«ایالات متحده نمیتواند همچنان پلیس جهان باشد. وقتی تمام بار مسئولیت بر دوش ما، یعنی ایالات متحده، باشد، عادلانه نیست.» این یکی از حرفهایی بود که ترامپ در سال ۱۳۹۷، هنگام بازدید از پایگاه نیروهای آمریکایی در عراق به زبان آورد.
فعلا این موضوع را که ترامپ در سالهای بعدی و مخصوصا در دور دوم ریاست جمهوریاش چهقدر به این حرف عمل کرد، کنار میگذاریم. سوال اصلی اینجاست که آمریکا از چه زمانی به این نتیجه رسید که پلیس جهانی است؟ توهمی که به آمریکا این اجازه را داده که بارها در امور کشورهای مختلف به دخالت کند، خون بیگناهان زیادی را بریزد و منابع کشورهایشان را به یغما ببرد.
در این مقاله تاریخچه شروع این توهم و پیامدهایی را که برای سایر کشورها داشته است، بررسی میکنیم.
ظهور قرن آمریکایی
ایالات متحده همیشه هم خود را «پلیس جهان» نمیدانست. جرج واشنگتن در سخنرانی خداحافظی خود در سال ۱۷۹۶ اظهار داشت که «سیاست واقعی آمریکا این است که از اتحاد دائمی با هر بخشی از جهان خارجی دوری کند».
تا سالها سیاست خارجی آمریکا تقریبا محتاطانه و انزواطلبانه بود. در آن سالها آمریکا به جای سرمایهگذاری در ارتشی که قادر به ماجراجوییهای فرا نیمکرهای باشد، در صنعت، زیرساختها و نیروی کار خود سرمایهگذاری کرد.
این سیاست بعد از جنگ جهانی اول و مخصوصا در زمان جنگ جهانی دوم تغییر کرد. در واقع ایالات متحده در قرن نوزدهم تسلط خود را در نیمکره غربی گسترش داد اما تا جنگ جهانی دوم به عنوان یک ابرقدرت نظامی جهانی ظهور نکرد.
پس از سقوط فرانسه در ۱۹۴۰ و پیش از حمله ژاپن به پرل هارپر، شورای روابط خارجی آمریکا (CFR) به دنبال تعریف منافع ژئوپلیتیکی ایالات متحده بود. در ابتدا، اعضای آن فکر میکردند که آمریکا ممکن است به چیزی که آنها «یکچهارمکره» مینامیدند، رضایت دهد. منطقهای که به راحتی قابل دفاع بود و از کانادا تا بخش شمالی آمریکای لاتین امتداد مییافت.
اما آنها خیلی زود نگران شدند که در این حالت، اقتصاد ایالات متحده در یکچهارمکره قفل شود. این شورا به این نتیجه رسید که اگر بلوکهای ژئوپلیتیکی خارجی بر بقیه جهان تسلط پیدا کنند، ایالات متحده از تجارت محروم خواهد شد. آنها میترسیدند که یکچهارمکره «منطقهای بسیار کوچک برای تامین نیازهای زندگی رضایتبخش آمریکایی» باشد.
بنابراین، به این نتیجه رسیدند که اگر سلطه آلمان بر اروپا ادامه یابد، ایالات متحده باید تقریباً بر همه جای دیگر تسلط یابد. پس از ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم، ماجرا متفاوت شد. جنگ جهانی دوم ژاپن، اروپا، اتحاد جماهیر شوروی و چین را ویران کرد اما سرزمین آمریکا را بدون آسیب باقی گذاشت و ایالات متحده را از رکود اقتصادی بیرون آورد. ایالات متحده به تنهایی سلاحهای هستهای داشت (و از آنها استفاده کرده بود). و در نتیجهی تعیین دلار به عنوان ارز بینالمللی، قدرت آمریکا بیشتر از پیش شد.
در این ایام آمریکا رسما خود را به عنوان رهبر جهان تصور میکرد. موقعیتی که مزایای ویژهای در اختیار آمریکا قرار میداد. در ۱۹۴۸ جورج کنان (دیپلمات آمریکایی که بخش زیادی از استراتژی جنگ سرد ایالات متحده را ترسیم کرد) اظهار داشت: «ما حدود ۵۰٪ از ثروت جهان را داریم، اما تنها ۶.۳٪ از جمعیت آن را داریم» و «وظیفه واقعی ما در دوره آینده، تدوین الگویی از روابط است که به ما امکان میدهد این موقعیت نابرابری را بدون آسیب جدی به امنیت ملی خود حفظ کنیم.»
حال نوبت این بود که بهانهای برای دخالت در امور سایر کشورها پیدا شود. این بهانه، قدرت اتحاد جماهیر شوروی و گسترش کمونیسم بود. در یک سند رسمی شورای امنیت ملی آمریکا آمده است: «در جهانی که در حال کوچک شدن است و اکنون با تهدید جنگ اتمی روبروست، صرفاً تلاش برای بررسی طرح کرملین هدف کافی نیست، زیرا فقدان نظم در بین ملتها روز به روز غیرقابل تحملتر میشود. این واقعیت، به نفع خودمان، مسئولیت رهبری جهان را بر ما تحمیل میکند.»
توجیهات آمریکا برای پلیس جهان بودن
مهمترین پشتوانهای که آمریکا به واسطه آن خود را به عنوان پلیس جهانی به دیگران معرفی کرد، قدرت نظامی و مالیاش بود. پشتوانهای که با دخالت در امور سایر کشورها نیز بیشتر میشد. همچنین این عنوان باعث میشد که منافع مالی و سیاسی آمریکا در سراسر جهان حفظ شود. با اینحال برتری نظامی دلیل خوبی برای قانع کردن مردم نبود، بنابراین آنها به دنبال توجیهات اخلاقی هم بودند.
اولین و مهمترین توجیه ناشی بر اساس این باور بود که قدرتمندان موظف به کمک به افراد کمبضاعت هستند. ایالات متحده در دهه ۱۹۴۰ به وضوح یک ابرقدرت بود که آن را در ذهن بسیاری «مسئول جهان» میکرد.
مثلا، هنری لوس، یکی از معروفترین ناشران آمریکایی و هنری والاس، معاون رئیس جمهور روزولت، هر دو فکر میکردند که ایالات متحده مسئول نظم جهانی است. لوس گفت: «آمریکا هم در قبال خودش و هم در قبال تاریخ، در قبال محیط جهانی که در آن زندگی میکند، مسئول است.» والاس افزود: «ما آمریکاییها نمیتوانیم از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنیم...»
این توجیهات تا سالهای سال ادامه داشت و هر رئیسجمهور آمریکا آن را بهروزرسانی میکرد.
مادلین آلبرایت، وزیر امور خارجه بیل کلینتون، در سال ۱۹۹۸ گفت: «اگر مجبور به استفاده از زور هستیم، به این دلیل است که ما آمریکا هستیم؛ ما ملتی ضروری هستیم. ما ایستادهایم و فراتر از سایر کشورها به آینده نگاه میکنیم.»
جورج دبلیو بوش در سال ۲۰۰۳، پس از حمله ایالات متحده به عراق، اعلام کرد: «شکست دموکراسی عراق، تروریستها را در سراسر جهان جسور میکند، خطرات را برای مردم آمریکا افزایش میدهد و امید میلیونها نفر را در منطقه از بین میبرد. دموکراسی عراق موفق خواهد شد و این موفقیت، از دمشق تا تهران، این خبر را منتشر خواهد کرد که آزادی میتواند آینده هر ملتی باشد.»
در سال ۲۰۱۴ هم اوباما برای توجیه ایده پلیس جهانی بودن آمریکا گفت: «وقتی مشکلی در هر کجای دنیا پیش میآید، آنها با پکن تماس نمیگیرند، با مسکو تماس نمیگیرند. آنها با ما تماس میگیرند. این معامله است. همیشه همینطور است. آمریکا رهبری میکند. ما ملتی ضروری هستیم. ما ظرفیتی داریم که هیچ کس دیگری ندارد. ارتش ما بهترین ارتش در تاریخ جهان است. وقتی در فیلیپین طوفان میآید، نگاهی بیندازید که چه کسی به فیلیپین در مقابله با آن وضعیت کمک میکند. وقتی در هائیتی زلزله میآید، نگاهی بیندازید که چه کسی رهبری کمک به بازسازی هائیتی را بر عهده دارد. اینگونه است که ما پیش میرویم. این چیزی است که ما را آمریکایی میکند.»
منفور شدن ایده پلیس جهانی در آمریکا
قبل از اینکه به پیامدهای ایده پلیس جهانی بودن آمریکا برای مردم سراسر جهان بپردازیم، اول باید ببینیم که خود مردم آمریکا چه نظری درباره این سیاست دارند. تا سالها مردم آمریکا مخالفت چندانی با این ایده نداشتند. ایده پلیس جهانی به صورت محسوس و نامحسوس در تلویزیون، سینما و سایر رسانهها تبلیغ میشد. تقریبا همه نیز این موضوع را قبول کرده بودند که آمریکا از سایر کشورها برتر و بهتر است و همین موضوع هم حق دخالت در امور و تعیین سرنوشت آنها را فراهم میکند.
اما کمکم مخالفتهایی درباره این موضوع شکل گرفت. نقطه عطف این مخالفتها، به جنگ ویتنام میرسد. زمانی که مردم به این نتیجه رسیدند که جنگ ویتنام برای آزادی ویتنامیها نبوده و جنایتهای بسیاری در این جنگ شکل گرفته است. جنگی که قربانی اصلی آن کودکان و مردم بیدفاع ویتنام است.
در طی سالها مخالفتها بیشتر هم شد. در زمان حال، بسیاری از آمریکاییها با این ایده که آمریکا پلیس جهانی باشد، مخالفند. مهمترین دلیل آن هم این است که مالیات آمریکاییها نباید برای مردم سایر کشورها خرج شود (البته این مالیات خرج نابود کردن زندگی مردم سایر کشورها میشد).
میکا زنکو و مایکل کوهن در کتاب خود در سال ۲۰۱۹ با عنوان «ایمنی شفاف و حاضر» استدلال کردند که دههها ترسپراکنی در مورد تهدیدات خارجی توسط افراد داخلی واشنگتن، آنچه را که واقعاً به آمریکاییها آسیب میرساند، پنهان کرده است: سیستمهای آموزشی و مراقبتهای بهداشتی غیراستاندارد، زیرساختهای فرسوده، خشونت مسلحانه، نابرابری، بنبست کنگره و تغییرات اقلیمی.
طبق گزارش موسسه واتسون برای امور بینالملل و عمومی دانشگاه براون، جنگهای پس از ۱۱ سپتامبر که «نیروهای آمریکایی به طور قابل توجهی در آنها دخیل بودهاند» بیش از ۸۰۰۰۰۰ نفر را کشته، ۳۷ میلیون نفر را آواره کرده و حدود ۶.۴ تریلیون دلار برای ایالات متحده هزینه داشته است. برای اطلاع، این حدود ۱.۹ تریلیون دلار بیشتر از هزینه تخمینی انتقال کامل شبکه برق ایالات متحده از سوختهای فسیلی است.
یکی از وعدههای ترامپ مخصوصا برای دور دوم ریاست جمهوریاش هم این بود که دست از دخالت در امور کشورهای خارجی برمیدارد و هزینههای این جنگها را برای بهبود کیفیت زندگی آمریکاییها خرج میکنند. وعدههایی که یکی از دلایل اصلی رای آوردن ترامپ شد.
افزایش بینظمی و ناامنی جهانی در پی سیاست پلیس جهانی آمریکا
عراق، افغانستان، هائیتی، بوسنی، لیبی، سومالی، لیبریا، کرواسی، لبنان، یمن، ایران و ... فهرست کشورهایی که ارتش یا نیروهای ویژه ایالات متحده در سه دهه گذشته در آنها درگیر بودهاند، بسیار طولانیتر از این حرفها است.
ایالات متحده از سال ۱۷۷۶ در ۳۹۳ مداخله نظامی در کشورهای دیگر درگیر بوده است. بیش از ۲۰۰ مورد از این مداخلات از سال ۱۹۴۵ و ۱۱۴ مورد در دوران پس از جنگ سرد (پس از ۱۹۸۹) بوده است. و در خاورمیانه و شمال آفریقا، ایالات متحده در ۷۷ مداخله نظامی، بیشتر از دهه ۱۹۴۰ تا الان دخالت کرده است.
این مداخلات هم تنها به حضور نظامی ختم نمیشده است. این مداخلات با هدف کنترل کامل کشور موردنظر انجام میشود. همانگونه که اکنون کشورهایی مانند ونزوئلا حق فروش مستقیم نفتشان را ندارند و درآمد حاصل از فروش نفتشان ابتدا باید به حساب آمریکا واریز شود.
از پایان جنگ جهانی دوم، تقریباً هر رئیس جمهور ایالات متحده در طول دوران ریاست جمهوری خود، جنگهای خارجی را آغاز کرده یا در آنها مداخله کرده است. بهانههایی که آنها استفاده کردند شامل موارد زیر بود: جلوگیری از گسترش کمونیسم، حفظ عدالت، توقف تجاوز، مداخله بشردوستانه، مبارزه با تروریسم، جلوگیری از تکثیر سلاحهای کشتار جمعی، حفاظت از امنیت شهروندان آمریکایی در خارج از کشور و ...
نکتهی جالب: از ۱۹۴۰ تا امروز، تنها کشوری که به خاک آمریکا حمله کرده است، ژاپن بوده است (اگر حمله ۱۱ سپتامبر را که درباره آن گمانهای زیادی وجود دارد، نادیده بگیریم). یعنی هیچ کدام از این کشورهایی که آمریکا در امورشان دخالت نظامی کرده، حتی به خاک آمریکا شلیک هم نکرده بودند.
مثلا در مدت زمان کمی کمتر از صد سال از ۱۸۹۸ تا ۱۹۹۴، دولت ایالات متحده در مجموع حداقل ۴۱ بار با موفقیت برای تغییر دولتها در آمریکای لاتین مداخله کرده است. این رقم معادل هر ۲۸ ماه یک بار در طول یک قرن کامل است. این ۴۱ مورد شامل مواردی نمیشود که در آنها ایالات متحده به دنبال سرنگونی یک دولت آمریکای لاتین بوده اما در این تلاش شکست خورده است. و جالبتر این است که ایالات متحده در هیچ زمانی از قرن بیستم با تهدید نظامی قابل توجهی از سوی آمریکای لاتین مواجه نبوده است.
معیار اصلی آمریکا برای حمله به سایر کشورها
معیار اصلی آمریکا برای دخالت مستقیم و غیرمستقیم در سایر کشورها این است که تا چه میزان برایش سود دارد یا منافعش را تامین میکند. مثلا در زمان جنگ سرد، مهمترین هدف آمریکا حمایت از رژیمهایی بود با شوروی و کمونیسم مخالف بودند. مهم نبود که مردم این کشورها با این رژیمها موافقند یا مخالف.
یا مثلا تا زمانی که صدام به عنوان مهرهای برای برآورده کردن اهداف آمریکا در ارتباط با ایران عمل میکرد، از او حمایت میکرد و سلاح و تجهیزات در اختیارش قرار میداد. ولی وقتی صدام به دنبال منافع دیگری رفت، با بهانه مبارزه با تروریسم به عراق حمله و صدام را اعدام کردند.
بیشتر جنگهایی که توسط ایالات متحده انجام شده، اقدامات یکجانبهگرایانه بودهاند و برخی از این جنگها حتی با مخالفت متحدان خود این کشور مواجه شدهاند. این جنگها تلفات انسانی و خسارات مالی بسیار جدی برای کشورهای موردنظر به وجود آورده و منجر به فجایع انسانی وحشتناکی شده است.
و از همه مهمتر این است که تقریبا هیچ کدام از کشورها در نتیجه دخالت نظامی یا سیاسی آمریکا وضعیتشان بهتر از قبل نشده است. بسیاری از این کشورها، تجزیه شدهاند، زیرساختهایشان تخریب شده و به سمت ویرانی پیش رفتهاند.
قربانیان سیاستهای مداخلانهجویانه آمریکا
سیاست پلیس جهانی ایالات متحده منجر به کشته شدن حدود ۱۳ تا ۲۳ میلیون نفر در حداقل ۲۸ کشور شده است. اقدامات نظامی مستقیم ایالات متحده در حداقل ۱۶ کشور باعث فوت حدود ۷ تا ۱۳ میلیون نفر شده است. درگیریهای مسلحانه تحت حمایت یا تحریک ایالات متحده در ۱۹ کشور منجر به مرگ حدود ۶ تا ۱۰ میلیون نفر شده است.
در نوامبر ۲۰۱۸، دانشگاه براون یک مطالعه تحقیقاتی منتشر کرد. طبق این تحقیقات تعداد کشتهشدگان غیرنظامی در طول جنگهای افغانستان، پاکستان، عراق، سوریه و یمن به ترتیب ۴۳۰۷۴؛ ۲۳۹۲۴؛ ۱۸۴۳۸۲ تا ۲۰۷۱۵۶؛ ۴۹۵۹۱ و ۱۲۰۰۰ نفر بوده است.
میزان اورانیوم در هر کیلوگرم خاک در بصره عراق، از کمتر از ۷۰ بکرل قبل از سال ۱۹۹۱ به ۱۰۰۰۰ بکرل در سال ۲۰۰۹ به شدت افزایش یافت و این عدد در مناطق آلوده به بقایای جنگ به ۳۶۲۰۵ بکرل رسید. وبسایت روزنامه بریتانیایی گاردین در ۲۲ آگوست ۲۰۱۶ گزارش داد که ۳۰ درصد از نوزادان متولد شده در منطقهای در عراق در سال ۲۰۱۰ با نوعی ناهنجاری مادرزادی متولد شدهاند، در حالی که این رقم در شرایط عادی حدود دو تا چهار درصد است.
اگر تلفات انسانی مستقیم و آسیب به کشورها را کنار بگذاریم، به قربانیان پنهان این جنگها یعنی پناهجویان میرسیم. آمارها نشان میدهد که هر یک از چندین جنگ خارجی اخیر ایالات متحده، پناهندگان زیادی ایجاد کرده است. میلیونها پناهجو مجبور به فرار از خانههای خود شدهاند.
و البته جنگهای خارجی ایالات متحده اغلب اثرات جانبی داشته و به کشورهایی که در جنگها دخیل نبودهاند، هم آسیب رسانده است. برای مثال، در جنگ ویتنام، ارتش آمریکا به بهانه مسدود کردن مسیر تدارکات نظامی ویتنامیها، جنگ را به کشورهای همسایه مانند کامبوج و لائوس گسترش داد. این امر منجر به بیش از ۵۰۰۰۰۰ تلفات غیرنظامی غیرضروری و به جا گذاشتن تعداد زیادی بقایای جنگی در آن کشورها شد که هنوز قابل انفجار هستند.
هنگام حمله به تروریستها در جنگ افغانستان، هواپیماها و پهپادهای آمریکایی اغلب بمبهایی را بر روی روستاهای همسایه پاکستان و حتی بر روی ماشینهای عروسی و سربازان مرزبان پاکستانی پرتاب میکردند. در یک حمله هوایی به یوگسلاوی، نیروهای آمریکایی حتی سفارت چین را هدف قرار دادند که منجر به کشته شدن سه روزنامهنگار چینی و زخمی شدن دوازده نفر از پرسنل سفارت شد.
و در پایان
جیمی کارتر، یکی از رئیس جمهورهای آمریکا اظهار داشته بود: «حقوق بشر روح سیاست خارجی ما است زیرا حقوق بشر روح حس ملیت ماست.» البته این سوال پیش میآید که چرا میلیونها کشتهشده غیرنظامی ناشی از سیاستهای آمریکا در سایر کشورها، جزو این حقوق بشر نبودند؟
عنوان پلیس جهان شامل استفاده از زور برای شکل دادن به موقعیتها و سیاستهای سایر کشورها و مناطق مطابق با خواستهها و منافع طرف قویتر، بدون توجه به هیچ معیار دیگری است. عنوانی که به خوبی از سیاستهای خارجی آمریکا پشتیبانی میکند.
در واقع آمریکا مردم سایر کشورها مخصوصا در آسیا و آفریقا را شایستهی داشتن کشورهای کاملا مستقل با دولتهایی که بر اساس منافع کشورهایشان عمل کنند، نمیدانند. در عوض، آمریکا در باطن معتقد است که آزادی در این کشورها سقفی دارد که نباید از آن فراتر رفت، چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی. و البته که این سقف را هم فقط باید آمریکا تعیین کند.
و البته جالب این است که کشوری مدعی رهبر جهانی بودن است که نرخ تبعیض نژادی آن به شدت بالاست. کشوری که در زندانهایش، بیش از ۱میلیون و ۲۰۰هزار نفر زندانی هستند. کشوری که بدهی خارجی زیادی دارد و کارنامه درخشانی هم در زمینه امور خارجه ندارد. کشوری که خود عامل اصلی ناامنی در جهان است.
سوال اینجاست که تا چه زمانی آمریکا میتواند به این سیاستهای زورگویانه خود ادامه دهد؟



پیام شما به ما