هر چه می‏خواهد دل تنگت، بگو. بابا، امشب به مهمانی دلِ بی‏قرارت آمده، بگو از سیلی خوردن‏ها و تازیانه‏ها و آتش خیمه‏های عصر عاشورا. بگو از درد غربت و محنت غریبی، بگو از صورت‏های نیلی و اسیری و بیابان‏های بی‏رحمی.

پنجشنبه ۸ دی ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰
ببخش عمّه!
ببخش عمّه! ببخش عمّه! راه طولانی و فرساینده بود. دو نیزه، زیر چشم‏های کوچکم هراس می‏ریخت. با نوک نیزه‏ها اشک هایم را پاک می‏کردند؛ گریه و تازیانه همصدا بودند. بازوهایم را ببین، نه، نه!... بگذار پوشیده بماند، آخر تو هم جای من، جای ما، تازیانه می‏خوردی! ببخش عمّه! راه، پر از همهمه تازیانه بود؛ پر از طعنه و تمسخر. زهر خنده دشمن و تبسم هفتاد و دو تن آشنا بر سر نیزه. تشنه بودم و در خواهش مکرّر آب؛ چقدر عذابت دادم! گرسنه بودم و تو از نگاه بی رمقم می‏خواندی و من همیشه منتظر بودم تا بگویی «فرزند برادر! صبر کن»، آرامش این سخن، تمام تشنگیم را می‏نوشید و تمام گرسنگی ام را می‏بلعید و سفرِ بی‏همراهی پدر را ساده می‏کرد. آرام نازنین عمه! آرام، مبادا شامیان صدای گریه و بی‏تابی دختر حسین را بشنوند. این خرابه کجا و آغوش گرم و نوازش‏های مهربان بابا کجا؟ این سر بریده بابا و این دختر کوچک حسین ببخش عمّه! که چندبار از شتر لغزیدم؛ می‏لغزیدم و می‏افتادم؛ خسته و تشنه، گرسنه؛ تنها و دلشکسته و ناگهان، دستی، موهایم را چنگ می‏زد، گیسوانم را می‏کشید و باز تو می‏آمدی و مرا بلند می‏کردی و در حالی که خطی کبود از تازیانه بر شانه‏ها و دست‏های صبور و مهربانت می‏نشست، نجاتم می‏دادی. ببخش عمّه! این همه راه آزارت دادم! انگشت‏های مهربانت، چقدر خارها از پایم جدا کرد و آغوش گرم و صمیمیت، چه آرامم می‏کرد! ای عمه بیا تا که غریبانه بگرییم رو از وطن و خانه، به ویرانه بگرییم پژمرد گل روی تو از تابش خورشید در سایه نشینیم و به جانانه بگرییم لبریز شد ای عمه دگر کاسه صبرم بر حال تو و این دل ویرانه بگرییم نومید ز دیدار پدر گشته دل من بنشین به کنارم، پریشانه بگرییم گردیم چو پروانه به گرد سر معشوق چون شمع در این گوشه کاشانه بگرییم این عقده مرا می‏کشد ای عمه مظلوم پیش نظر مردم بیگانه بگرییم آرام نازنین عمه آرام نازنین عمه! آرام، مبادا شامیان صدای گریه و بی‏تابی دختر حسین را بشنوند. این خرابه کجا و آغوش گرم و نوازش‏های مهربان بابا کجا؟ این سر بریده بابا و این دختر کوچک حسین. هر چه می‏خواهد دل تنگت، بگو. بابا، امشب به مهمانی دلِ بی‏قرارت آمده، بگو از سیلی خوردن‏ها و تازیانه‏ها و آتش خیمه‏های عصر عاشورا. بگو از درد غربت و محنت غریبی، بگو از صورت‏های نیلی و اسیری و بیابان‏های بی‏رحمی. بگو از بی‏شرمی یزیدیان و کوفیان سست پیمان و استقبال شامیان، آرام، نازنین عمه! آرام. اکنون تو، به مهمانی بابا می‏روی. سفر به سلامت! بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان حمزه کریم‏خانی - الهام موگوئی

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها