سرم را در چاه بیکسیات فرو میبرم، هیچکس صدایت را نمیشنود، مردم شهر، راه نخلستان را نمیدانند؛ مردمی که خورشید را انکار کردند و در لاک بیدردی خود فرو رفتند، آری، ذرات این شبهای بیستاره، در کهکشان غربتت گم میشوند.
سرم را در چاه بیکسیات فرو میبرم، هیچکس صدایت را نمیشنود، مردم شهر، راه نخلستان را نمیدانند؛ مردمی که خورشید را انکار کردند و در لاک بیدردی خود فرو رفتند، آری، ذرات این شبهای بیستاره، در کهکشان غربتت گم میشوند.