کوچه‏ها، گرگ می‏شدند، مرگ در ویرانه‏ها، پناه می‏گرفت، دهان‏ها، به لکنت می‏افتادند. کاروان بر مرگ فایق می‏آمد. زنجیرها را در هم می‏شکست، تشنگی دیدار پدر بر تو غلبه می‏کرد، شراره شمشیر بود و ضربه‏های مهلک تازیانه و سنگبارانِ بدن‏های معصوم و دقایق بی‏رغبتِ

پنجشنبه ۸ دی ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰
زخمه آتش
زخمه آتش دقایق سنگینی بود. سنگ بود که می‏بارید. نیزه بود که خون می‏چکاند. و شلاق‏ها که می‏چرخیدند و زخم می‏شدند . و ناله‏ها که می‏روییدند و خون می‏شکفتند و چشم‏ها که آوار می‏شدند و شعله می‏زاییدند خدا نخواست از این بیشتر، بی‏پناهی‏ات را ببیند، آسمان نتوانست بیش از این حوصله کند. زمین نتوانست از این بیشتر، شاهد رنج تو باشد. باران خون، کوچه‏ها را درنوردید. سیل اشک، پنجره‏ها را در هم کوبید. توفان، پنجه بر گیسوان شام انداخت. تاریکی از در و دیوار بالا رفت. مصیبت، زمین را مچاله کرد. شام غریبی بود. شام سنگدلی‏ها و شقاوت ها شام دربدری‏ها و مصیبت‏ها شام دل آزاری ها شلاق‏ها، احترام تورا نگه نداشتند ، کوچه‏های شقی، انگشتان به خار خلیده‏ات را نادیده گرفتند ، خرابه‏ها، کفش‏های سه‏سالگی‏ات را طعنه زدند. تازیانه‏ها، پیش پایت سر خم نکردند، دهان‏های تهمت، از چشم‏های معصومت شرم نکردند. دندان‏های تیز و گرسنه، روشنان گیسوانت را دریدند، رگبارهای شب و تازیانه، کوتاه نیامدند. مردان شقاوت، کودکی‏ات را رحم نکردند. کوچه‏ها، گرگ می‏شدند، مرگ در ویرانه‏ها، پناه می‏گرفت، دهان‏ها، به لکنت می‏افتادند. کاروان بر مرگ فایق می‏آمد. زنجیرها را در هم می‏شکست، تشنگی دیدار پدر بر تو غلبه می‏کرد، شراره شمشیر بود و ضربه‏های مهلک تازیانه و سنگبارانِ بدن‏های معصوم و دقایق بی‏رغبتِ اندوه و صدای روشن کودکانه‏ات: پدر! چه کسی تو را به خاک و خون کشید؟ شامِ بی‏حرمتی بود. شامِ بی‏خبری بود. شامِ گرسنگی دروغ بود. شامِ سیری دیوسیرتی بود. شامِ حیوان سیرتی بود. شامِ درنده خویی بود. کوچه‏ها، زخمه آتش می‏زدند. لبخند‏ها، مست متولد می‏شدند. چشم‏ها، مست به بار می‏نشستند. شامِ دل گرفتگی مداوم بود؛ شامِ دست‏های نیازمندِ حریص. شامِ تالارهای سیاه‏بخت. شامِ دریچه‏های تاریک اشرافی. شامِ پنجره‏های فروبسته. تو بودی و زنی صبور که آواز گوشواره‏هایت را در گوش باد می‏خواند. تو بودی و کفش‏های سه سالگی که بر شانه‏های کاروان رها بودند. تو بودی و دستان کوچکی که پرندگی مشق می‏کرد. تو بودی و گونه‏های سرخی که شادی می‏پراکند. شام ساده‏لوحی بود. شام فخر فروشی بود شام فریادهای جگرخراش! کوچه‏ها، گرگ می‏شدند، مرگ در ویرانه‏ها، پناه می‏گرفت، دهان‏ها، به لکنت می‏افتادند. کاروان بر مرگ فایق می‏آمد. زنجیرها را در هم می‏شکست، تشنگی دیدار پدر بر تو غلبه می‏کرد، شراره شمشیر بود و ضربه‏های مهلک تازیانه و سنگبارانِ بدن‏های معصوم و دقایق بی‏رغبتِ اندوه و صدای روشن کودکانه‏ات: پدر! چه کسی تو را به خاک و خون کشید؟ پدر! چه کسی رگ‏های تو را برید؟ پدر! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پدر.... زدی چو بوسه بر لبش لبان تشنه سیر شد ز بعد چوب خیزران رسید آن شفای تو چو در بغل گرفتیش ز هوش رفتی آن زمان چو بلبلی ز وصل گُل خموش شد صدای تو چنانکه جان عاریت به صاحبش سپردی و فلک به گریه آمد و خلیل در عزای تو بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان مریم سقلاطونی

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها