چرا بعد از خواندن چند خبر منفی، احساس می‌کنیم که اوضاع از آنچه واقعاً هست، بدتر شده است؟ پاسخ این پرسش‌ را باید در شیوه اثرگذاری جنگ شناختی جست‌وجو کرد؛ جنگی که میدان آن، ذهن ماست.

فاطمه روستا
یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۹:۳۰
اخبار تلخ؛ مهمات اصلی جنگ شناختی

وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌شوید، اولین کاری که انجام می‌دهید، چیست؟ احتمالا تلفن همراهتان را بر می‌دارید و کانال‌های تلگرام و صفحات اینستاگرامی را بررسی می‌کنید. منابعی که از همان ابتدای روز، روی اخبار مخصوصا اخبار منفی تمرکز کرده‌اند: یک اتفاق تلخ، یک بحران جدید، یک فساد، یک پیش‌بینی نگران‌کننده از آینده و ...

وقتی تلفن همراه را کنار می‌گذارید، ردی از آن اخبار تلخ در ذهنتان باقی می‌ماند. حال تصور کنید که همین اتفاق، نه یک‌بار، بلکه هر روز تکرار شود. اگر بیشتر خبرهایی که می‌بینید و می‌شنوید، تصویری منفی و ناامیدکننده از جامعه، کشور یا آینده به شما نشان دهند، بعد از مدتی چه تصویری از واقعیت در ذهن شما شکل می‌گیرد؟

اینجاست که پای جنگ شناختی به میان می‌آید. جنگی که در آن، برخلاف میدان‌های نبرد سنتی، هدف اصلی تصرف خاک نیست، بلکه اثرگذاری بر ذهن انسان‌هاست. اما چگونه اخبار به مهمات این جنگ تبدیل می‌شوند؟ چرا تکرار یک خبر منفی بیشتر از خودِ خبر بر ما اثر می‌گذارد؟ و چطور ممکن است که مجموعه‌ای از خبرهای واقعی، تصویری بسازند که تمام واقعیت نباشد؟

در این مقاله به پاسخ این سوال‌ها پرداخته‌ایم.

جنگ شناختی چگونه ذهن ما را هدف می‌گیرد؟

وقتی یک کشور به کشور دیگری حمله می‌کند، چه اتفاقی می‌افتد؟ همه‌ی ما، به لطف فیلم‌ها و سریال‌ها و البته حوادث اخیر، تصویر کم‌وبیش آشنایی از جنگ داریم: ارتش‌ها مقابل یکدیگر قرار می‌گیرند و به سرزمین‌ها و منابع هم حمله می‌کنند. نبرد هم آن‌قدر ادامه پیدا می‌کند تا در نهایت برنده و بازنده‌ی جنگ مشخص شود.

اما همه‌ی جنگ‌ها در سرزمین‌های دو کشور اتفاق نمی‌افتند. گاهی میدان اصلی جنگ، نه یک سرزمین، بلکه ذهن انسان‌هاست.

این نوع جنگ که شاید کمتر درباره‌اش شنیده باشیم، جنگ شناختی نام دارد. در جنگ شناختی، هدف این است که برداشت، قضاوت و تصمیم‌گیری افراد تحت تأثیر قرار بگیرد. این جنگ تا جایی ادامه پیدا می‌کند که مخاطب، آگاهانه یا ناآگاهانه، در چارچوب ذهنی موردنظر طرف مقابل، فکر و عمل کند.

یکی از مهم‌ترین ابزارهای جنگ شناختی، کنترل روایت است. در این روش، تلاش می‌شود تا یک روایت یا داستان مشخص، به‌عنوان واقعیت در ذهن مخاطبان جا بیفتد. در چنین جنگی، اطلاعات به سلاح تبدیل می‌شوند. برخی از مهم‌ترین روش‌های جنگ شناختی عبارت است از:

  • انتشار اخبار نادرست
  • بزرگ‌نمایی بخشی از واقعیت و پنهان کردن بخش‌های دیگر
  • ایجاد ترس و بی‌اعتمادی
  • تحریک و تحت‌تأثیر قرار دادن احساسات

هدف جنگ شناختی هم لزوماً این نیست که رفتار افراد را یک‌شبه تغییر دهد. گاهی هدف، تغییری تدریجی و عمیق‌تر است: تغییر نگاه مردم به مسائل، ارزش‌ها، آینده و حتی برداشت آن‌ها از واقعیت.

ویژگی مهم دیگر جنگ شناختی این است که مرز میان میدان جنگ و زندگی روزمره را کمرنگ می‌کند. شبکه‌های اجتماعی، رسانه‌ها، گفت‌وگوهای عمومی و حتی محتوایی که هر روز در گوشی و رایانه‌مان می‌بینیم، به بخشی از این میدان نبرد تبدیل می‌شوند.

اما در این میان، یکی از مهم‌ترین ابزارهای جنگ شناختی، اخبار تلخ و ناامیدکننده هستند. خبرهایی که نگاه ما را نسبت به کشور، آینده، جامعه و حتی خودمان منفی می‌کنند.

اما اخبار تلخ دقیقاً چگونه می‌توانند به مهره‌ای کلیدی در میدان نبرد شناختی تبدیل شوند؟ و چرا تکرار و برجسته‌سازی این اخبار می‌تواند بر ذهن و تصمیم‌های ما اثر بگذارد؟

برجسته‌سازی گزینشی

یکی از ترفندهای مهم در جنگ شناختی، برجسته‌سازی گزینشی یا گزینش‌گری رسانه‌ای است. در این روش، به‌جای ارائه‌ی تصویری کامل از یک موضوع، تنها بخشی از واقعیت انتخاب و برجسته می‌شود؛ بخشی که می‌تواند روایت موردنظر را تقویت کند.

در این شیوه، مجموعه‌ای از اتفاقات مثبت، پیشرفت‌ها یا عوامل اثرگذار نادیده گرفته شوند. در مقابل، اخبار منفی، شکست‌ها و مشکلات دائماً در مرکز توجه قرار بگیرند. نتیجه چیست؟ مخاطب با دیدن مداوم یک نوع خاص از اطلاعات، به‌تدریج تصور می‌کند که همان بخش، تمام واقعیت است.

برای درک بهتر این موضوع، یک مثال را در نظر بگیرید. از همان روزهای ابتدایی جنگ اخیر میان آمریکا و ایران، رسانه‌هایی که با سیاست‌های دولت ترامپ همسو بودند، بارها از خسارات ایران و برتری نظامی آمریکا گفتند.

اگر فقط اخبار همین رسانه‌ها را دنبال می‌کردید، احتمالاً اطلاعات چندانی درباره‌ی خسارات پایگاه‌های آمریکا، میزان تلفات یا به بن‌بست‌رسیدن این کشور در ادامه‌ی جنگ نمی‌دیدید. در نتیجه، اگر تنها به همین منابع خبری تکیه می‌کردید، احتمالا به این برداشت می‌رسیدید که توان نظامی ایران تقریباً از بین رفته و شکست آن نزدیک است. در حالی که با گذشت پنج ماه، جنگ همچنان ادامه دارد و ایران همچنان در حال مقاومت است.

این مثال نشان می‌دهد که فقط آنچه رسانه‌ها می‌گویند اهمیت ندارد؛ آنچه نمی‌گویند هم بر برداشت ما از واقعیت اثر می‌گذارد. به همین دلیل، منبعی که برای دریافت اخبار انتخاب می‌کنیم و زاویه‌ای که هر رسانه برای روایت یک اتفاق برمی‌گزیند، نقش مهمی در شکل‌گیری تصویر ذهنی ما از واقعیت دارد.

بن‌بست‌نمایی

یکی دیگر از روش‌های اثرگذاری در جنگ شناختی، ترفند بن‌بست‌نمایی است. در این روش تلاش می‌شود تا این تصور در ذهن افراد شکل بگیرد که هیچ راه‌حلی وجود ندارد و هیچ تغییری هم ممکن نیست.

در این نوع روایت، مشکلات آن‌قدر پررنگ و گسترده نشان داده می‌شوند که به نظر می‌رسد هیچ فرد، گروه یا تصمیمی نمی‌تواند شرایط را تغییر دهد. پیام پنهان چنین روایت‌هایی معمولاً ساده است: «هیچ فایده‌ای ندارد»، «همه‌چیز از قبل مشخص شده» یا «هیچ راهی برای بهتر شدن وجود ندارد.»

هدف چیست؟ ایجاد ناامیدی، بی‌تفاوتی و کاهش مشارکت. وقتی افراد باور می‌کنند که تلاششان هیچ تأثیری ندارد، احتمال اینکه برای تغییر شرایط قدمی بردارند یا به دنبال راه‌حل‌های تازه بگردند، کمتر می‌شود.

برای مثال، می‌توان به نحوه‌ی بازتاب اخبار مربوط به اختلاس و فساد اقتصادی اشاره کرد. رسانه‌ها معمولا بارها و بارها اخبار اختلاس را برجسته می‌کنند. اما در مقابل، اخبار مربوط به شناسایی، محاکمه و برخورد با متخلفان را کمتر پوشش می‌دهند. در این حالت، این تصور در ذهن مخاطب شکل می‌گیرد که «همه فاسدند» و «هیچ‌کس نمی‌تواند جلوی این وضعیت را بگیرد.» تکرار چنین تصویری، به‌تدریج اعتماد افراد را کاهش می‌دهد و آن‌ها را نسبت به امکان اصلاح شرایط ناامید می‌کند.

بنابراین، در بن‌بست‌نمایی فقط خودِ یک خبر اهمیت ندارد؛ تصویری که از مجموع خبرها در ذهن مخاطب ساخته می‌شود، از آن هم مهم‌تر است. وقتی مشکلات مدام دیده شوند و راه‌حل‌ها و تلاش‌ها کمتر به چشم بیایند، مخاطب به این نتیجه می‌رسد که تغییر اساساً غیرممکن است.

ترکیب برجسته‌سازی گزینشی و بن‌بست

این دو ترفند زمانی اثر بیشتری پیدا می‌کنند که در کنار یکدیگر به کار گرفته شوند. ابتدا با برجسته‌سازی گزینشی، بخش‌های منفی، بحران‌ها و شکست‌ها برجسته می‌شوند. سپس با بن‌بست‌نمایی این پیام منتقل می‌شود که این مشکلات دائمی‌اند و راهی برای حل آن‌ها وجود ندارد.

در چنین روایتی، مخاطب فقط با تصویری منفی از وضعیت موجود روبه‌رو نمی‌شود؛ بلکه به‌تدریج به این باور می‌رسد که تغییر هم ممکن نیست. به این ترتیب، هدف چنین روایت‌هایی صرفاً تغییر نگاه افراد به یک موضوع نیست. تداوم این تصویر بر احساس امید، اعتماد و حتی میزان مشارکت افراد در جامعه نیز تأثیر می‌گذارد.

تکرار اخبار منفی

تا به حال شده یک جمله یا ادعا را آن‌قدر بشنوید که بعد از مدتی، حتی بدون اینکه بدانید چرا، برایتان آشنا و قابل‌باور به نظر برسد؟ گاهی یک پیام فقط به دلیل اینکه بارها تکرار شده، در ذهن ما جای محکم‌تری پیدا می‌کند.

یکی از ترفندهای رایج در جنگ شناختی نیز دقیقاً بر همین ویژگی ذهن انسان تکیه دارد: تکرار مداوم یک پیام مشخص (مخصوصا اخبار منفی). ذهن ما معمولاً اطلاعاتی را که بارها می‌شنود، آشناتر می‌داند. همین حس آشنایی باعث می‌شود که یک ادعا، حتی بدون ارائه‌ی شواهد تازه، معتبرتر یا باورپذیرتر به نظر برسد.

در این روش، یک روایت مشخص بارها و بارها در رسانه‌ها، شبکه‌های اجتماعی و گفت‌وگوهای عمومی تکرار می‌شود تا به‌تدریج در ذهن مخاطب جا بیفتد. ممکن است که فرد در ابتدا با آن مخالف باشد یا حتی آن را نپذیرد اما مواجهه‌ی مداوم با همان پیام به‌مرور نگاه او را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

به زبان ساده، تکرار، یک پیام ناآشنا را آشنا و یک ادعای آشنا را باورپذیرتر می‌کند. به همین دلیل، در جنگ شناختی، گاهی قدرت یک پیام نه در استدلال یا شواهد آن، بلکه در تعداد دفعاتی است که شنیده و دیده می‌شود.

ترفند تکرار یکی از شیوه‌های ترامپ هم است. اگر حساب‌های شبکه‌های اجتماعی و سخنرانی‌های ترامپ را نگاه کرده باشید، احتمالا دیده‌اید که بارها یک ادعا را تکرار می‌کند. ادعایی که پوچ و دروغ بودن آن مشخص است. اما وقتی ترامپ این ادعاها را بارها و بارها تکرار می‌کند، کم‌کم مخاطب حرف‌هایش را باور می‌کند.

و در پایان

اخبار منفی معمولاً توجه بیشتری را به خود جلب می‌کنند زیرا ذهن انسان به‌طور طبیعی نسبت به تهدیدها و خطرها حساس‌تر است. به همین دلیل، محتوایی که احساس ترس، خشم یا نگرانی ایجاد می‌کند، سریع‌تر منتشر می‌شود و بیشتر در ذهن باقی می‌ماند.

در فضای رسانه‌ای امروز، حجم زیاد اخبار منفی باعث این تصور می‌شود که شرایط همیشه در حال بدتر شدن است؛ حتی اگر واقعیت پیچیده‌تر از این برداشت باشد. به همین دلیل، در مواجهه با اخبار باید پرسید: چه بخشی از واقعیت نمایش داده شده؟ چه بخش‌هایی حذف شده‌اند؟ و آیا راه‌حل یا امکان تغییر نیز در این روایت دیده می‌شود؟

شناخت ترفندهایی مانند سوگیری گزینشی و بن‌بست به معنای نادیده گرفتن مشکلات واقعی نیست. بلکه به افراد کمک می‌کند تا میان مشاهده‌ی واقعیت و پذیرش یک روایت هدایت‌شده تفاوت قائل شوند.

برچسب‌ها

پیام شما به ما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

پربازدیدها

پربحث‌ها