تجربهی جنگ، فراتر از ابعاد نظامی و سیاسی، عمیقترین لایههای حیات اجتماعی و فردی یک ملت را تحت تأثیر قرار میدهد. در تجربهی تاریخی جامعه ما و سالهای دفاع مقدس، شاهد بودیم که جنگ علیرغم ایجاد موجی بینظیر از همبستگی ملی و ایثار، چالشهای روانی و عاطفی پیچیدهای را نیز به نهاد خانواده تحمیل کرد.
بسیاری از خانوادهها پس از بازگشت عزیزانشان از جبههها یا پایان دوران موشکباران و آوارگی، با واقعیتی مواجه شدند که با تصورات قبلیشان متفاوت بود؛ گویی زخمهای پنهان جنگ، تازه در زمان صلح دهان باز کرده بودند.
جنگ تحمیلی سوم نیز از این قاعده مستثنی نبود و این گسست عاطفی که گاه در سکوتهای طولانی، پرخاشگریهای ناگهانی یا بیتفاوتیهای مزمن بروز میکرد، موضوعی است که پژوهشهای بینالمللی نیز ابعاد علمی آن را تایید میکنند.
انتقال بیننسلی تروما و سلامت روان والدین
طبق پژوهشهای دکتر ترزا بتانکور در زمینه «اثرات بیننسلی جنگ» میتوان گفت که سلامت روان والدین، «ستون فقرات» پایداری خانواده است. وقتی والدین با اختلالات پس از سانحه، افسردگی یا اضطراب ناشی از جنگ دست و پنجه نرم میکنند، ظرفیت عاطفی آنها برای پاسخگویی به نیازهای فرزندان تخلیه میشود.
در نتیجه والدینی که خود درگیر ترمیم روان خود هستند، ناخواسته دچار «بیحسی عاطفی» میشوند که باعث میشود فرزندان احساس رهاشدگی کنند.
از طرفی جنگ و بحرانهای طولانیمدت، سیستم عصبی افراد را در حالت «گوشبهزنگی مداوم» قرار میدهد. طبق مقالات منتشر شده در PubMed، والدینی که تحت این فشارها بودهاند، دچار نوعی «فرسودگی شفقت» میشوند.
رزمندگان یا خانوادههایی هم که تحت استرس شدید بودند، پس از بحران ممکن است در ابراز محبت معمولی دچار مشکل شوند. این به معنای بیمیلی نیست، بلکه ظرفیت روانی آنها برای پردازش احساسات مثبت بهشدت کاهش یافته است.
تداخل استرسهای معیشتی با روابط خانوادگی
پس از جنگ، خانوادهها معمولاً با ویرانیهای اقتصادی و نیاز مبرم به بازسازی معیشت روبرو هستند. تداخل شدید میان تلاش برای بقای اقتصادی و وظایف والدینی، منجر به افزایش سطح استرس و افسردگی در والدین میشود و وقتی استرس شغلی و معیشتی به اوج میرسد، «کارآمدی والدینی» کاهش یافته و تعاملات مثبت جای خود را به تنش، پرخاشگری یا سکوت طولانی در خانه میدهد.
تغییر در پویایی قدرت و نقشهای سنتی
همچنین یکی از دلایل اصلی گسست، تغییر ساختار قدرت در خانواده است. در طول جنگ، ممکن است همسر یا فرزندان بزرگتر وظایفی را بر عهده گرفته باشند که پیش از آن بر عهده فرد غایب (سرباز یا والد) بوده است. برای مثال، ممکن است نوجوانی در غیاب والدین مسئولیت خانواده را بر عهده گرفته باشد یا زنان نقشهای اقتصادی جدیدی ایفا کرده باشند و وقتی فرد به خانه بازمیگردد، تلاش برای بازپسگیری نقش قبلی بدون در نظر گرفتن تغییرات هویتی سایر اعضا، منجر به اصطکاک میشود. اگر خانواده نتواند پویایی جدیدی ایجاد کند، اعضا به جای همبستگی، به پیلههای تنهایی خود پناه میبرند.
در واقع بسیاری انتظار دارند که پایان یک دوره سخت، پیوند اعضای خانواده را مستحکمتر کند؛ اما باید بگویییم که فرآیند «بازگشت به وضعیت عادی» میتواند به اندازه خود بحران، برای ساختار خانواده مخرب باشد
تروماهای خاموش و «دیوار سکوت»
اعضای خانوادهای که از هم دور بودهاند، در طول زمان جدایی، تجربیات وحشتناکی را از سر گذراندهاند که ممکن است برای طرف مقابل غیرقابل درک باشد.
اعضای خانواده احساس میکنند که بخشی از وجود عزیزشان برای آنها غریبه و غیرقابل دسترس است. این عدم شفافیت عاطفی، صمیمیت را از بین برده و نوعی زندگی در سایه را ایجاد میکند.
به طور مثال فردی که بنا به شغلش از ماموریت بازگشته یا بازماندهای که شاهد اتفاقات ناخوشایند بوده، برای محافظت از خانواده یا به دلیل ناتوانی در بیان تروما، سکوت میکند. این سکوت توسط سایر اعضا به عنوان «بیمیلی به ارتباط» یا «نامهربانی» تعبیر شده و شکاف عاطفی عمیقی ایجاد میکند.
همبستگی خانواده پس از جنگ، نیازمند «بازسازی عاطفی» به موازات بازسازی فیزیکی است. در جامعه ما نیز تجربیات نشان داده که مداخلات اجتماعی، حمایتهای روانی-معنوی و ایجاد فضایی برای گفتگو درباره تروماهای پنهان، میتواند مانع از تبدیل شدن افتخارِ صبوری به رنجِ تنهایی در فضای خانواده شود. حضور در مراسمات شبانه و تجمعات محلی، این پیلهی تنهایی را میشکند. این تجمعات شبانه، فضایی را ایجاد میکرد تا خانوادهها به جای فرورفتن در انزوای فردی، در یک سوگ یا شادی مشترک با همسایگان سهم داشته باشند و از این طریق، سنگینی غمهای درونیشان را با درک متقابل کاهش دهند. به طور کلی خانوادهها نیازمند یادگیری مهارتهای ارتباطی جدیدی هستند تا بتوانند هویت جدید خود را پس از بحران بپذیرند و بازتعریف کنند.



پیام شما به ما