والدینی که به قیمت فرو ریختن دیوارهای اقتدار، تلاش می‌کنند "بهترین رفیق" فرزندشان باشند، ناخواسته آن‌ها را در دنیایی بی‌قانون و پراسترس رها می‌کنند.

مهسا زحمتکش
یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۸
باید و نباید رفاقت با فرزند

بسیاری از والدین امروزی، در تلاش برای پرهیز از الگوهای استبدادی نسل‌های گذشته، به سمتی دیگر غش کرده‌اند: تبدیل شدن به «بهترین دوست» فرزند.

اگرچه صمیمیت و درک متقابل ستون‌های اصلی یک رابطه سالم هستند، اما وقتی والدین مرزهای والدگری را برای رسیدن به رفاقت مطلق حذف می‌کنند، در واقع فرزند خود را در دنیایی بدون ساختار رها می‌کنند. روان‌شناسان بر این باورند که کودک به «رفیق» نیاز ندارد (چون هم‌سالان او این نقش را ایفا می‌کنند)، بلکه او به یک «تکیه‌گاه ایمن» و «راهنمای مقتدر» نیاز دارد که بتواند در مواقع بحرانی به او تکیه کند. حذف این فاصله به معنای سلب مسئولیتِ هدایتگری از والدین است.

در این الگوی رفتاری که در روان‌شناسی به آن «والدگری سهل‌گیرانه» گفته می‌شود، جابه‌جایی نقش‌ها اتفاق می‌افتد. زمانی که والد تلاش می‌کند تمام رازها و جزئیات زندگی خود را با فرزند در میان بگذارد یا برای محبوب ماندن، از تعیین قانون اجتناب می‌کند، پدیده‌ای به نام «والدزدگی» رخ می‌دهد؛ جایی که کودک مجبور می‌شود بار عاطفی والد را به دوش بکشد یا در جایگاه تصمیم‌گیرنده‌ای قرار بگیرد که هنوز بلوغ شناختی لازم برای آن را ندارد. این صمیمیت افراطی، به جای ایجاد امنیت، اضطراب عمیقی در فرزند ایجاد می‌کند، زیرا او احساس می‌کند کسی نیست که در دنیای متلاطم بیرون، از او محافظت کند.
بر اساس نظریه شیوه‌های فرزندپروری دیانا بامریند، روان‌شناس آمریکایی، ‌ بهترین شیوه «فرزندپروری مقتدرانه» است؛ یعنی ترکیبی از صمیمیت بالا و کنترل/نظارت بالا. رفاقت سمی در دسته «سهل‌گیرانه» قرار می‌گیرد که صمیمیت دارد اما فاقد اقتدار است و منجر به کاهش خودکنترلی در کودکان می‌شود.

رابطه والد و فرزند باید مثل یک خانه باشد؛ درها باید برای گفت‌وگو و محبت همیشه باز باشند، اما دیوارهای خانه (مرزها) باید محکم بمانند تا سقف امنیت روی سر فرزند خراب نشود. رفاقت سالم یعنی «صمیمیت در عین رعایت جایگاه»، نه حذف احترام و قانون

پیامدهای حذف مرزهای والدگری

در نگاه سیستمی به خانواده، هر کسی باید در «جایگاه» خودش باشد تا قطار زندگی درست حرکت کند. تصور کنید در یک کشتی، ناخدا بخواهد با تمام ملوان‌ها صمیمی شود و بگوید: «ما همه با هم رفیقیم، اصلاً مهم نیست کی دستور می‌دهد!» شاید در ابتدا خوش بگذرد، اما به محض اینکه دریا طوفانی شود، ملوان‌ها به جای رفیق، به دنبال یک «ناخدا» می‌گردند تا جانشان را نجات دهد.

در خانواده هم دقیقاً همین اتفاق می‌افتد. وقتی والدین مرزها را برمی‌دارند تا رفیقِ صمیمیِ فرزندشان باشند، ناخواسته چند ضربه مهلک به سیستم خانواده می‌زنند:

فرزند بی‌تکیه‌گاه می‌شود: کودک یا نوجوان، رفیقِ هم‌سن‌وسال زیاد دارد، اما او در تمام دنیا فقط دو نفر را دارد که قرار است «بزرگ‌تر» او باشند. وقتی شما از جایگاه والد پایین می‌آیید و هم‌سطح او می‌شوید، او احساس می‌کند دیگر کسی بزرگ‌تر و قدرتمندتر از خودش وجود ندارد که در سختی‌ها به او پناه ببرد. اینجاست که فرزند دچار اضطراب می‌شود، چون می‌بیند کسی نیست که بتواند به او بگوید: «نترس، من حواسم هست و می‌دانم چه کاری درست است.»

استقلال فرزند از بین می‌رود: در خانواده‌های بدون مرز، والد و فرزند بیش از حد در هم گره می‌خورند. فرزند حس می‌کند برای هر کاری باید تایید رفیقش (والد) را داشته باشد و نمی‌تواند شخصیت مستقل خودش را بسازد. این صمیمیتِ افراطی مثل یک «آغوشِ بسیار تنگ» عمل می‌کند که اجازه نفس کشیدن و بزرگ شدن به فرزند نمی‌دهد.

تاب‌آوری در برابر سختی‌ها کاهش می‌یابد: والدی که نقش رفیق را بازی می‌کند، معمولاً برای حفظ محبوبیت خود از «نه» گفتن و مواجهه با فرزند اجتناب می‌کند. نتیجه این است که فرزند در محیطی کاملاً استریل و بدون ناکامی رشد می‌کند و در بزرگسالی، در برابر اولین چالش‌های اجتماعی یا شکست‌های عاطفی، به شدت شکننده و آسیب‌پذیر خواهد بود.

امنیتِ ناشی از قانون گم می‌شود: ساختار و قانون برای کودک به معنای امنیت است. وقتی مرزها فرو می‌ریزند و قانونی وجود ندارد، کودک خود را در اقیانوسی بی‌کران می‌بیند که بدون جلیقه نجات رها شده است. او برای درست رفتن، به «دیوارهایی» نیاز دارد که مسیر را برایش مشخص کنند.

تضاد با مراجع قدرت در آینده: فرزندی که در خانه هیچ حریمی میان خود و والدینش ندیده، در آینده برای پذیرش قوانین اجتماعی، تعامل با معلمان و سلسله‌مراتب کاری دچار مشکل جدی می‌شود؛ چرا که او هرگز مفهوم «احترام به حریم و مرجعیت» را در اولین نهاد اجتماعی زندگی‌اش، یعنی خانواده، نیاموخته است.

در نهایت، باید به این واقعیت علمی توجه داشت که از منظر عصب‌شناسی رشد، واگذاری مسئولیتِ تصمیم‌گیری‌های کلان به فرزندان به بهانه رفاقت، فراتر از یک چالش تربیتی، یک فشار بیولوژیکی آسیب‌زا است. تحقیقات نشان می‌دهند که «قشر پیش‌پیشانی» مغز که مسئولیت مدیریت رفتار، کنترل تکانه‌ها و ارزیابی سود و زیان را بر عهده دارد، تا حدود ۲۵ سالگی به تکامل نهایی نمی‌رسد. بنابراین، وقتی والدین مرزها را حذف کرده و فرزند را در جایگاه برابر برای تصمیم‌گیری قرار می‌دهند، در واقع باری را بر دوش او می‌گذارند که مغز او هنوز توان پردازش و تحلیل آن را ندارد. این سطح از آزادی زودهنگام، به جای قدرت بخشیدن، منجر به سردرگمی و استرس مزمن در فرزند می‌شود؛ چرا که او همچنان نیازمند امضای نهایی و هدایت والدینی است که مغزشان به بلوغ کامل رسیده و می‌توانند نقش «ترمز» و «راهنما» را برای او ایفا کنند.

برچسب‌ها

پیام شما به ما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

پربازدیدها

پربحث‌ها