برای همسر شهید، این روزها نه زمان استراحت، که آغازِ یک جهادِ ظریف است. او اکنون معماری است که باید با دستانی لرزان از غم، سقفی از اطمینان بر سر فرزندانش بنا کند.

مهسا زحمتکش
یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۸
راهکارهای بازآفرینیِ امنیت روانی در خانه شهدا

حالا که در یک آتش بس مقطعی به سر می‌بریم و بسیاری از صداها قطع شده، صدای گریه‌های پنهانی در خانه‌ها بیشتر به گوش می‌رسد. ما در دورانی هستیم که «شوک اولیه‌ جنگ» جای خود را به «واقعیتِ فقدان» داده است. چهل روز ایستادگی، حالا در قالب دلتنگی‌های عمیق بروز کرده است. برای همسری که شریک زندگی‌اش را در راه وطن و عقیده فدا کرده، آتش‌بس شروع یک نبرد درونی است؛ نبرد برای حفظ بقای روانی خانواده.

در این روزهای آتش‌بس، خانه‌های شهدا کانونِ بازسازی هویت ملی ما هستند. همسری که امروز هم گریه می‌کند و هم دست فرزندش را می‌گیرد تا به مدرسه برود، در واقع در حال تداوم بخشیدن به راه همان شهیدی است که برای "زندگی" و "امنیت" جنگید.

سوگواری در عینِ ایستادگی

این وضعیت چیزی نیست که بتوان به سادگی از کنارش گذشت. اینکه یک انسان همزمان هم منبعِ درد باشد و هم منبعِ تسکین، شبیه به راه رفتن روی لبه تیغ است. بیایید این وضعیت را کمی عمیق‌تر و لایه به لایه بررسی کنیم تا ببینیم در جانِ یک همسر که شریکش را از دست داده چه می‌گذرد.

در روزهای پس از آتش‌بس، خانه‌ای که همسرش را تقدیم کرده، با یک سکوتِ سنگین روبه‌روست. این سکوت، دیگر بوی ترس از بمباران نمی‌دهد، بلکه بویِ «خالی بودنِ یک صندلی» را می‌دهد. در اینجا، همسر باقی‌مانده با دو وظیفه متضاد روبه‌رو می‌شود که هر دو حیاتی هستند:

لایه درونی: حقِ فروریختن وپذیرش زخم

اشتباه بزرگ این است که فکر کنیم «ستون بودن» یعنی «سنگ بودن». همسری که شاهد شهادت شریک زندگی‌اش بوده، زخمی عمیق بر روح دارد.

اگر او بخواهد نقش یک قهرمانِ بی‌احساس را بازی کند، خیلی زود از درون می‌شکند و دچار فرسودگی روانی می‌شود. ایستادگی واقعی از دلِ پذیرشِ درد بیرون می‌آید. او باید به خودش حق بدهد که در خلوت، یا حتی در گوشه‌ای از خانه، با این واقعیت روبه‌رو شود که «من دیگر تنها هستم».

گریه کردن و ابراز دلتنگی، نه نشانه ضعف، بلکه راهی برای تخلیه فشار است تا فرد بتواند انرژی لازم را برای نگاه داشتنِ بچه‌ها پیدا کند.

لایه بیرونی: تکیه‌گاه بودن

بچه‌ها در این ۴۰ روز، دنیا را ناامن دیده‌اند. برای آن‌ها، پدر نمادِ قدرت و مادر نمادِ امنیت بوده است. حالا که یکی از این دو از دست رفته، تمامِ بارِ «معنا بخشیدن به زندگی» روی دوش بازمانده افتاده است.

تکیه‌گاه بودن یعنی وقتی کودک با چشم‌های ترسیده به مادر نگاه می‌کند، در چهره او «فردا» را ببیند. مادر نباید لزوماً تظاهر کند که خوشحال است، بلکه باید نشان دهد که «ما با هم، از پسِ این غم برمی‌آییم».

در اوجِ سوگ، تکیه‌گاه بودن خودش را در کارهای کوچک نشان می‌دهد؛ پختن غذا، مرتب کردن لباس‌ها و تعریف کردن قصه‌هایی از شجاعتِ پدر برای مادران بازمانده. این‌ها یعنی زندگی هنوز در جریان است.

چطور این دو را با هم ترکیب کنیم؟

برای اینکه این پارادوکس فرد را از پا در نیاورد، باید از استراتژی «اتاق‌های مجزا» استفاده کرد:

زمان‌های جابه‌جایی: همسر باید برای خود «اتاقِ سوگ» داشته باشد (چه واقعی، چه ذهنی). زمانی که بچه‌ها خوابند یا در حال بازی هستند، زمان سوگواری است و با همسر شهیدش نجوا کند و اشک بریزد.

سوگواریِ اشتراکی: لازم نیست همه‌چیز را مخفی کرد. او می‌تواند به بچه‌ها بگوید: «امروز من هم مثل شما دلم برای بابا تنگ شده، بیایید با هم برایش دعا کنیم یا عکس‌هایش را ببینیم». این کار باعث می‌شود بچه‌ها هم یاد بگیرند چطور با غم‌شان کنار بیایند.

قدرت گرفتن از معنا: آنچه این لرزشِ درونی را مهار می‌کند، «هدف» است. فکر کردن به اینکه «او برای چه رفت؟» و «من چه امانتی از او دارم؟» باعث می‌شود که همسر، تکه‌های شکسته‌اش را با بندِ «ایمان و هدف» به هم وصل کند.

برچسب‌ها

پیام شما به ما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

پربازدیدها

پربحث‌ها