حوالی سال ۴۱۳ پیش از میلاد، آتن دست به قماری زد که قرار بود امپراتوری رو به افولش را نجات دهد. ناوگانی شامل ۲۰۰ کشتی و هزاران سرباز را به سیسیل فرستاد. هدف این بود که با یک ضربه، رقیب خود را زمینگیر و قدرت ازدسترفتهاش را احیا کند.
اما این قمار شکست خورد. ناوگان آتن نابود شد. هزاران سرباز به اسارت درآمدند و امپراتوریای که سالها بر دریای اژه حکم میراند، دیگر هرگز به قدرت سابق بازنگشت. کمتر از یک دهه بعد، آتن تسلیم اسپارت شد.
این داستان فقط درباره یونان باستان نیست. تاریخ بارها نشان داده است که قدرتهای بزرگ، درست زمانی که احساس میکنند نفوذشان در حال کاهش است، وسوسه میشوند با یک اقدام نظامی پرخطر، نظم ازدسترفته را دوباره تحمیل کنند.
سؤال این است: آیا قدرتهای بزرگ از سرنوشت آتن درس گرفتهاند یا هنوز همان قمار قدیمی را تکرار میکنند؟ به نظر میرسد که حداقل آمریکا از این موضوع درس نگرفته است.
ترامپ و رؤیای بازگشت به عصر طلایی
به نقل از نیویورک تایمز، حمله آمریکا و اسرائیل به ایران را نمیتوان صرفاً یک تصمیم اشتباه دانست؛ این جنگ میتواند به نقطه عطفی در روند افول قدرت آمریکا تبدیل شود. شاید برای توصیف نظمی که ایالات متحده در جهان شکل داده و رهبری میکند، واژه «هژمونی» دقیقتر از «امپراتوری» باشد. چراکه برخلاف امپراتوریهای کلاسیک، پرچم آمریکا لزوماً بر فراز سرزمینهایی که تحت نفوذ یا حمایت آن قرار دارند، به اهتزاز درنمیآید.
اما نامها چندان اهمیتی ندارند؛ منطق قدرت کموبیش همان است. هر نظم امپراتوری یا هژمونیک تا زمانی دوام میآورد که ابزارهای در اختیارش با اهدافی که دنبال میکند، تناسب داشته باشند.
شاید کمتر فردی تصور میکرد که یک ماجراجویی نظامی ناموفق در خاورمیانه، همان چیزی باشد که ریاستجمهوری ترامپ را به بیراهه ببرد. اتفاقاً یکی از محورهای اصلی انتقادهای او در هر سه کارزار انتخاباتیاش، این بود که رهبران آمریکا بارهایی سنگینتر از توان آمریکا بر دوش کشور گذاشتهاند.
در داخل، منتقدان سیاستهای «بیداری» هزینه و پیچیدگی مدیریت روابط میان گروههای مختلف را دستکم گرفته بودند. در سیاست خارجی نیز، ارتش آمریکا بارها نشان داده بود که همانند تجربه عراق، توان نظامی لزوماً به معنای توانایی در مهندسی سیاسی یا ترویج دموکراسی آمریکایی نیست. این خطر توسط رئیسجمهورهای پیشین آمریکا چندان جدی گرفته نمیشد. جو بایدن با اطمینان میگفت: «ما ایالات متحده آمریکا هستیم؛ هیچ کاری نیست که نتوانیم انجام دهیم.»
آمریکاییها انتظار داشتند که حداقل ترامپ مسیر متفاوتی را انتخاب کند. شعار «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم» قرار نبود به معنای پذیرفتن تعهدات و بحرانهای بیشتر باشد. رأیدهندگان تصور میکردند که این شعار بیشتر یک نمایش قدرت است تا دعوت به ماجراجویی نظامی!
حتی اگر آمریکا دامنه تعهدات جهانی خود را کاهش میداد و به حوزه نفوذ محدودتری بازمیگشت، همچنان میتوانست خود را قدرتی بزرگتر و متمرکزتر تصور کند. به همین دلیل، بسیاری انتظار داشتند که سیاستهای ترامپ باعث فاصله گرفتن واشنگتن از خاورمیانه شود. او حتی در سند استراتژی امنیت ملی آمریکا اعلام کرده بود که دوران سلطه خاورمیانه بر سیاست خارجی آمریکا، چه در برنامهریزی بلندمدت و چه در تصمیمهای روزمره، «خوشبختانه به پایان رسیده است».
اما ماجرا به گونهای دیگر پیش رفت.
ترامپ و جنگ بر سر آخرین فرصت
بریتانیا پس از جنگ جهانی دوم ناچار شد از شبکه گسترده مستعمرات و مناطق تحت نفوذ خود دست بکشد. این روند همیشه مسالمتآمیز نبوده و گاه با خشونت همراه میشد. اما لندن بهجز ماجرای ناموفق کانال سوئز در سال ۱۹۵۶ در نهایت تلاش نکرد تا سرزمینهایی را که دیگر توان حفظشان را نداشت، به هر قیمتی نگه دارد. بریتانیا بهتدریج از امپراتوری خود خارج شد و حتی توانست با بسیاری از مستعمرات سابقش روابطی نسبتاً دوستانه برقرار کند.
ترامپ نیز فرصتی مشابه بریتانیا داشت. طی یک دهه گذشته این فرض در واشنگتن شکل گرفته که جهان وارد نوعی «صندلی بازی ژئواستراتژیک» شده است. بازیای که موسیقی آن بهزودی متوقف خواهد شد.
در این بازی، چین ممکن است که در آیندهای نهچندان دور، نهتنها از نظر ظرفیت نظامی ـ صنعتی، بلکه در حوزه فناوری اطلاعات نیز از آمریکا پیشی بگیرد. در چنین شرایطی، جهان به سمت یک آرایش ژئواستراتژیک جدید و نامطلوبتر برای آمریکا حرکت خواهد کرد. از این منظر، اکنون آخرین فرصت برای تغییر این آرایش و شکل دادن دوباره به آن در جهت منافع آمریکاست.
در همین چارچوب، دولت ترامپ ابتدا تلاش کرد تا چین را از مواضع و پایگاههای نفوذش در نیمکره غربی عقب براند. تقریباً بلافاصله پس از بازگشت ترامپ به قدرت، آمریکا شرکت چندملیتی هنگکنگی «سیکی هاچیسون» را که با چین ارتباط دارد، تحت فشار قرار داد تا دو بندر در دو سوی کانال پاناما را واگذار کند.
ونزوئلا نیز که چین مقصد حدود ۸۰ درصد صادرات نفت آن است، زمستان گذشته شاهد ربوده شدن نیکلاس مادورو، توسط نیروهای آمریکایی بود. ترامپ همچنین هشدار داده است که کوبا، بهعنوان یکی از مقاصد سرمایهگذاری چین، احتمالا «مقصد بعدی» ارتش آمریکا است.
این منطق حتی درباره قطب شمال نیز صدق میکند: از این دیدگاه، آمریکا باید در نزدیکی قطب شمال، مثلاً با در اختیار داشتن جای پایی مانند گرینلند، موقعیت مستحکمتری ایجاد کند. در این صورت در آینده و هنگام بهرهبرداری از منابع انرژی و معدنی که در اثر گرمایش زمین در این منطقه در دسترس قرار میگیرند، آمریکا دست بالاتری خواهد داشت. فارغ از اینکه این سیاست نیمکرهمحور تا چه اندازه قابل دفاع است، دستکم میتوان نوعی انسجام راهبردی در آن مشاهده کرد.
اما حمله به ایران از جنس دیگری بود.
چگونه ترامپ با حمله به ایران، آخرین فرصتش را سوزاند؟
نیویورک تایمز گفته که حمله به ایران نه یک تلاش برای تثبیت موقعیت دفاعی آمریکا، بلکه پذیرش مسئولیتی پرخطر و ظاهراً بیپایان بود. جنگی تا همین چند ماه پیش، اساساً در فهرست اولویتهای راهبردی دولت آمریکا قرار نداشت.
دلیلش ساده است: ایالات متحده ابزار نظامی لازم برای تحمیل اراده خود بر ایران در یک درگیری طولانیمدت را در اختیار ندارد. در سال ۱۹۹۱، برای مقابله با حمله صدام حسین به کویت، کشوری که هم از نظر نظامی بسیار سادهتر از ایران بود و هم از نظر وسعت کوچکتر، بیش از ۴۰ کشور در ائتلافی با حدود یک میلیون سرباز مشارکت کردند.
بنابراین، آمریکا مجبور بود برای اینکه حتی شانس شکست دادن ایران را داشته باشد، بخش قابل توجهی از نیروهای مسلح خود را که مجموعاً حدود ۱.۳ میلیون سرباز است، وارد میدان کند. نیویورک تایمز گفته که حتی در صورت موفقیت، احتمالاً مجبور خواهد بود که این نیروها را برای مدت طولانی در منطقه حفظ کند.
البته بعضی استدلال میکنند که آمریکا دیگر برای جنگیدن به تشکیل ارتشهای عظیم متکی نیست. و بهجای آن، از موشکهای پیشرفته و دیگر سامانههای تسلیحاتی بهره میگیرد. حتی اگر توان نظامی هوایی ایران را در نظر نگیریم، باز هم همین تسلیحات در سایر مناطق جهان نیز برای دفاع از متحدان و منافع آمریکا ضروریاند. ضمن اینکه ذخایر آنها نیز در حال کاهش است.
بر اساس گزارش روزنامه تایمز، آمریکا تاکنون حدود ۱۱۰۰ فروند از موشکهای کروز دوربرد و رادارگریز خود را که برای درگیریهای احتمالی در آسیا در نظر گرفته شدهاند، مصرف کرده است. تنها حدود ۱۵۰۰ فروند از آنها در ذخایر باقی مانده است. علاوه بر این، حدود ۱۰۰۰ موشک کروز تاماهاوک نیز شلیک شده؛ رقمی که تقریباً ۱۰ برابر خرید سالانه ارتش آمریکا است.
رهبران آمریکا سالهاست متحدان اروپایی خود را به دلیل برخورداری از ظرفیت ناکافی برای جنگ و کمبود نیروهای رزمی سرزنش میکنند. اما اکنون این کشور نیز با همان مشکل ناکافی بودن ظرفیت نظامی مواجه است.
با این حال، دقیق نیست که بگوییم آمریکا در جنگی که خود آغاز کرده، گرفتار شده و هیچ راهی برای خروج ندارد. واشنگتن همچنان گزینههایی پیش رو دارد! مسئله این است که اکنون انتخاب هر یک از آنها هزینه سنگینی به همراه خواهد داشت.
آمریکا میتواند از ادامه این مسیر در ایران عقبنشینی کند. زیرا این درگیری بیش از هر چیز نشان داده است که توان نظامی آمریکا در عمل بسیار محدودتر از تصویری است که جهان از آن داشت. گزینه دیگر این است که منابع مورد نیاز برای ادامه عملیات در ایران را از مناطقی که برای منافع حیاتی آمریکا اهمیت دارند، مانند اروپا و شرق آسیا، منتقل کند. همان چیزی که ترامپ از آن با عنوان «گشتوگذار» خود در ایران یاد میکند.
گزینه سوم نیز توسل به اقدامات نظامی افراطی است؛ گزینههایی که ترامپ از اوایل آوریل در پستهای شبکههای اجتماعی خود به آنها اشاره کرده است. انتخاب این مسیر هم پیامدهایی جدی برای آمریکا به همراه خواهد داشت.
ترامپ و تله اسرائیل
در نهایت، آنچه در معرض خطر قرار دارد، فقط اعتبار آمریکا نیست. این کشور ممکن است که دوستان و متحدان خود و حتی بخشی از هویت و ارزشهایی را که ادعا میکند از آنها دفاع میکند، از دست بدهد.
بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، این جنگ را به ترامپ توصیه کرد زیرا او نیز منطق «موسیقیِ در حال توقف» را درک کرده بود. نگرانی نتانیاهو این بود که وقتی این موسیقی متوقف شود، آمریکا دیگر توان نظامی لازم برای حفاظت از اسرائیل در برابر همسایگانش به شیوه سنتی را نداشته باشد. حتی اگر چنین توانی باقی بماند، احتمالاً دیگر تمایلی به استفاده از آن نخواهد داشت.
پس نتانیاهو ترامپ را به سمت چنین جنگی سوق داد تا از توان باقیمانده آمریکا برای ضعیف کردن دشمنان منطقهای خود استفاده کند. از قضا، نتیجه فاجعهبار جنگ نشان داد که ارزیابی اولیه نتانیاهو چندان هم بیراه نبوده است: فرصت اسرائیل برای کشاندن آمریکا به چنین ماجراجوییهایی، که دیگر با شرایط جدید جهان تناسبی نداشتند، رو به پایان بود. سادهلوحی ترامپ آخرین فرصت را در اختیار نتانیاهو قرار داد.
تنگه هرمز؛ سوئزِ آمریکا!؟
۹ اسفند ۱۴۰۴، ممکن است در آینده به یکی از تاریخهای مهم در روایت افول قدرت آمریکا تبدیل شود. دونالد ترامپ از آغاز «عصر طلایی آمریکا» سخن میگفت. اما در نخستین سال ریاستجمهوری، بسیاری از تلاشهایش نتیجه معکوس داشتند.
این تلاشها بیش از آنکه قدرت آمریکا را به نمایش بگذارند، محدودیتهای آن را آشکار کردند. این روند نشان میداد که فاصله آمریکا با موقعیتی که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ بهعنوان تنها ابرقدرت جهان به دست آورده بود، بیشتر شده است.
در روزهای نخست حملات آمریکا به ایران، حملات هوایی آمریکا و اسرائیل بخش مهمی از ساختار نظامی ایران را هدف قرار داد. رهبر ایران، شهروندان غیرنظامی و کودکان دبستانی شهید شدند و به زیرساختها هم آسیب وارد شد. ترامپ در ۱۵ اسفند از ایران خواست تا «تسلیم بیقیدوشرط» بپذیرد و با انتخاب رهبری جدید که موافق سیاستهای آمریکا باشد، تسلیم خود را نشان دهد. در مقابل، وعده داد که آمریکا تلاش خواهد کرد ایران را از آستانه نابودی بازگرداند.
اما ایران با اقدامی که یادآور واکنش مصر به بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ بود، معادله جنگ را تغییر داد: بستن تنگه هرمز. ایران با حمله پهپادی به چند کشتی تجاری، عملاً عبور نفتکشها از تنگه را مختل کرد و صادرات نفت، گاز و سایر کالاهای راهبردی را تحت تأثیر قرار داد. اتفاقی که شوک بزرگی به اقتصاد جهانی وارد کرد.
حال ترامپ با بحرانی روبهرو شده بود که ظاهراً انتظارش را نداشت. از زمان شکست مذاکرات ترامپ با تهدید یا حملات گاه و بیگاه دنبال تسلیم ایران یا حداقل باز شدن تنگه هرمز است. موضوعی که با ایستادگی مردم ایران و شجاعت رزمندگان ایرانی، تا به حال محقق نشده است.
با این حال، حتی اگر آمریکا بتواند بخش بزرگی از زیرساختهای ایران را نابود کند یا در نهایت برای پایان دادن به بحران پای میز مذاکره بنشیند، استدلال اصلی این است که واشنگتن از منظر راهبردی پیشاپیش هزینه سنگینی پرداخته است.
ایران در یک جنگ نامتقارن، هزینههای سنگین حملات آمریکا را تحمل کرده، در حالی که تلاش کرده آسیبپذیریهای طرف مقابل را هدف قرار دهد. آمریکا میتواند اهداف نظامی ایران را یکی پس از دیگری منهدم کند. اما پهپادها و تسلیحات نسبتاً ارزان ایران قادرند که به زیرساختهای نفتی حساس و گسترده کشورهای جنوبی خلیج فارس آسیب وارد کنند. زیرساختهایی که برای اقتصاد جهانی اهمیت حیاتی دارند.
و در پایان
بحران هرمز برای واشنگتن نقشی شبیه بحران سوئز برای بریتانیا در سال ۱۹۵۶ را ایفا میکند. متحدان نزدیک آمریکا که دههها یکی از پایههای اصلی قدرت جهانی این کشور بودهاند، از مشارکت نظامی در جنگی که آن را انتخاب واشنگتن میدانند، خودداری کردهاند. در مقابل، ترامپ آنها را به «بزدلی» متهم کرده است. تهدیدهای او علیه زیرساختهای غیرنظامی نیز با محکومیت بینالمللی روبهرو شده است.
در همین حال، واشنگتن با درگیر شدن در بحرانی در قلب اقتصاد انرژی جهان، خود به عاملی برای بیثباتی اقتصاد جهانی تبدیل شده است. وضعیتی که میتواند چین را بهعنوان گزینهای باثباتتر برای رهبری نظم جهانی برجستهتر کند.
در نهایت، اگر این روند ادامه یابد، آمریکا با سه پیامد همزمان روبهرو خواهد شد: تضعیف اتحادهایش، کاهش اعتبار رهبری جهانی و فرسایش تصویر قدرت نظامیاش.
در چنین شرایطی، ماجراجویی نظامی در تنگه هرمز نه نشانه بازگشت قدرت آمریکا، بلکه نقطهای است که روند افول آن را شتاب میبخشد. نقطهای که پس از آن، جهان بیش از گذشته از «صلح آمریکایی» فاصله خواهد گرفت و وارد نظمی جدید، چندقطبی و بسیار نامطمئنتر خواهد شد.
و اکنون این سوال جالب مطرح میشود که آمریکا در کدام مرحله از روند زوال یک امپراتوری قرار دارد!؟



پیام شما به ما