شعر

سه‌شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۷ - ۰۰:۰۰
غوغا درغدیر
غوغا در غدیر دشت غوغا بود، غوغا بود، غوغا در غدیر موج مى‏زد سیل مردم، مثل دریا در غدیر تشنگی‌ها بود و توفان بود و شن بود و غبار محشرى از هر چه با خود داشت صحرا، در غدیر كاروان آرام و بى تشویش لنگر مى‏گرفت تا بگیرد كاروان سالارشان جا در غدیر گردها خوابید كم كم، كاروان خاموش شد تا پیمبر خود چه خواهد گفت آیا در غدیر! تا افق انبوه مردان صحارى بود و دشت و سكوتى، تا كند آن مرد لب وا در غدیر مرد اما با نگاهى گرم در چشمان شوق جستجو مى‏كرد محبوبش على را در غدیر پس به مردان عرب فرمود: «بعد از من على است هر كه من مولاى اویم اوست مولا در غدیر» گردها خوابیده بود و كاروان خاموش بود خوانده مى‏شد انتهاى قصه ما در غدیر در شكوه كاروان آن روز با آهنگ زنگ بى گمان بارى رقم مى‏خورد فردا در غدیر اى فراموشان باطل! سر به پایین افكنید! چون پیمبر دست حق را برد بالا در غدیر حیف! اما كاروان منزل به منزل مى‏گذشت كاروان مى‏رفت و حق مى‏ماند تنها در غدیر! "علیرضا سپاهى لائین"‏

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها