مبینادفتر نقاشی اش را آورد و به مادر بزرگ گفت: چی بکشم؟...

پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰
نقاشی مبینا
نقاشی مبینا مبینا دفتر نقاشی اش را آورد و به مادر بزرگ گفت: "چی بکشم؟" مادر بزرگ گفت: "هرچی دوست داری، عزیزم!" مبینا گفت: "نه مادربزرگ، شما بگویید!" مادر بزرگ گفت: "بذارفکر کنم.بعد از نماز می گم." یک دفعه صدای اذان بلند شد.مادر بزرگ برای وضورفت. مبینا زود یک نقاشی کشید و به مادر بزرگ گفت: "ببینید خوب کشیدم؟" مادر بزرگ خندید و گفت: "این من هستم؟" بله دارید نماز میخوانید. وای چقدر قشنگ کشیدی، ولی مهر و سجاده ام کو؟ مبینا فکری کرد و خندید. بعد هم به طرف کمد رفت. مهر و سجاده را آورد وگفت: "این هم مهر و سجاده شما" مادر بزرگ خندید و گفت: "آفرین دختر گلم! کار تو خیلی عالی بود، اما انگار باز هم یک چیزی کم داره!" مبینا فکری کرد و گفت: "می دانم، می دانم" بعد هم کنار مادر بزرگ ایستاد. الله اکبر. الله اکبر. مبینا میگوید: "من نقاشی را دوست دارم. مادر بزرگ را دوست دارم. خداراهم دوست دارم که مادر بزرگ ها را آفریده است. من نماز می خوانم و از خدا تشکر می کنم." کانال کودک و نوجوان تبیان koodak@tebyan.com منبع: دوست خردسال تهیه: مینوخرازی _تنظیم: فهیمه امرالله شبکه کودک و نوجوان تبیان

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها