نرسیدن به اهداف و آرزوها، صرفاً یک ناکامی ساده نیست؛ بلکه در بسیاری از مواقع به یک سوگِ حلنشده در ناخودآگاه تبدیل میشود که دستاوردهای فعلی انسان را مسموم میکند.
یادآوری مداوم رنجها و ازخودگذشتگیهای والدین، نه تنها پیوند عاطفی با فرزند را تقویت نمیکند، بلکه با ایجاد "بدهکاری روانی"، نوجوان را به سمت انزوای عاطفی سوق میدهد.
گاهی عصبانیت و بهانهگیری کودک فقط رفتاری نیست؛ بعضی کمبودهای غذایی میتواند روی خلقوخو، تمرکز و کنترل هیجانات اثر بگذارند.
وقتی تمام زندگی یک نوجوان در مانیتور خلاصه میشود، تشخیص مرز میان "استقلال" و "انزوا" دشوارتر از همیشه است.
بررسی مکانیسمهای عصبشناختی پدیده «کودکان عصبی بیزبان» نشان میدهد که چرا حذف گفتگو از خانه، ترمزهای مغزی فرزندان را میبرد و فضا را برای فوران پرخاشگری فیزیکی مهیا میسازد.
یک رزومه درخشان بدون یک روان سالم، تنها نقابی است که در اولین بحران بزرگ بزرگسالی فرو میریزد. هدف تربیت نباید ساختن یک «ماشین موفقیت» باشد، بلکه باید پرورش انسانی باشد که بتواند با نقصهای خود کنار بیاید.
بازگو کردن راز نوجوان، وقتی برای کنترل کردن او باشد، اشتباهی بزرگ است؛ اما اگر برای مراقبت از او در برابر خطرات جبرانناپذیر باشد، یک مسئولیت انسانی است.
آیا تابهحال فکر کردهاید که چرا برخی کودکان هنگام ناکامی جیغ میکشند و برخی دیگر میگویند: "من الان ناراحتم"؟ کلید این تفاوت در مهارتی نهفته است که روانشناسان آن را "برچسبزنی عاطفی" مینامند.


