بعد از حملات و تنشهای اخیر، ذهن کودکان بهطور خودکار شروع به بازسازی صحنههای ترسناکی میکند که دیده یا شنیدهاند. مثلا برخی از والدین میگویند فرزندمان به شدت پرخاشگر شده و مدام تصاویر هولناکی را که دیده یا صداهایی را که شنیده، در ذهنش بازسازی میکند، یا کاملاً بیتفاوت شده و تمایلی به بازی با همسنوسالهایش ندارد و یا هر شب با کابوسهای ترسناک از خواب میپرد و دیگر نمیتواند در اتاقش تنها بخوابد.
این فرآیند که روانشناسان آن را «بازآفرینی ناخودآگاه» و یا «ترومای بازآفرینی» مینامند، صرفاً یک خاطره ساده نیست؛ بلکه هجومی ناگهانی و سهبعدی به حواس کودک است که او را دوباره در دل فاجعه قرار میدهد. برای مدیریت این تصاویر هولناک و کابوسهای نشبانه، نخستین گام این است که بدانیم اینها واکنشهایی طبیعی به یک وضعیت غیرطبیعی هستند.
رمزگشایی از واکنشهای سهگانه کودکان
روانشناسان برجسته معتقدند برای کمک به کودک، ابتدا باید نوع واکنش او را تشخیص دهیم:
فلشبکهای تصویری و حسی: در این حالت، تصاویر، صداها یا حتی بوهای مرتبط با حادثه بهصورت ناخواسته در ذهن کودک بازسازی میشوند. این تجربه به دلیل خارج بودن از کنترل، کودک را دچار وحشت شدید میکند.
برانگیختگی و گوشبهزنگی: کودکانی که دچار این وضعیت میشوند، همواره در حالت آمادهباش و گوشبهزنگ هستند. این افراد معمولاً دچار اختلال خواب میشوند، با کوچکترین صدایی از جا میپرند و به نظر میرسد که هیچگاه آرامش ندارند. این هیجان مداوم نشاندهنده فشار روانی شدیدی است که سیستم عصبی آنها تحمل میکند.
اجتناب و انزوا: در این دسته، کودک تلاش میکند از هر چیزی که یادآور حادثه است دوری کند. این اجتناب میتواند فیزیکی باشد مانند خودداری از خروج از منزل، یا ذهنی مانند سرکوب افکار، سکوت مطلق درباره حادثه و تمایل به فراموشی تعمدی. اگر عوامل محرک در محیط زندگی کودک استمرار داشته باشند، این وضعیت برای او دشوارتر و پیچیدهتر خواهد شد.
بازگشت به ریتم زندگی
والدین باید به کودک اطمینان دهند که تجربه او (مثل کابوس یا ترس) به معنای بیماری یا ضعف نیست، بلکه پاسخی است که هر انسانی ممکن است در شرایط سخت نشان دهد. برای تفهیم این روند به کودکان میتوانید مثلا اگر در گروهی از کودکان، یکی از آنها از ترسهایش گفت، از بقیه بپرسید آیا تجربه مشابهی دارند یا خیر. وقتی کودک متوجه شود در این احساسات تنها نیست، بخش بزرگی از اضطراب او تخلیه شده و احساس امنیت بیشتری میکند.
همچنین برقراری یک برنامه منظم و قابل پیشبینی مثل ساعت مشخص مسواک زدن، نوشیدن شیر و قصهخوانی به کودک آرامش میدهد و توجه داشته باشید که در شرایط بحرانی، از ایجاد تغییرات ناگهانی یا هیجانات جدید پرهیز کنید؛ نظمِ روزانه بهترین پناهگاه برای ذهن کودک است.
همچنین توصیه میشود بزرگسالان بهویژه پدران در زمان بازگشت به خانه، به جای بازیهای پرشور و پرتحرک مانند فوتبال، فعالیتهای آرامبخشی مثل کتابخوانی را جایگزین کنند. ذهن کودک در این شرایط، بیش از هیجان به آرامش و تمرکز نیاز دارد.
هنر گفتگوی صادقانه اما بدون مواجهه مستقیم
برای بازسازی امنیت روانی کودک، صداقت حرف اول را میزند. حقیقت را متناسب با سن او بیان کنید و از دروغهای مصلحتی بپرهیزید، زیرا پنهانکاری اعتماد کودک را ویران میکند. بهترین موقعیت برای گفتگو زمانهایی است که نگاه شما و کودک همسو است (مثل حضور در ماشین)، چرا که عدم مواجهه چشمدرچشم، فشار روانی را کم کرده و پرسیدن سوالات سخت را برای او آسانتر میکند. در این مسیر، به جای ارائه راهکارهای سریع، با آرامش به دغدغههایش گوش دهید و اگر پاسخ سوالی را نمیدانید، صادقانه به آن اقرار کنید؛ همین که بداند در کنارش هستید برای او کافی است.
هدف نهایی در بهبود آسیبهای روانی، تبدیل اطلاعات پراکنده ذهنی به یک روایت منسجم و پیوسته است. تروما زمانی قدرت خود را از دست میدهد که کودک بتواند واقعه را مانند یک داستان معمولی بازگو کند. در واقع، زمانی که تکرار این روایت برای کودک خستهکننده شود، نشاندهنده آن است که دیگر از آن تصویر هراسی ندارد و فرآیند درمان به ثمر رسیده است. با ایجاد این انسجام ذهنی، کودک میتواند بدون بههمریختگی عاطفی، با واقعیت کنار آمده و به آرامش بازگردد.
کابوسهای کودک را کارگردانی کنید
کابوسهای شبانه در شرایط بحرانی واکنشی شایع و جدی هستند. در قدم اول، اگر کودک هنگام یادآوری کابوس دچار لرز یا اضطراب شدید میشود، نباید او را مجبور به حرف زدن کرد؛ بلکه باید ابتدا امنیت و آرامش او را تأمین کرد. کلید رهایی از کابوس، خارج کردن آن از فضای تاریک ذهن و آوردن آن به زیر نور است. زمانی که کودک بتواند کابوس را در قالب کلمات یا نقاشی روایت کند، از قدرت ترسناک آن کاسته میشود.
برای مدیریت این وضعیت، باید به کودک کمک کرد تا حس «کنترل» را بازیابی کند. به او یادآوری کنید که چون کابوس متعلق به اوست، خودش «کارگردان» آن است و میتواند پایانش را تغییر دهد. از کودک بخواهید با استفاده از تخیل خود، یک قهرمان (شخصیتی محبوب، ورزشی یا سینمایی) را وارد داستان کابوس کند تا او را نجات دهد یا جلوی حادثه را بگیرد. جایگزین کردن این پایانهای مثبت و امیدبخش با تصاویر هولناک، به کودک کمک میکند تا به جای اینکه تحت کنترل کابوس باشد، بر آن مسلط شود.
فعالیتهای گروهی را دستکم نگیرید
مشارکت در فعالیتهای گروهی و معنادار، یکی از موثرترین راهکارها برای بازیابی سلامت روان کودکان در شرایط بحرانی است. انجام کارهایی که به کودک حس مفید بودن بدهد مثل «خلق یک صندوقچه خاطرات مشترک» و «نامهنگاری به آینده»، «مراقبت از یک موجود زنده یا گیاه» یا «مشارکت در پروژههای هنری گروهمحور»، حتی در مقیاس کوچک، به او کمک میکند تا از حالت انفعال خارج شود. این فعالیتها باید در محیطی امن و به دور از خطر انجام شوند تا حس سهم داشتن در یک کار مهم را به کودک منتقل کنند.
علاوه بر این، والدین باید آگاه باشند که انزوا و سکوت، آسیب را عمیقتر میکند. برخلاف تصور رایج که حرف زدن درباره واقعه باعث «تازه شدن داغ» میشود، گفتگو با همسالان و آگاهی از اینکه دیگران هم دچار کابوس، بیاشتهایی یا عدم تمرکز هستند، بسیار تسکیندهنده است. برقراری هرگونه ارتباطی که باعث شود کودکان تجربیات خود را پردازش کنند و متوجه شوند در این رنج تنها نیستند، گامی اساسی در مسیر التیام تروماست.
در نهایت، باید به یاد داشت که سلامت روان کودک مستقیماً به حال روحی والدین وابسته است؛ والدین و سرپرستان باید زمانی را برای بازیابی توان و انرژی خود اختصاص دهند، چرا که یک والد فرسوده و غمزده نمیتواند تکیهگاه امنی برای شادی کودک باشد.




پیام شما به ما