جهان هر روز با تصاویر تازه‌ای از جنگ، مرگ و آوارگی روبه‌رو می‌شود اما به نظر می‌رسد توان انسان‌ها برای واکنش نشان دادن به این اتفاقات محدود است. آیا ذهن انسان‌ها در برابر سیل بی‌پایان رنج، به‌تدریج بی‌حس شده است؟

فاطمه روستا
شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۵ - ۱۴:۴۳
چرا تصاویر جنگ دیگر مثل گذشته جهان را تکان نمی‌دهند؟

زمانی بود که انتشار تصویر یک کشتار، بمباران یک شهر یا آوارگی هزاران انسان مردم کشورهای مختلف را برای روزها و حتی هفته‌ها تحت‌تأثیر قرار می‌داد. امروز اما همان تصاویر فقط چند ثانیه فرد را متوقف می‌کند؛ نگاهی کوتاه، چند لحظه شوک و بعد اسکرول به سمت خبر بعدی.

آیا این به معنای آن است که جنگ، ویرانی و رنج انسان‌ها دیگر مانند گذشته برای ما اهمیت ندارد؟ لزوماً نه. شاید مسئله این باشد که ذهن انسان در برابر جریان بی‌پایان اخبار و تصاویر تکان‌دهنده، به‌تدریج واکنش خود را تغییر می‌دهد.

مواجهه مداوم با رنج شدت واکنش عاطفی ما را کاهش می‌دهد؛ نه لزوماً به این دلیل که بی‌رحم شده‌ایم، بلکه گاهی به این دلیل که ذهن برای کنار آمدن با حجم عظیم محرک‌های عاطفی، فاصله‌ای میان خود و آنچه می‌بیند، ایجاد می‌کند.

پس پرسش اینجاست: آیا در عصر اخبار بی‌پایان، داریم به رنج انسان‌ها عادت می‌کنیم؟

وقتی فاجعه تکراری می‌شود!

روی‌گرداندن از یک خبر یا پست درباره جنگ کار چندان دشواری نیست. وقتی آنلاین هستیم، تقریباً در هر لحظه ممکن است با تصاویر اجساد، کودکان زخمی، خانه‌های ویران‌شده و خانواده‌های آواره مواجه شویم.

یک تصویر تکان‌دهنده در نخستین مواجهه واکنش شدیدی در ما ایجاد می‌کند. اما وقتی تصاویر مشابه ده‌ها یا صدها بار تکرار می‌شوند، شدت این واکنش کاهش پیدا می‌کند. تصویری که در ابتدا غیرعادی و تکان‌دهنده بود، به‌تدریج به بخشی از محیط عادی ما تبدیل می‌شود.

این پدیده را می‌توان در چارچوب مفهومی مانند «حساسیت‌زدایی نسبت به خشونت» بررسی کرد. فرایندی که در آن مواجهه مکرر با محرک‌های خشونت‌آمیز واکنش عاطفی ما را نسبت به آنها کاهش می‌دهد.

یکی از نمونه‌های معاصر را می‌توان در تداوم بحران نسل‌کشی اسرائیل در غزه دید؛ جایی که مخاطبان در طول ماه‌ها با جریان مداومی از تصاویر، اخبار و آمار قربانیان مواجه بوده‌اند. دیدن تیتری مانند «شمار کشته‌شدگان فلسطینی از ۷۰ هزار نفر گذشت» باعث می‌شود که انسان درنگ کند. چرا که این رقم چیزی فراتر از یک عدد است؛ این یعنی هزاران انسانی که به قتل رسیده‌اند.

اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که چنین اعدادی دیگر ما را متوقف نمی‌کنند. وقتی خبر مرگ و ویرانی هفته‌ها و ماه‌ها تکرار می‌شود، آنچه در ابتدا شوکه‌کننده بود، به بخشی از جریان عادی اخبار تبدیل می‌شود. تا جایی که حتی افزایش هزاران نفری شمار قربانیان نیز همان واکنش عاطفی نخستین را برنمی‌انگیزد.

در اول دسامبر ۲۰۲۳، جوزف الخوری، رئیس انجمن روان‌پزشکی لبنان، اظهار داشت: «با گذشت هفته‌ها، بسیاری دچار «خستگی ناشی از همدلی» می‌شوند و به‌تدریج صحبت یا اشاره به غزه را در زندگی روزمره خود متوقف می‌کنند.»

و این تغییر لزوماً به معنای بی‌رحم‌شدن یا بی‌تفاوت‌شدن انسان نیست. ذهن انسان نمی‌تواند در برابر هر محرک عاطفی، برای همیشه با همان شدت نخستین واکنش نشان دهد.

مغز چگونه به خشونت عادت می‌کند؟

پژوهش‌های برد بوشمن، پژوهشگر رسانه در دانشگاه ایالتی اوهایو، نمونه‌ای از این سازوکار را نشان می‌دهد.

در یکی از آزمایش‌های او، ۳۲۰ دانشجو به دو گروه تقسیم شدند. گروه اول به مدت ۲۰ دقیقه، یک بازی غیرخشن انجام دادند و گروه دوم در همین بازه زمانی، به یک بازی خشونت‌بار مشغول شدند. پس از اتمام بازی‌ها، همه دانشجوها در حالی که مشغول پاسخ دادن به پرسشنامه بودند، صدای یک درگیری و فردی را شنیدند که بیرون اتاق درخواست کمک می‌کرد.

شرکت‌کنندگانی که بازی غیرخشن انجام داده بودند، به‌طور میانگین پس از ۱۶ ثانیه برای کمک رفتند. این زمان در میان افرادی که بازی خشن انجام داده بودند، به ۷۳ ثانیه رسیده بود. گروه دوم همچنین شدت درگیری را کمتر ارزیابی کردند.

این آزمایش به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که بازی‌های خشن مستقیماً افراد را خشن می‌کنند. اما نشان می‌دهد که مواجهه مداوم با خشونت، حداقل در کوتاه‌مدت واکنش عاطفی و رفتاری ما را نسبت به خشونت واقعی تغییر می‌دهد.

بوشمن این پدیده را نوعی «فیلتر عاطفی یا توجهی» می‌داند؛ سازوکاری که از ما در برابر رنجی که تحمل آن بیش از حد سنگین است، محافظت می‌کند.

کارین ریدل، استاد ارتباطات دانشگاه ویسکانسین، که خشونت در رسانه‌ها را مطالعه می‌کند، می‌گوید: «مطالعات متعدد درباره بازتاب خشونت در اخبار نشان داده‌اند که واکنش‌های عاطفی و شناختی مردم در مراحل اولیه شدیدتر است اما با تداوم مواجهه با این اخبار، این واکنش‌ها کاهش پیدا می‌کنند.»

از اخبار تلخ تا فرسودگی ذهنی ما

اما مسئله فقط خود تصاویر نیست؛ حجم و سرعت مواجهه با آنها نیز اهمیت دارد. مشکل این‌جاست که جنگ و رنج انسان‌ها در سایر کشورها تنها دغدغه ذهنی مردم نیست. در هر کشوری، بیشتر مردم خودشان با مجموعه‌ای از نگرانی‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کنند: تحصیل، پیدا کردن شغل، پرداخت اجاره و بدهی، مشکلات خانوادگی و نگرانی درباره آینده.  

و در لحظاتی که فرصتی برای نفس‌کشیدن پیدا می‌شود، تیتر تازه‌ای از راه می‌رسد: جنگی دیگر، بحرانی دیگر و تصویری دیگر از مرگ و ویرانی.

این وضعیت با گسترش چرخه خبری ۲۴ ساعته شدت گرفته است. با ظهور اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، دیگر لازم نیست برای دریافت اخبار تلویزیون را روشن کنیم یا روزنامه بخریم. تلفن همراه در هر ساعت از شبانه‌روز مجموعه‌ای از خبرها و تصاویر تکان‌دهنده را مقابل چشممان قرار می‌دهد.

در چنین محیطی، Doomscrolling یا پیمایش مداوم محتوای منفی نیز این چرخه را تشدید می‌کند: خبر بدی را می‌بینیم، برای فهمیدن خبر بعدی اسکرول می‌کنیم، با تصویر هولناک دیگری مواجه می‌شویم و دوباره ادامه می‌دهیم.

نتیجه الزاماً بی‌تفاوتی نیست. گاهی فرد همچنان می‌داند که آنچه می‌بیند مهم و دردناک است اما ظرفیت ذهنی او برای همدلی و واکنش، زیر فشار حجم بی‌پایان رنج فرسوده شده است.

وقتی رنج، درمانده‌مان می‌کند!

با این حال، یک عامل دیگر نیز وجود دارد: احساس درماندگی.

پل اسلوویک، استاد روان‌شناسی دانشگاه اورگن، سال‌ها درباره واکنش انسان‌ها به رنج گسترده، نسل‌کشی و دیگر فجایع جمعی پژوهش کرده است. بخشی از تحقیقات او به پدیده‌ای مربوط می‌شود که آن را «بی‌حسی روانی یا Psychic Numbing» می‌نامد: با افزایش شمار قربانیان، واکنش عاطفی ما لزوماً به همان نسبت افزایش پیدا نمی‌کند.

در نگاه اول، منطقی به نظر می‌رسد که هرچه تعداد قربانیان بیشتر شود، نگرانی و تمایل ما برای کمک نیز بیشتر شود. اما در برخی شرایط، ذهن انسان چنین واکنشی نشان نمی‌دهد. یک قربانی می‌تواند برای ما چهره‌ای مشخص و قابل تصور داشته باشد. اما وقتی با هزاران یا میلیون‌ها قربانی مواجه می‌شویم، ذهن ممکن است به‌جای پردازش تک‌تک انسان‌ها، با یک «عدد بزرگ» روبه‌رو شود.

اسلوویک برای توضیح این پدیده از مفهوم «حساب‌وکتاب شفقت یا Arithmetic of Compassion» استفاده می‌کند. احساسات ما همیشه با افزایش تعداد قربانیان به‌صورت خطی افزایش نمی‌یابد. حتی ممکن است هرچه ابعاد فاجعه بزرگ‌تر می‌شود، احساس اثرگذاری و توانایی ما برای واکنش‌نشان‌دادن کاهش پیدا کند.

اینجاست که «بی‌حسی روانی» با احساس درماندگی پیوند می‌خورد. وقتی فرد با حجم عظیمی از مرگ و رنج مواجه می‌شود و در عین حال تصور می‌کند هیچ کاری از دستش برنمی‌آید، ادامه دادن به تماشای تصاویر و دنبال‌کردن اخبار از نظر عاطفی فرساینده می‌شود. در چنین شرایطی، فاصله گرفتن از خبر ممکن است راهی برای کاهش این فشار باشد.

به همین دلیل، بی‌تفاوتی ظاهری همیشه به معنای بی‌اهمیت‌دانستن رنج دیگران نیست. گاهی فرد اهمیت ماجرا را درک می‌کند اما بزرگی فاجعه به‌قدری زیاد است که احساس می‌کند هیچ اقدام فردی نمی‌تواند تفاوت معناداری ایجاد کند.

در اینجا دو فرایند می‌توانند هم‌زمان عمل کنند: از یک سو، مواجهه مداوم با تصاویر خشونت‌آمیز واکنش عاطفی را کاهش می‌دهد. از سوی دیگر، ابعاد عظیم فاجعه می‌تواند احساس ناتوانی و بی‌اثربودن ایجاد کند. هر دو مسیر ممکن است در نهایت به یک رفتار منجر شوند: کنار گذاشتن اخبار و ادامه دادن زندگی روزمره.

آیا همدلی قابل بازگشت است؟

اگر این واکنش‌ها بخشی از سازوکارهای طبیعی ذهن برای کنار آمدن با حجم بالای رنج باشند، شاید هدف این نباشد که خودمان را مجبور کنیم در برابر هر خبر جنگی همان شوک نخستین را تجربه کنیم. انسان نمی‌تواند برای همیشه در وضعیت شوک باقی بماند.

مسئله مهم‌تر این است که کاهش شدت واکنش عاطفی را با کاهش ارزش جان انسان‌ها اشتباه نگیریم. شاید از همین زاویه بتوان مسئله را دوباره تعریف کرد: چگونه می‌توان مواجهه خود با اخبار را از مصرف منفعلانه به کنش معنادار تبدیل کرد؟

همه نمی‌توانند جنگ‌ها را متوقف کنند. اما می‌توانند یک خبر را با دقت بررسی کنند، روایت نادرست را بازنشر نکنند، درباره قربانیان اطلاعات کسب کنند یا دست‌کم اجازه ندهند تکرار تصاویر، انسان‌های درون آن تصاویر را به اعدادی روی صفحه تبدیل کند.

شاید هدف این نباشد که هر بار با دیدن تصویر جنگ دوباره و دوباره شوکه شویم. هدف این است که حتی وقتی چشم‌هایمان به دیدن تصاویر جنگ عادت می‌کنند، ارزش انسانی افرادی را که درون آن تصاویر هستند، از یاد نبریم.

برچسب‌ها

پیام شما به ما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

پربازدیدها

پربحث‌ها