گشتی توی پاساژ میزنم. هنوز مغازههای لباس عروس فروشی باز هستند و مانکنها پشت ویترین خودنمایی میکنند. به سمت دراکولای اصلی در خیابان رازی کوچه مهرداد میروم. جایی که مثل دراکولای فرعی حکم پلمب نگرفته اما هر روز تهدید به پلمب میشود.
به گزارش تبیان به نقل از روزنامه ایران، تصویر ریزش پلاسکو و زبانه کشیدن آتش از پنجرههایش در ذهن تهران زنده است. تهران که نه در ذهن ایران زنده است. اما هنوز هم میشود در کوچه پس کوچههای خیابان جمهوری و بازار ساختمانهایی را دید که سرنوشتی شبیه پلاسکو در انتظار آنهاست. کافی است سری به پاساژها یا پارکینگهایی که دورتا دورشان پر از مغازههای ریز و درشت است، بزنید. نه خبری از لوازم اطفای حریق میبینید نه پله اضطراری... چند روز گذشته خبر حکم پلمب یکی از خطرناکترین ساختمانهای تهران به نام عجیب «دراکولا» دوباره این خیابان را در مرکز توجه قرار داد. پاساژی در تقاطع ولیعصر(عج) و جمهوری. یک روز بعد از انتشار خبر سری به خیابان جمهوری میزنم تا واکنش کسبه را نسبت به دری که قفل زده شده ببینم، اما خبری از پلمب نیست و هنوز مغازهها کم و بیش باز هستند. از زمین و زمان حرارت بیرون میزند و دستفروشان دوغ و لیموناد در تقاطع جمهوری به ولیعصر، بازار خوبی دارند. پاساژ دراکولا پشت ایستگاه اتوبوس با ظاهری کثیف و خسته پیداست. ورودی ساختمان چند نفری نشستهاند و داخل پاساژ پشت تیرهای آهنی که از کف به بالا میرود چند مغازه باز به چشم میخورد. نکند دراکولا اینجا نیست؟ پس چرا پلمب نشده؟ از کاسبی که در ورودی پاساژ پیراهن فروشی دارد، آدرس پاساژ دراکولا را میپرسم. میخندد و میگوید: «متأسفانه اشتباهی اسم اینجا را گذاشتهاند دراکولا درحالی که «دراکولای اصلی» در خیابان رازی تقاطع فلسطین به جمهوری است. قبل از عید رسانهها آمدند اینجا و اشتباهی گفتند پاساژ دراکولا، چون اسم هر دو پاساژ «آزادی» است. البته حکم پلمب هم برای پاساژ ما صادر شده. مالک که الان میگویند فراری است، پایین پاساژ مغازه اضافه کرده و حالا آن مغازهها تعطیل است و تبدیل به خرابه شده. آنطور که ما شنیدهایم میگویند پی اینجا برای این همه مغازه طراحی نشده.» گشتی توی پاساژ میزنم. هنوز مغازههای لباس عروس فروشی باز هستند و مانکنها پشت ویترین خودنمایی میکنند. به سمت دراکولای اصلی در خیابان رازی کوچه مهرداد میروم. جایی که مثل دراکولای فرعی حکم پلمب نگرفته اما هر روز تهدید به پلمب میشود. پارکینگی قدیمی که در ورودی، دو ساختمان بلند دارد و حیاطی که پارکینگ موتورسیکلت است. دو طرف حیاط ساختمانها آنقدر قدیمی است که تصور میکنید با یک باد ممکن است از هم بپاشد. اما همه اینها مانع کار و کاسبی نشده. دورتا دور پر از کارگاههای رنگرزی پارچه و دکمه کاری و تولیدیهای کوچک است. خامههای رنگارنگ گیپور و پارچه در آفتاب میدرخشند و چند زن منتظر آماده شدن سفارش هستند. آنطور که کسبه میگویند تقریباً 300 نفر در اینجا کار میکنند و قدمت ساختمان بیش از هفتاد سال است. از رضا که رو به روی کارگاه رنگرزی پارچه و گیپور نشسته میپرسم چرا اسم این پاساژ دراکولاست؟ میگوید: «قدیمها شاید تقریباً 30 یا 40 سال پیش یک سری آدم اینجا کار میکردند که به خودشان میگفتند ما دراکولا هستیم و کسی نزدیک ما نشود. در واقع از این بزن بهادرها بودند و همه از آنها میترسیدند.» کسبه کمکم جمع میشوند و از وضعیت کار در پاساژ میگویند. حسین صادقپور که نماینده آنهاست از تهدید هر روز برای پلمب میگوید و اینکه بیش از بیست سال است در بلاتکلیفی به سر میبرند. او که 27 سال است در این پاساژ کار میکند میگوید: «ما بارها گفتیم ارزش ملک هرچقدر هست بدهند برویم. اما صاحب ملک نمیخواهد به ما چیزی بدهد و انتظار دارد ماهم بعد از این همه سال بدون گرفتن حقمان برویم. اینجا هر روز یک نفر میآید به ما گیر میدهد. یک روز از برق میآیند یک روز از آب، یک روز از شهرداری، یک روز از قوه قضائیه... من خودم تا حالا 4تا شهردار دیدهام. الان بچههای ما آنقدر ملاقات شهردار رفتهاند که پسرخالهاش شدهاند!» هشت سال پیش آنها و مالک توافق کردند که دو ماه دیگر کارشناس بیاید و ملک را کارشناسی کند و حق سرقفلیشان را به قیمت روز بدهند و بروند اما هنوز بعد از هشت سال به آن دوماه نرسیدهاند. حالا آنها ماندهاند با تهدید هر روز پلمب و کار و زندگی که روی هواست. یکی از کارگران از مغازه بیرون میآید و میگوید: «مالک میگوید شهرداری با من همکاری نمیکند. شهرداری میگوید مالک اصلاً نیامده اینجا. بهانه کردهاند ساختمان قدیمی است. منتظر هستند آجر بیفتد روی سر کسی تا در اینجا را ببندند بعد بگویند کی مقصر است؟ الان بیایند تکلیف را روشن کنند. شما ماشین پنچر را میبری پنچرگیری نه اینکه آتش بزنی. تکلیف ما را قانونی روشن کنند. اینکه نمیشود به بهانه قدیمی بودن ساختمان بیایند پلمب کنند و بروند و همه چیز به نفع مالک تمام شود. ما همین الان اینجا هستیم مالک جواب ما را نمیدهد وای به روزی که از اینجا بیرونمان کنند.» همه باهم دم میگیرند یکی میگوید علی آقا میخواهد دختر شوهر بدهد، آن یکی میگوید آقا رضا دارد خانه میخرد. آنها هربار که میخواهند از تعداد کسبه حرف بزنند از من میخواهند هر کاسب را با تعداد خانوادههایشان حساب کنم. از آنها میپرسم اگر بخواهند اینجا را پلمب کنند، با توجه به قانون سرقفلی که بعد از تخریب باطل میشود چه میکنید؟ همه باهم میگویند نمیگذاریم پلمب کنند. همینطور که حرف میزنیم کسی مشغول عکاسی از درو دیوار ساختمان است. کسبه میگویند خودشان رفتهاند دنبال کارشناس تا اینجا را مقاومسازی کنند. مهندس «داوود نبی» که با پیگیری کسبه میخواهد این پاساژ را مقاومسازی کند، میگوید: «با نگاه اولیه و اطلاعاتی که کسبه میدهند اینجا بالای 70 سال قدمت دارد. اگر شهرداری تصمیم به پلمب اینجا بگیرد منطقی است چون این ساختمان واقعاً خطرساز است. اگر در زلزله سال گذشته که مرکزش کرج بود اینجا آوار نشد در واقع از شانس کسبه بود اما تضمینی نیست اگر نیم ریشتر بیشتر باشد اینجا سرپا بماند. شهرداری درواقع با این کار میخواهد به مالک فشار بیاورد. اینجا دو راه بیشتر ندارد یا باید تخریب شود و از نو بسازند یا مقاومسازی شود. نظر من بهعنوان کارشناس این است که اینجا نوسازی بشود.» کسبه با سروصدا میگویند همین مقاومسازی را هم مالک راضی نیست حالا بیاییم راضی کنیم که نوسازی کند؟ ذاکری که 30 سال است در این پاساژ کار میکند و یکی دیگر از نمایندههای کارگران است با عصایی زیر بغل و لباسی یکدست سفید میگوید: «این شهرداری، این قانون، حریف یک نفر نمیشود آن وقت میخواهد سیصد نفر را بیکار کند. من 30 سال است خاک اینجا را خوردهام. مالک همکاری نمیکند، سری میزند و یکدفعه میرود و سروکلهاش پیدا نمیشود. آیا واقعاً قانونی نیست که او را ملزم کند؟ اگر قانونی نیست، بدهند به ما خودمان نوسازی یا بازسازی کنیم.» آنها هربار که میخواهند از تعداد کسبه حرف بزنند از من میخواهند هر کاسب را با تعداد خانوادههایشان حساب کنم. از آنها میپرسم اگر بخواهند اینجا را پلمب کنند، با توجه به قانون سرقفلی که بعد از تخریب باطل میشود چه میکنید؟ همه باهم میگویند نمیگذاریم پلمب کنند. یکی به شوخی میگوید: «من که زیر تانک هم میروم ولی نمیگذارم زن و بچهام گشنه بمانند؟» دیگری میگوید: «زن و بچه به خانه راهم نمیدهند.» آن یکی که از پنجره سرش را بیرون میآورد و داد میزند: «ما 30 سال اینجا زحمت کشیدهایم کجا برویم؟» ذاکری با خندهای بر لب میگوید: «بچهها شوخی میکنند ما آماده همه جور همکاری قانونی با همه نهادها هستیم. ما توافقنامه داریم که اگر بیایند و حق و حقوقمان را از راهی قانونی بدهند مشکلی نداریم. اما اگر قرار باشد ما بدون گرفتن حق و حقوق از اینجا برویم و اینجا را به نفع صاحب ملک و به بهانه ناامن بودن پلمب کنند برای زندگی خودمان ایستادگی میکنیم.» این شاید نمونه کوچکی از خطرات و پیچیدگیهای قانونی صدها پاساژ و گاراژ در تهران باشد. روایتی از تحت فشار بودن کسبه برای تخلیه و فشار اقتصادی که باعث میشود پی هر خطری را به تن بمالند اما یک روز گرسنه نمانند. منبع: روزنامه ایران


