یک روز من و باباعلی ، گوسفندان را به صحرا بردیم. گوسفندان این طرف و آن طرف می پریدند و بابا علی خسته شده بود. بابا علی به من گفت: گوسفند ها را جمع کن تا به سمت چشمه بویم، مثل این که تشنه هستند. از پدربزرگ پرسیدم: مگر این طرف ها چشمه هست؟ بابا علی جواب داد: بله خدای مهربان آب را از آسمان می فرستد. اما هم ما، هم حیوان ها و هم زمین تشنه سیراب می شوند. بابا علی گفت: تا حالا کویر را ندیده ای که چه طور از تشنگی ترک می خورد؟ باران که می بارد همه چیز دوباره جان می گیرد. زمین هم سبز می شود. من گفتم: پس به خاطر همین است که می گویند آب مایه حیات و زدگی است . بعد کف دستانش را به هم چسباند. از آب چشمه پر کرد و گفت: بیا از این آب بخور و ببین چه قدر خنک و زلال است. دلم برای بابا علی و آب خوردن از کف دستش تنگ شده است. دلم می خواهد زود تابستان بیاید و به روستا بروم. مطالب مرتبط: چشمه آب گرم منشوری کویر زیبا من از دریا می ترسم کانال کودک و نوجوان تبیان تنظیم: شهرزاد فراهانی- نویسنده: مریم ایوبی راد



