روز اول صاف نباشد، اما به خاطرِ رنجی که کشیده، ارزشمندتر و صاحبِ «قصه» است. پذیرشِ این «زیباییِ زخمی» اولین قدم برای عبور از پوچی است.

استراتژی «خرده‌معناها»

وقتی معنای بزرگ زندگی (مثل امنیت پایدار یا ثروت) گم شده است، نباید به دنبال جایگزین‌های بزرگ گشت. معنا را باید در مقیاس‌های بسیار کوچک و میکروسکوپی بازسازی کرد:

شستن ظرف‌ها، کمک به یک همسایه برای جابجایی آوار، یا تشویق فرزند برای خواندن یک صفحه کتاب. این‌ها «معناهای لحظه‌ای» هستند. هر عملِ کوچکی که نظمی به هرج‌ومرجِ پیرامون بدهد، یک ضربه به دیواره‌ی پوچی است.

همان‌طور که ویکتور فرانکل (روان‌شناسِ بازمانده از اردوگاه‌های اجباری) می‌گوید: «اگر زندگی رنج بردن است، پس برای زنده ماندن باید معنایی در رنج بردن یافت.» معنای شما در این لحظه، می‌تواند «شاهد بودن» بر تاریخ و «روایتگری» برای نسل بعد باشد تا فداکاری‌ها فراموش نشود.

 تفاوت پوچی با افسردگی در بحران

احساس پوچی در روزهای پس از آتش‌بس، لزوماً یک اختلال روانی نیست. این یک «واکنشِ وجودی» به یک رخدادِ غیرانسانی است. کسی که احساس پوچی می‌کند، در واقع می‌گوید: «من به این جهانِ ناعادلانه اعتراض دارم.» این اعتراض نشان‌دهنده‌ی بیداریِ روح است، نه خاموشیِ آن.

بازگشت به «ما» به عنوان پناهگاهِ معنا

پوچی در انزوا رشد می‌کند. وقتی رنجِ خود را بخشی از رنجِ بزرگترِ جامعه می‌بینیم، معنا تغییر می‌کند. داغ نباید در سکوت بماند. درباره‌ی عزیز از دست رفته حرف بزنید، خاطراتش را مرور کنید و اجازه دهید اشک‌ها سرازیر شوند. گریستن، شستشوی روان از سموم تروما است. بازگشت به فعالیت‌های جمعی، حتی در حد شرکت در پاکسازی محله یا جلسات خانگی، به فرد حس «مفید بودن» می‌دهد. احساسِ «به دردِ کسی خوردن»، قدرتمندترین پادزهر برای احساس بیهودگی و پوچی است. وقتی با خانواده‌های مشابه خود معاشرت می‌کنید، متوجه می‌شوید که رنج شما «منحصر به فرد» اما «غیرقابل درک» نیست. تقسیم کردن بارِ غم با دیگران، وزن آن را برای هر فرد سبک‌تر می‌کند.

همچنین توقع نداشته باشید هر روز حالتان بهتر شود. بازگشت به زندگی خطی نیست؛ ممکن است یک روز امیدوار باشید و روز بعد دوباره خشمگین. این نوسان بخشی از مسیر بهبودی است.

برچسب‌ها

پیام شما به ما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

پربازدیدها

پربحث‌ها