ما آدمها تازگی گرفتار یک وسواس عجیب شدهایم؛ وسواسِ بهرهوری. انگار دیگر فقط کار و درس نیست که باید از آن نتیجه بگیریم؛ راهرفتن، رانندگی، ظرفشستن، ورزشکردن، سفر رفتن و حتی استراحتکردن هم باید به «رشد» ما کمک کنند! کافی است چند دقیقه بیکار بمانیم تا صدایی در سرمان بگوید: «میتوانستی از این زمان بهتر استفاده کنی.»
اما شاید مسئله دقیقاً همینجاست: گاهی آنقدر مشغول استفادهکردن از زمانیم که فرصت تجربهکردنش را از دست میدهیم.
اگر راه میروی، چرا چیزی گوش نمیدهی؟
تصور کنید کسی در مسیر برگشت از سر کار است. هدفون در گوشش است و همزمان یک پادکست آموزشی گوش میدهد. به خانه که میرسد، موقع ظرفشستن یک ویدئوی آموزشی پخش میکند. شب، قبل از خواب، به جای سکوت، سراغ فایل آموزش زبان میرود.
حتی ممکن است خواب هم برایش یک فرصت آموزشی باشد!
این رفتارها در ظاهر نشانه نظم و تلاشاند؛ اما پشت آنها یک تصور پنهان وجود دارد: «نباید هیچ دقیقهای بیاستفاده بماند.»
در حالی که همه دقایق زندگی قرار نیست چیزی به رزومه، مهارت یا درآمد ما اضافه کنند.
دامِ «بیشتر انجام بده»
الیور برکمن، نویسنده کتاب Four Thousand Weeks: Time Management for Mortals (چهار هزار هفته؛ مدیریت زمان برای انسانهای فانی)، دقیقاً به همین تناقض میپردازد. او میگوید مسئله اصلی زندگی این نیست که چطور همه کارها را انجام دهیم؛ چون با زمان محدودی که داریم، اساساً نمیتوانیم همه کارهای ارزشمند را انجام دهیم.
او در گفتوگویی که سال ۲۰۲۳ با Dropbox داشت، توضیح میدهد که بهرهوری میتواند وارد یک چرخه بیپایان شود: ابزارهایی میسازیم تا زمان کمتری برای کارها صرف کنیم، اما زمان آزادشده را دوباره با کارهای بیشتری پر میکنیم.
یعنی اگر امروز کاری را در یک ساعت انجام میدهیم و فردا با یک ابزار جدید آن را در ۳۰ دقیقه تمام میکنیم، لزوماً نیم ساعت استراحت نمیکنیم؛ خیلی وقتها همان نیم ساعت را هم به فهرست کارهایمان اضافه میکنیم.
زمان آزاد نمیشود؛ فقط ظرفیتمان برای انجام کارهای بیشتر بالا میرود.
حتی استراحت هم پروژه شده!
ماجرا وقتی عجیبتر میشود که این نگاه به استراحت هم سرایت میکند.
مدیتیشن میکنیم تا بعداً بهتر کار کنیم. ورزش میکنیم تا انرژی بیشتری برای کار داشته باشیم. سفر میرویم تا با حال بهتری برگردیم و دوباره به کارهایمان برسیم.
البته هیچکدام از اینها ذاتاً بد نیستند. مسئله زمانی شروع میشود که ارزش هر فعالیت را فقط با خروجی بعدی آن بسنجیم.
چون بعضی چیزهای مهم زندگی اصلاً خروجی قابلاندازهگیری ندارند.
یک گفتوگوی طولانی با دوستمان چه «محصولی» تولید میکند؟
خیرهشدن به باران چطور؟
قدمزدن بدون پادکست؟
بازیکردن با بچه؟
یک عصر که هیچ اتفاق خاصی در آن نمیافتد؟
شاید هیچکدام بهرهوری قابل گزارش نداشته باشند؛ اما این به معنی بیارزشبودنشان نیست.
مغز ما هم برای چند کار همزمان ساخته نشده
البته مشکل فقط فلسفی نیست. پژوهشهای علمی درباره چندوظیفگی هم نشان میدهند که آنچه ما «انجام چند کار با هم» مینامیم، در بسیاری از مواقع در واقع جابهجایی مداوم توجه بین فعالیتهاست.
طبق یک مرور پژوهشی منتشرشده در سال ۲۰۲۳ در Frontiers in Cognition، چندوظیفگی دیجیتال میتواند بار توجهی ایجاد کند و بر عملکرد شناختی اثر بگذارد. پس وقتی در حال پیادهروی، پادکست گوش میدهیم؛ هنگام غذا خوردن، پیامها را چک میکنیم؛ و در زمان استراحت، محتوای آموزشی مصرف میکنیم، لزوماً چند برابر استفاده مفید از زمان نکردهایم. گاهی فقط داریم زمان را تکهتکه میکنیم.
همه چیز قرار نیست به «رشد» منجر شود
یک اشتباه رایج این است که فکر کنیم هر چیزی که خروجی ملموسی ندارد، اتلاف وقت است.
در حالی که پژوهشهای مربوط به اوقات فراغت و بهزیستی تصویر متفاوتی نشان میدهند. یک مرور تلفیقی در سال ۲۰۲۴ که ۱۲۵ مقاله درباره تعطیلات و بهزیستی ذهنی را بررسی کرده، نشان میدهد اوقات فراغت و سفر میتوانند از مسیرهایی مانند بازیابی روانی و تجربههای مثبت، به بهزیستی کمک کنند.
یعنی ممکن است یک فعالیت هیچ مهارت جدیدی به ما یاد ندهد، درآمدمان را بیشتر نکند و حتی چیزی برای تیکزدن در فهرست کارهایمان نداشته باشد؛ اما همان فعالیت برای حال خوب و بازیابی ما مهم باشد. این دقیقاً همان جایی است که باید تعریفمان از «هدر دادن وقت» را دوباره بررسی کنیم.
خطر واقعی، وقت تلفشده نیست
برکمن در آثارش روی یک نکته مهم دست میگذارد: زمان ما محدود است و قرار نیست بتوانیم همه چیز را تجربه کنیم، همه مهارتها را یاد بگیریم و به همه هدفها برسیم. پس شاید بلوغ در مدیریت زمان، این نباشد که یاد بگیریم هر دقیقه را چطور پر کنیم. شاید این باشد که یاد بگیریم کدام دقیقهها را عمداً خالی بگذاریم.
چون اگر از ترس هدررفتن زمان، هر لحظه را با کار، آموزش، محتوا و هدف پر کنیم، ممکن است اتفاق عجیبتری بیفتد: زمانمان ظاهراً «هدر نرفته»، اما خود زندگی از لابهلای آن همه کار ناپدید شده است.
شاید لازم نباشد وقتی راه میرویم، چیزی گوش بدهیم.
لازم نیست هر سفر را به تجربهای فوقالعاده تبدیل کنیم.
لازم نیست هر شب قبل از خواب یک مهارت جدید یاد بگیریم.
گاهی میشود فقط نشست.
فقط قدم زد.
فقط خندید.
فقط با کسی حرف زد.
چون زندگی قرار نیست همیشه چیزی تولید کند. بعضی لحظهها قرار است فقط زندگی شوند.



پیام شما به ما