سامرا خیلی دور بود. از شهر ما تا آن جا اگر با یک شتر تُندرو سفر می کردیم، دو هفته راه بود. یک روز عموهای مهربان من گفتند: می خواهیم به دیدن اما محسن عسکری (ع) برویم. او در شهر سامرا زندگی می کند. من با غصه گفتم: کاش من هم می توانستم همراهتان بیایم؛ اما من بیمارم و شما را به دردسر می اندازم. سلام من را به امام عزیزم برسانید و از ایشان برایم یک هدیه خوب بخواهید. آن ها رفتند و بعد از چند هفته برگشتند. من به دیدن آن ها رفتم تا همه ی ماجرای سفر را برایم تعریف کنند. آن ها گفتند: در سامرا، یک زندان بزرگ بود. این زندان پُر از سربازهای خلیفه بود. آن ها دشمن امام هستند. ما به دیدن امام رفتیم و خیلی زود برگشتیم. من از آن ها پرسیدم: سلام من را به امام حسن عسکری (ع) رساندید؟ برای من هدیه ای گرفتید؟ یکی از عموهایم جواب داد: ما فقط چند دقیقه نزد امام بودیم. امام (ع) گفتند: من که در زندان هدیه ای ندارم. پس این پیام ها را به دوست کوچک من به جای هدیه برسانید: - اگر از کسی امانتی گرفتی، آن را به او برگردان. چه آن فرد، آدم خوبی باشد، چه بد! - با همسایگان خود مهربان و خوش رفتار باش. - برای ما (اهل بیت (ع)) باعث افتخار باش نه باعث ننگ و ناراحتی. - خیلی به یاد خداوند باش. - خیلی قرآن بخوان... - سفارش های من را به خاطر بسپار و انجام بده. من شما را به خدا می سپارم. سلام من بر شما. خدایا! امام مهربانم چه هدیه های زیبایی به من داده بود! مطالب مرتبط: آسیابان، پسرش و خرشان فر ار از دست آدم ها شکار آهو کودک و نوجوان تبیان تنظیم: فهیمه امرالله- منبع: ماهنامه رشد نوآموز


