نرسیدن به اهداف و آرزوها، صرفاً یک ناکامی ساده نیست؛ بلکه در بسیاری از مواقع به یک سوگِ حل‌نشده در ناخودآگاه تبدیل می‌شود که دستاوردهای فعلی انسان را مسموم می‌کند.

مهسا زحمتکش
دوشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۲۳
صلح با نسخه‌های متولد نشده خودمان

هر کدام از ما، گورستانی دسته‌جمعی از «خود» های تحقق‌نیافته درونمان داریم؛ زنی که قرار بود در فلان دانشگاه درس بخواند، مردی که قرار بود تا سی‌سالگی کارآفرین موفقی شود، یا کودکی که خیال می‌کرد جهان دقیقاً طبق آرزوهایش پیش می‌رود. فرهنگ موفقیت زرد مدام به ما دیکته می‌کند که «خواستن توانستن است»، اما واقعیت زندگی، تلاقی پیچیده‌ای از جبر، محدودیت و شانس است. وقتی میان آنچه امروز هستیم و آنچه آرزو داشتیم باشیم، دره‌ی عمیقی حفر می‌شود، دچار نوعی کرختی روحی می‌شویم؛ پدیده‌ای مبهم که نه نامش افسردگی بالینی است و نه یک ناراحتی ساده، بلکه ریشه در یک عزاداری پنهان دارد.

ما معمولاً برای از دست دادن آدم‌ها، اشیاء یا موقعیت‌های عینی سیاه‌پوش می‌شویم، اما روان‌شناسی مدرن می‌گوید جان‌کاه‌ترین سوگواری، عزاداری برای «رویاهای زنده به گور شده» است. این سوگ حل‌نشده، شبیه به روحی سرگردان، در تمام دستاوردهای فعلی‌مان سرک می‌کشد و لذت حال را مسموم می‌کند؛ چون ما در تله‌ی مقایسه‌ی خود واقعی‌مان با یک «فانتزیِ ایده‌آل و بدون نقص» گیر افتاده‌ایم. صلح کردن با این نسخه‌های دست‌نیافتنی، به معنای تسلیم شدن یا بی‌انگیزگی نیست، بلکه یک جراحی روانی ظریف برای بازپس‌گیری زندگی از چنگالِ حسرت‌هاست.

ما دقیقاً برای چه چیزی عزاداری می‌کنیم؟

در روان‌شناسی به این پدیده «سوگ مبهم» یا به تعبیر دقیق‌تر دکتر پائولین بوس، سوگی گفته می‌شود که در آن فقدان، جنبه‌ مادی و فیزیکی ندارد. شما کسی را دفن نکرده‌اید، اما یک «امکان» یا یک «هویت آرزو شده» در شما مرده است.

قبل از اینکه پائولین بوس این مفهوم را در دهه‌ی ۱۹۷۰ میلادی مطرح کند، نگاه روان‌شناسی به مقوله‌ی سوگ بسیار سنتی بود؛ یعنی روان‌شناسان فکر می‌کردند سوگ فقط زمانی اتفاق می‌افتد که یک نفر به طور قطعی بمیرد و جنازه‌اش دفن شود. اما وی متوجه شد که نوع دیگری از فقدان وجود دارد که انسان‌ها را به شدت شکنجه می‌دهد، بدون اینکه مرگِ فیزیکیِ واضحی رخ داده باشد.

وقتی این سوگ حل نمی‌شود، ذهن به صورت خودکار به سمت «تفکر خلاف واقع» می‌رود؛ یعنی مدام سناریوهایی با فرمولِ «اگر فقط فلان کار را کرده بودم، الان...» می‌سازد. دانیال کانمن و آموس تورسکیدو روانشناس نابغه در نظریه‌های شناختی خود نشان داده‌اند که انسان‌ها برای موقعیت‌هایی که حس می‌کنند «فقط یک قدم با آن فاصله داشته‌اند»، بیشتر حسرت می‌خورند. این تفکر، تصویری بی‌نقص و بدون چالش از آن نسخه‌ی خیالی شما می‌سازد و باعث می‌شود شما به وضعیت فعلی خود نمره‌ی مردودی بدهید.

همچنین در روان‌کاوی کارل گوستاو یونگ، ما با مفهوم «بخش زیست‌نشده‌ی درون» مواجهیم. یونگ معتقد بود بزرگ‌ترین بار روی دوش فرزندان (و خود ما)، زندگیِ زیست‌نشده‌ی والدین یا گذشته‌ی خودمان است. این بخش‌های زیست‌نشده اگر به رسمیت شناخته نشوند، در میانسالی به شکل بحران‌های شدید روحی فوران می‌کنند.

این حسرت‌ها از کجا در ما کاشته شدند؟

برای درک این سوگ، باید به عقب برگردیم. ریشه‌ی بسیاری از این آرزوهای متورم‌شده، در ساختارهای تربیتی و کلان‌روایت‌های دوران کودکی و نوجوانی ماست.

سیستم‌های آموزشی و تربیتی سنتی و حتی مدرن، ارزشِ یک انسان را به «دستاوردهای متمایز» او گره می‌زنند. به ما یاد نداده‌اند که چطور یک «زندگی معمولی اما باکیفیت» داشته باشیم. در نتیجه، نوجوان با این پیش‌فرض بزرگ می‌شود که اگر قهرمانِ قصه‌ی خودش نشود، یک بازنده است.

گاهی آرزوهای بزرگ ما، در واقع فرافکنیِ نیازهای برآورده‌نشده‌ی والدینمان بوده‌اند. ما می‌خواستیم نسخه‌ای باشیم که ضعف‌ها یا ناکامی‌های نسل قبل را جبران کند، و حالا که به آن نرسیده‌ایم، حس گناه ناشی از «ناامید کردن دیگران» به سوگ آرزوهایمان اضافه می‌شود.

صلح با نسخه‌های دست‌نیافتنی

حال چطور می‌توانیم با این سایه‌ها به صلح برسیم؟ روان‌شناسی علمی چند گامِ عملی و مبتنی بر پذیرش را پیشنهاد می‌دهد:

عبور از «انکار» و برگزاری مراسم تدفین برای آرزوها: در رویکرد درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT)، اولین قدم، متوقف کردنِ جنگ با واقعیت است. ما باید به جای فرار از حسرت‌ها، به آن‌ها خیره شویم. این رویکرد یکی از جدیدترین موج‌های روان‌درمانی در دنیاست (معروف به موج سوم رفتاردرمانی).

باید رسماً بپذیرید که «آن نسخه از من، دیگر هرگز متولد نخواهد شد». این پذیرش دردناک است و با گریه و غم همراه خواهد بود، اما این غم، غمی شفابخش است. شما باید برای آن رویا، مراسم تدفین روانی بگیرید تا جایش در ذهن شما خالی شود.

تفکیک «ارزش» از «هدف» : یکی از زیباترین تحلیل‌های دکتر استیون هیز، بنیان‌گذار درمان ACT، تفکیک میان هدف = و ارزش است. هدف یک ایستگاه است، مثلاً پزشک شدن، مهاجرت کردن، یا خریدن یک خانه‌ی خاص و اینکه هدف می‌تواند غیرممکن شود. از طرفی ارزش یک جهت‌گیری در زندگی است، مثلاً کمک به بهبود رنج انسان‌ها، کشف جهان، یا تجربه‌ی زیبایی که هرگز منقضی نمی‌شود.

نرسیدن به اهداف و آرزوها، صرفاً یک ناکامی ساده نیست؛ بلکه در بسیاری از مواقع به یک سوگِ حل‌نشده در ناخودآگاه تبدیل می‌شود که دستاوردهای فعلی انسان را مسموم می‌کند. روان‌شناسی مدرن معتقد است کمال‌گرایی تزریق‌شده در دوران کودکی، ما را در تله‌ی مقایسه‌ی خودِ واقعی با یک فانتزیِ بی‌نقص اسیر می‌کند

اگر آرزوی شما پزشک شدن بوده و به آن نرسیده‌اید، هدف را باخته‌اید؛ اما «ارزشِ» پشت آن (کاهش رنج دیگران) هنوز زنده است. شما می‌توانید این ارزش را در یک شغل دیگر، در روابط انسانی‌تان یا در یک فعالیت داوطلبانه بازتعریف کنید. با این کار، مغز متوجه می‌شود که مسیرهای دیگری هم برای معنابخشی وجود دارد.

شفقت به خود در برابر «منِ منتقد»: بر اساس تحقیقات دکتر کریستین نف در زمینه شفقت به خود، صلح با خود دست‌نیافته مستلزم سه چیز است:

  • مهربانی با خود: به جای سرزنش خود برای شکست‌ها، با خودتان مثل دوستی صحبت کنید که شرایط سختی را گذرانده است.
  • انسانیت مشترک: بدانید که رنج نرسیدن و محدودیت، تجربه‌ی مشترک تمام انسان‌هاست، نه بی‌کفایتیِ شخصی شما.
  • ذهن‌آگاهی: تماشای حسرت‌ها بدون اینکه اجازه دهید شما را غرق کنند.

بازنویسی داستان زندگی: در روایت‌های ‌درمانی، پزشکان و روانشناسان معتقدند انسان‌ها بر اساس داستان‌هایی که درباره‌ی خودشان می‌نویسند، زندگی می‌کنند. اگر داستان شما این باشد: «من کسی هستم که در رسیدن به آرزوی اصلی‌اش شکست خورد»، همیشه رنج خواهید کشید. اما می‌توانید داستان را بازنویسی کنید: «من کسی هستم که شرایط، راه‌های زیادی را به رویش بست، اما او با شجاعت توانست در جاده‌های فرعی، معنای جدیدی برای زندگی پیدا کند.» این تغییر روایت، عاملیت و قدرت را به شما برمی‌گرداند.

تولدِ «من واقعی» از خاکسترِ «منِ خیالی»

صلح با نسخه‌هایی از خودمان که به آن‌ها نرسیدیم، به معنی فراموش کردنِ گذشته یا پاک کردنِ رویاها نیست؛ بلکه به معنای آزاد کردنِ انرژیِ روانیِ حبس‌شده در آن آرزوهاست. تا زمانی که تمام توان ما صرف زنده نگه داشتن مصنوعی یک رویای مرده شود، نیرویی برای ساختن واقعیت امروزمان نخواهیم داشت.

پذیرش محدودیت‌های زندگی، آغازِ بلوغ روانی است. وقتی با آرزوهای از دست رفته‌مان صلح می‌کنیم، فضایی خالی و آرام درونمان ایجاد می‌شود؛ فضایی که در آن، نسخه‌ی فعلی و واقعی ما با تمام نقص‌ها، زخم‌ها و البته ظرفیت‌های منحصربه‌فردش سرانجام می‌تواند نفس بکشد، زندگی کند و دوست داشته شود.

برچسب‌ها

پیام شما به ما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

پربازدیدها

پربحث‌ها