
يك سوال در مورد زمان پيامبر. چرا پيامبر به سعد بن معاذ فرمود تو در مورد قوم بني قريظه حكمي بده و ما آن حكم را اجرا مي كنيم؟ (در حالي كه در مورد قوم بني نضير بني قينقاع چنين دستوري را ندادند)؟ پيامبر از حكمي كه سعدبن معاذ مي خواست بدهد با خبر بودند؟ چرا پيامبر قوم بني قريظه را نبخشيدند ولي 2 قوم بني نضير و بني قنقاع را بخشيدند؟ چرا پيامبر با حكم سعد بن معاذ مخالفت نكردند و آن حكم عملي شد؟ آيا درست است مردان را گردن زدند و زنها و بچه هاي آنها را به بردگي گرفتند؟ اگر درست است چرا زنان و بچه ها را به بردگي گرفتند؟ (با توجه به اينكه اسلام با بردگي شديدا مخالف است)
پاسخ: با سلام در مورد فراز اول پرسش شما (چرا پيامبر به سعد بن معاذ فرمود تو در مورد قوم بني قريظه حكمي بده و ما آن حكم را اجرا مي كنيم؟) بايد تاكيد نمود: يهوديان با قضاوت سعدبن معاذ كشته شدند (نه با فرمان رسول خدا صليالله عليه و آله) جالب آن كه خود يهوديان از پيامبر خواستند كه با آنان همچون يهود بنيقينقاع يا بنينضير رفتار شود، لذا سعدبن معاذ بزرگ قبيله اوس را به عنوان قاضي پذيرفتند. ابنهشام نويسنده مشهور كتاب «السيرة النبويه» در اينباره مينويسد: «سبب تسليم شدن يهود آن بود كه علي بن ابيطالب فرياد كشيد: بخدا سوگند يا شربتي كه حمزه نوشيد، مينوشم و يا قلعه آنان را ميگشايم و قدم جلو نهاد. در آن لحظه قريظيان گفتند: اي محمد! حكميت سعد بن معاذ را ميپذيريم.[1] پس از اصرار قبليه اوس (كه در جاهليت همپيمان يهوديان بنيقريظه بودند اما با ورود پيامبر به مدينه جزء انصار آن حضرت گشتند) رسول خدا صلي الله عليه و آله پذيرفت تا هرآنچه سعد بن معاذ در اين باره حكم كرد، بپذيرد.[2]
در ادامه آورده بوديد: آيا درست است مردان را گردن زدند و زنها و بچه هاي آنها را به بردگي گرفتند؟ در اين مورد بايد گفت: امروزه تعداد قابل توجهي از محققان – به عنوان مثال مرحوم سيد جعفر شهيدي در كتاب تاريخ تحليلي اسلام- با ارائه دلايل متعدد اين داستان را رد مينمايند.
در مورد اين پرسش شما كه: چرا پيامبر قوم بني قريظه را نبخشيدند ولي 2 قوم بني نضير و بني قنقاع را بخشيدند؟ بايد به نكات زير توجه نمود:
نخستين سالي كه پيامبر گرامي وارد شهر مدينه شد، براي پايان دادن به تمام دستهبنديها و اختلافات داخلي، يك سند زنده و منشور محكمي براي مدينه و حومه آن تنظيم فرمود.اوسيان و خزرجيان عموما و يهوديان اين دو قبيله خصوصا متعهد شدند كه از منطقه مدينه دفاع نمايند .اين سند با تمام خصوصيات و موادش، در كتاب فروغ ابديت جلد اول، صفحه 466 آمده كه مي توانيد براي اطلاع دقيق تر به آنجا مراجعه بفرماييد.
از طرفي، پيامبر با يهوديان مدينه پيمان ديگري بست، و آن اينكه: طوائف گوناگون يهود، عموما متعهد شدند كه اگر ضرري به رسول خدا و ياران او برسانند، و يا اسلحه و مركب در اختيار دشمن بگذارند، پيامبر در اعدام آنها و ضبط اموال و اسير كردن زنان و فرزندان ايشان دستش باز باشد.
ولي تمام طوائف سه گانه يهود به عناوين گوناگون پيمان را نقض كرده و آن را ناديده گرفتند . «بني قينقاع» مسلماني را كشتند و «بني النضير» نقشه كشتن پيامبر را طرح كردند.و پيامبر گرامي آنها را مجبور كرد كه از مدينه خارج شوند، و ازمحيط مسلمانان بيرون روند.طائفه «بني قريظه» ، هم در كوبيدن اسلام، با سپاه عرب صميمانه همكاري كردند.اكنون بايد ديد رهبر عاليقدر اسلام، «بني قريظه» را چگونه ادب و تنبيه ميكند؟ !
هنوز افق مدينه روشن نشده بود كه آخرين دسته احزاب سرزمين مدينه را با ترس و وحشت فوقالعادهاي ترك گفتند.آثار خستگي و فرسودگي در چهره مسلمانان نمايان بود، با اين حال، پيامبر به فرمان خداوند مأمور شد كه كار «بني قريظه» را يكسره كند.مؤذن اذان گفت و پيامبر نماز ظهر را با مسلمانان برگزار كرد.سپس مؤذن به دستور پيامبر چنين گفت: مسلمانان بايد نماز عصر را در محله «بني قريظه» ، بگزارند. سپس پرچم را به دست علي داد، و سربازان دلير و فاتح به دنبال علي «ع» به راه افتاده، سرتاسر دژ بني قريظه را محاصره كردند.ديدبانان دژ، حركت ارتش اسلام را به داخل دژ گزارش كرده، و يهوديان فورا درهاي دژ را بستند.از لحظه ورود ارتش اسلام، جنگ سرد آغاز گرديد، جهودان بني قريظه از روزنهها و برجهاي دژ به پيامبر اسلام فحش و ناسزا ميگفتند.پرچمدار لشكر، اميرمؤمنان علي «ع» ، براي اينكه سخنان ركيك جهودان به گوش پيامبر اسلام نرسد، به سوي مدينه حركت كرد، تا از نزديك شدن پيامبر به اطراف دژ جلوگيري نمايد. ولي پيامبر به علي فرمود اگر چشم آنها به من افتد، از فحش و ناسزا خودداري مينمايند.پيامبر نزديك قلعه آمد، و به آنان گفت: آيا خداوند شما را خوار و ذليل نساخت؟.
اين حدت و تندي از پيامبر براي يهوديان بيسابقه بود.براي اينكه احساسات پيامبر را خاموش سازند، گفتند: اي ابوالقاسم! تو يك فرد تند زبان نبودي؟ !
اين سخن آنچنان عواطف حضرت را تحريك كرد كه بياختيار عقب رفت و عبا از دوش وي افتاد . (3)
شوراي يهوديان در درون دژ
در اين شورا، حيي بن اخطب نضيري كه آتشافروز جنگ احزاب بود، پس از تفرق احزاب به سوي خيبر نرفت، بلكه وارد دژ آنها شد.رهبر طائفه سه طرح داد، و درخواست كرد كه با يكي از آن سه طرح موافقت شود:
1 ـ همگي اسلام بياوريم، زيرا نبوت محمد امريست قطعي و بر همه ما مسلم است، و تورات نيز آن را تصديق كرده است.
2 ـ زنان و كودكان خود را بكشيم، و از دژ بيرون آئيم و با مسلمانان آزادانه بجنگيم.اگر كشته شديم نگراني نداريم، و اگر پيروز شويم، دو مرتبه زن و فرزند پيدا ميكنيم.
3 ـ امشب شب شنبه است، محمد و ياران او ميدانند كه طائفه «يهود» ، در شب و روز شنبه دست به هيچ كاري نميزنند.بنابر اين، ما از غفلت آنها استفاده نمائيم و شبانه حمله ببريم .
شورا هر سه پيشنهاد را رد كرد، و گفت: ما هرگز دست از آئين خود و تورات برنميداريم، و زندگي براي ما پس از زنان و كودكان خود لذتبخش نيست.و طرح سوم از نظر عقائد مذهبي قابل اجرا نيست.زيرا ممكن است گرفتار خشم الهي گرديم، همچنانكه اقوام قبل از ما بر اثر عدم مراعات حقوق و احترام شنبه دچار قهر خداوند گرديدند. (4)
براي شناسائي روحيه اعضاء شورا، گفتگوهاي آنان بهترين راهنماي ما است.رد طرح نخست، حاكي است كه آنان يك جمعيت لجوج و معاند بودند، زيرا اگر براستي (چنانكه رهبر آنان گفت) از نبوت پيامبر آگاه بودند، ايستادگي در برابر او معنائي جز لجاجت نخواهد داشت.طرح دوم و گفتگوئي كه پيرامون آن انجام گرفت، شاهد روشني است كه اين طائفه مردم سنگدلي بودهاند .زيراكشتن كودكان و زنان معصوم و بيگناه، بدون قساوت شديد، امكانپذير نيست.قابل توجه اينكه شورا اين طرح را از اين نظر رد كرد كه زندگي پس از آنها براي ما لذتبخش نخواهد بود.هيچ كس نگفت كه اين بيچارهها چه گناهي مرتكب شدهاند كه ما آنها را ذبح كنيم، و اگر محمد بر آنها مسلط شود، هرگز آنها را نميكشد، و ما پدران عطوف و مهربان! ! چگونه دست به چنين كاري بزنيم.
طرح سوم حاكي است كه آنان قدرت معنوي و آشنائي پيامبر را به فنون نظامي و قوانين دفاعي درست ارزيابي نكرده بودند، و تصور ميكردند كه قائد اعظم اسلام، در شب و روز شنبه احتياط را رعايت نميكند، آنهم درباره دشمني مثل يهود كه به حيله و نيرنگ معروف است.
بررسي واقعه احزاب ثابت ميكند كه افراد هوشيار و خردمند در ميان اين دسته، بسيار كم بوده است، وگرنه آنان از نظر سياسي، هم ميتوانستند موجوديت خود را حفظ كنند، بدون اينكه به يكي از دو گروه (اسلام و شرك) بپيوندند.و در حقيقت ميتوانستند تماشاگر ميدان نبرد محمد و سپاه عرب گردند، و هر دستهاي پيروز ميشد، موجوديت و سيادت آنها محفوظ بود.
ولي بدبختانه فريب چربزباني «حيي بن اخطب» را خوردند و به سپاه عرب پيوستند.اين بدبختي موقعي شدت پيدا كرد، كه پس از يك ماه همكاري با سپاه عرب در آخر كار، از كمك به قريش خودداري نمودند و تسليم صحنهسازي «نعيم بن مسعود» شده و به قريش پيام دادند كه تا گروگاني از شخصيتهاي بزرگ به ما نسپاريد، ما هرگز با شما بر ضد محمد همكاري نخواهيم كرد.
اين خيرهسران در اين لحظه قافيه را سخت باختند، ديگر تصور نميكردند كه از اين طرف بر ضد محمد قيام كردهاند و اگر روابط خود را با قريش قطع كنند، چه بسا سپاه عرب احساس ناتواني نمايند، و معركه نبرد را ترك كرده به خانه خود برگردند، در اين صورت همه «بني قريظه» در چنگال مسلمانان گرفتار خواهند شد.
اگر آنان داراي نقشه صحيح سياسي بودند، در همين لحظه كه از سپاه عرب فاصله گرفته بودند، فورا از شكستن پيمان اظهار ندامت و پشيماني ميكردند و ازپيشگاه محمد عذر تقصير خود را ميخواستند، تا از خطر احتمال پيروزي مسلمانان مصون و محفوظ بمانند.ولي بدبختي آنگاه دامنگير آنها شد كه از قريش بريدند، و به مسلمانان هم نپيوستند.
پيامبر هرگز نميتوانست پس از رفتن سپاه عرب، «بني قريظه» را به حال خود بگذارد، زيرا هيچ بعيد نبود بار ديگر سپاه عرب در فصل مناسب، با تجهيزات كافي در صدد تسخير مدينه برآيند، و با همكاري «بني قريظه» كه كليد فتح و سركوبي اسلام بودند و دشمن خانگي محسوب ميشدند، موجوديت اسلام را به خطر افكنند.بنابر اين، حل مشكل بني قريظه و يكسره كردن كار آنها براي مسلمانان يك امر حياتي بود.
كار ستون پنجم به كجا انجاميد؟
روزي شاس بن قيس يهودي به نمايندگي از قلعه فرود آمد و با پيامبر گرامي تماس گرفت، و درخواست كرد كه پيامبر اجازه دهد «بني قريظه» مانند يهودان ديگر اموال منقول خود را برداشته، از محيط مدينه بيرون روند.پيامبر طرح وي را نپذيرفت و فرمود: بايد بدون قيد و شرط تسليم گردند. «شاس» طرح را عوض كرد و گفت: بني قريظه حاضرند اموال خود را در اختيار مسلمانان بگذارند، و محيط مدينه را ترك نمايند، پيامبر اين طرح را نيز نپذيرفت. (5)
در اينجا اين سؤال مطرح ميشود كه چرا پيامبر گرامي با طرح نماينده «بني قريظه» موافقت نكرد.علت روشن است، زيرا هيچ بعيد نبود كه اين گروه نيز همانند گروه قبلي يعني يهوديان بني نضير، وقتي از تيررس مسلمانان بيرون رفتند، باز با تحريك نيروهاي عرب بتپرست، اسلام و مسلمانان را با خطرات بزرگي روبرو سازند، و باعث شوند كه خون عده زيادي، ريخته شود.از اين جهت، پيامبر با طرح وي موافقت نكرد و شاس برگشته، مراتب را به مقامات بالا رسانيد.
تصميم نهائي بني قريظه اين شد، كه بدون قيد و شرط تسليم مسلمانان شوند، و يا بنا به نقل برخي از مورخان، آنچه «سعد معاذ» ، همپيمان آنها درباره آنها روا دانست، بيچون و چرا آن را بپذيرند.از اين نظر، درهاي دژ باز شد، اميرمؤمنان «ع» با ستون مخصوصي وارد دژ گرديده، همه را خلع سلاح كرد، و آنان را در منازل «بني النجار» بازداشت نمود تا سرنوشت آنها روشن شود.
چون درگذشته يهودان «بني قين قاع» ، به وسيله ارتش اسلام دستگير و با مداخله خزرجيان، خصوصا «عبد الله ابي» بخشوده شدند، و پيامبر از ريختن خون آنها صرفنظر كرد، از اين نظر، «اوسيان» براي رقابت با خزرجيان، بيش از حد به پيامبر فشار آوردند، كه «بني قريظه» را به پاس پيماني كه با آنها دارند، ببخشد.پيامبر در برابر درخواست آنها مقاومت كرد و فرمود: داوري در اين موضوع را به عهده بزرگ شما و رئيس گروه اوس، يعني «سعد معاذ» ميگذارم.او در اين باره هر چه بگويد و نظر دهد، من خواهم پذيرفت.همه حضار پيشنهاد پيامبر را از صميم دل پذيرفتند.
جالب آنكه: داوري سعد معاذ مورد قبول بني قريظه قرار گرفته بود، و بنا به نقل ابن هشام و شيخ مفيد، يهوديان بني قريظه به پيامبر چنين پيغام دادند كه: «ننزل علي حكم سعد معاذ» ، يعني ما تسليم ميشويم كه سعد معاذ درباره ما داوري كند.(6)
سعد معاذ، در اين وقت بر اثر تيري كه بر دست او وارد شده بود، در خيمه زني به نام «زميده» كه مهارتي در جراحي داشت، بستري بود، و پيامبر گاهي از وي عيادت مينمود.جوانان اوس برخاستند، رئيس قبيله را با تشريفات خاصي حضور رسول اكرم آوردند.وقتي سعد وارد مجلس شد، پيامبر فرمود: همگي از بزرگ قبيله خود احترام كنيد، همه حضار به احترام سعد برخاسته، و احترامات لازم را به عمل آوردند.ملازمان ركاب سعد در اثناء راه، به طور مكرر از وي درخواست ميكردند كه در حق بني قريظه نيكي كند، و جان آنها را از خطر مرگ نجات دهد.
ولي او بر خلاف اين پافشاريها، در آن مجلس نظر داد كه مردان جنگنده آنها اعدام، اموالشان تقسيم و زنان و فرزندانشان اسير شوند. (7)
بررسي مدارك سعد معاذ
جاي گفتگو نيست كه اگر عواطف و احساسات قاضي بر عقل وي پيروز شود، دستگاه قضائي دچار آشفتگي ميگردد، و در نتيجه، شيرازه اجتماع از هم ميپاشد.عواطف مانند اشتهاي كاذب است كه موضوعات مضر و نامطلوب را، مفيد و سودمند جلوه ميدهد، در صورتي كه غلبه اين احساسات بر عقل، منافع فرد و صلاح اجتماع را پايمال ميكند.
عواطف و احساسات سعد معاذ، منظره دلخراش كودكان و زنان بني قريظه، اوضاع دلخراش مردان آنها كه در بازداشتگاه به سر ميبردند، و ملاحظه افكار عمومي اوسيان كه جدا اصرار داشتند قاضي از سر تقصير آنها درگذرد، همه اينها ايجاب ميكرد كه قاضي مورد قبول طرفين، رأي خود را بر اساس تقديم مصالح يك اقليت (بني قريظه) بر مصالح اكثريت (عموم مسلمانان) بگذارد و جنايتكاران بني قريظه را به جهاتي تبرئه كند، و يا دست كم در مجازات حداكثر تخفيف قائل شود، و يا به يكي از طرحهاي پيش، تسليم شود.
ولي منطق و عقل، حريت و استقلال قاضي، ملاحظه مصالح عموم، او را به سوئي راهنمائي كرد كه سرانجام به آن سو رفت و رأي و نظر خود را دائر بر كشتن مردان جنگجو و ضبط اموال و اسيري زنان و فرزندان، صادر نمود.او با ملاحظه دلائل زير، نظر خود را اعلام كرد:
1 ـ يهوديان بني قريظه، چندي پيش با پيامبر پيمان بسته بودند كه اگر بر ضد مصالح اسلام و مسلمانان قيام كنند، و دشمنان آئين يكتاپرستي را ياري نمايند، و فتنه و آشوبي برپا كنند، و بر ضد مسلمانان تحريكاتي بنمايند، مسلمانان در كشتن آنها آزاد باشند. (8) قاضي با خود فكر ميكرد كه اگر من آنها را طبق اين پيمان موأخذه كنم، نظري بر خلاف عدالت ندادهام.
2 ـ گروه پيمانشكن، در سايه سرنيزههاي نيروهاي عرب مدتي شهر مدينه را دچار ناامني كرده، و براي ارعاب مسلمانان به خانههاي آنها ريختند، و اگر مراقبت پيامبر نبود، و گروهي را براي استقرار امنيت در شهر، از لشكرگاه به داخل شهر اعزام نميكرد، چه بسا نقشههاي بني قريظه عملي ميشد، و آنان در اين صورت مردان جنگنده مسلمانان را اعدام ميكردند، و اموال آنها را ضبط و زنان و اولاد آنها را به اسارت درميآوردند، سعد معاذ با خود فكر كرد كه اگر من در حق آنها چنين داوري كنم، سخني بر خلاف حق و عدالت نگفتهام . ـ سعد معاذ، رئيس قبيله اوسيان با بني قريظه همپيمان بود و دوستي نزديكي با هم داشتند .احتمال دارد كه او از قوانين جزائي يهود اطلاع داشته است.متن تورات يهود اينست كه: «هنگامي كه به قصد نبرد آهنگ شهري نمودي، نخست آنها را به صلح دعوت نما، و اگر آنها از در جنگ وارد شدند، شهر را محاصره كن و همينكه بر شهر مسلط گشتي همه مردان را از دم تيغ بگذران ولي زنها و كودكان و حيوانات و هر چه در شهر موجود است، همه را براي خود به عنوان غنيمت بردار» . (9) شايد سعاد معاذ تصور كرد من كه قاضي انتخابي طرفين هستم، اگر متجاوزان را با قوانين مذهبي خود آنها مجازات نمايم، كاري جز عدالت و انصاف انجام ندادهام.
4 ـ ما تصور ميكنيم كه بزرگترين علت اين رأي، اين بود كه سعد معاذ با ديدگان خود مشاهده كرده بود كه رسول خدا بنا به درخواست خزرجيان، از تقصير طائفه بني قين قاع گذشت، و فقط اكتفاء كرد كه از محيط مدينه بيرون روند.اين گروه هنوز خاك اسلام را درست تخليه نكرده بودند، كه كعب اشرف، راه مكه را پيش گرفت و بر كشتگان «بدر» اشكهاي تمساحانه ريخت و از پاي ننشست تا قريش را براي جنگ مصمم ساخت.در نتيجه، جنگ احد پيش آمد و هفتاد تن از فرزندان اسلام در اين راه شربت شهادت نوشيدند.
و همچنين بني النضير، مورد عفو و بخشودگي پيامبر قرار گرفتند، ولي در برابر آن، با تشكيل يك اتحاديه نظامي، جنگ احزاب را به وجود آوردند، كه اگر كارداني پيامبر اسلام، و نقشه خندق نبود، در همان روزهاي نخست، تار و پود اسلام را به باد ميدادند، و بعدها نامي از اسلام باقي نميماند و هزاران نفر كشته ميشدند.
سعد معاذ اين مراتب را از نظر خود ميگذراند.تجربههاي گذشته، اجازه نميداد كه او تسليم عواطف گردد، و مصالح هزاران تن را فداي دوستي و مصالح يك اقليت نمايد.زيرا به طور مسلم، اين گروه در آينده اين بار با تشكيل يكاتحاديه وسيعتر، نيروهاي عرب را بر ضد اسلام شورانيده و با نقشههاي ديگر هسته مركزي اسلام را به خطر ميافكندند.روي اين جهت، موجوديت اين گروه را صد در صد به ضرر اجتماع مسلمانان تشخيص داد، و يقين داشت كه اگر اين دسته از تيررس مسلمانان بيرون روند، لحظهاي آرام نخواهند گرفت، و مسلمانان را با خطرات بزرگي روبرو خواهند ساخت.
اگر اين جهات نبود، ارضاء افكار عمومي براي سعد معاذ فوقالعاده ارزنده بود و رئيس يك ملت (اوس) پيش از هر چيز به پشتيباني مردمش نيازمند است، و آزردن آنها و رد سفارشهاي آنان، بزرگترين لطمهايست كه به رئيس يك جمعيت متوجه ميگردد.ولي او تمام اين درخواستها را بر خلاف مصالح هزاران مسلمان تشخيص داد، از اينرو، نارضايتي عموم را براي خود خريد، و از حكم خرد و منطق سربرنتافت.
شاهد دقت نظر و صحت تشخيص وي اينست: هنگامي كه آنها را براي اعدام ميبردند، اسرار دل را بيرون ميريختند.چشم حيي بن اخطب، آتشافروز جنگ، موقع اعدام به رسولخدا افتاد، و چنين گفت: «من از كينهتوزي با تو پشيمان نيستم، ولي خداوند هر كس را خوار سازد، خوار ميگردد» .(10) سپس رو به مردم كرد و گفت: از فرمان خداوند نگران مباشيد، ذلت و خواري به بني اسرائيل از ناحيه خداوند قطعي است.
از زنان، يك تن كشته شد، زيرا او با پرتاب سنگ دستآس (آسياب دستي)، مسلماني را كشته بود، و از ميان محكومان به اعدام، يك نفر به نام «زبير باطا» به وسيله شفاعت مسلماني به نام «ثابت بن قيس» بخشوده شد.زنان و فرزندان او نيز از بند اسارت بيرون آمدند و اموال او پس داده شد.چهار تن از بني قريظه اسلام آوردند، و غنائم دشمن پس از اخراج يك پنجم كه به اداره دارائي اسلام تعلق داشت، ميان مسلمانان تقسيم گرديد.سواره نظام سه سهم، پياده نظام يك سهم، پيامبر اسلام خمس غنائم را به زيد داد كه به نجد برود و با فروش آنها اسب و سلاح و سازو برگ جنگ تهيه نمايد.بدين ترتيب، غائله بني قريظه، در نوزدهم ذي الحجه سال پنج هجرت پايان پذيرفت و آيههاي 26 ـ 27 سوره احزاب، در مورد «بني قريظه» نازل گرديد و «سعد معاذ» كه در جنگ «خندق» زخمي شده بود، پس از حادثه «بني قريظه» با همان زخم به شهادت رسيد.(11)
پينوشتها:
1. ابن هشام، السيره النبويه، ج3، ص240.
2. ابن هشام، السيره النبويه، ج3، ص239.
.3 «سيره ابن هشام» ، ج 2/234، «تاريخ طبري» ، ج 2/245 ـ .246
4. «سيره ابن هشام» ، ج 2/ .235
.5 «مغازي واقدي» ، ج 2/ .501
.6. ارشاد» / .50
.7 «سيره ابن هشام» ، ج 2/240، «مغازي واقدي» ، ج 2/ .510
8. متن اين پيمان كه رئيس بني قريظه به نام «كعب بن اسد» ، آن را نيز امضاء كرده بود، در صفحات پيش گذشت.
9 .تورات، سفر تثنيه، فصل .20
10. اما و الله ما لمت في عداوتك و لكن من يخذل الله يخذل ـ «تاريخ طبري» ، ج 2/ .250
.11 «سيره ابن هشام» ، ج 2/250 ـ .254
منبع:پرسمان دانشجویی


