سوال مربوط به جريان حضرت موسي(ع) است( و اصطنعتک لنفسي) سوره طه، آيه 41؛ سوال من اين است که حضرت موسي(ع) از بدو خلقتشان گويي داراي ويژگي خاصي هستند که خداوند ارحم الراحمين کار را تا جائي پيش مي برد که مي فرمائيد: اي موسي! من تو را براي خودم خلق کردم! شبه من اين است که مگر موسي کيست يا چيست که خدا او را براي خود مي آفريند و عجيب است همين فرد که خدا او را براي خود بر مي گزيند
برگزیدگی ، اختصاص به حضرت موسی (ع) ندارد ؛ بلکه خداوند متعال تمام انبیاء و اوصیاء (ع) را برای خود آفریده است ؛ یعنی همه ی آنها فقط بنده ی خدایند و جز خدا در قلوب نورانی ایشان جای نمی گیرد. اینکه خداوند متعال فرمود: « وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسي (41) اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآياتي وَ لا تَنِيا في ذِكْري (42) اذْهَبا إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى ــــ و من تو را براى خودم ساختم( برای خود پرورش دادم) (41) (اكنون) تو و برادرت با آيات من برويد، و در ياد من كوتاهى نكنيد! (42) بسوى فرعون برويد؛ كه طغيان كرده است!» (سوره طه) منظور حضرت باری تعالی این است که من تو را چنان پرورش داده ام که تنها برای من کار کنی ؛ لذا در آیه ی بعدی او را امر می کند که اکنون با معجزاتی که به تو داده ام خودت و برادرت بروید و یاد مرا متذکّر شوید ؛ بروید سراغ فرعون و او را به دین من فرا بخوانید ؛ که همانا طغیان نموده است! پس معلوم می شود که مقصود خداوند از تعبیر « وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسي » این است که من تو را خالص نموده ام تا مبلّغ دین من باشی ؛ و جز من از کسی تبعیّت ننمایی. شاهد افزون بر این گفتار آیه ی 144 اعراف می باشد که : « قالَ يا مُوسى إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسالاتي وَ بِكَلامي فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرين ـــــ (خداوند) فرمود: اى موسى! من تو را با رسالتهاى خويش، و با سخنگفتنم(با تو)، بر مردم برگزيدم؛ پس آنچه را به تو دادهام بگير و از شكرگزاران باش! » نظیر این کلام را خداوند متعال با دیگر خالص شدگان نیز دارد. برای نمونه: « وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاك ـــ و (به ياد آوريد) هنگامى را كه فرشتگان گفتند: اى مريم! خدا تو را برگزيده است » (آلعمران:42) « إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ ــــ همانا خداوند برگزید آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر عالمیان » (آلعمران:33) که خود حضرت موسی (ع) نیز از آل عمران می باشد. « قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ سَلامٌ عَلى عِبادِهِ الَّذينَ اصْطَفى آللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ ــــ بگو: « حمد مخصوص خداست؛ و سلام بر بندگان برگزيدهاش!» آيا خداوند بهتر است يا بتهايى كه همتاى او قرار مىدهند؟! » (النمل:59) « وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهيمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحينَ ـــــ جز افراد سفيه و نادان، چه كسى از آيين ابراهيم روىگردان خواهد شد؟! ما او را در دنیا برگزيديم؛ و او در آخرت ، یقیناً از صالحان است »(البقرة:130) « وَ اذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدي وَ الْأَبْصارِ (45) إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ (46) وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيار ــــ و به خاطر بياور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را، صاحبان دستها(ى نيرومند) و چشمها(ى بينا) ! (45) ما آنها را با خلوص ويژهاى خالص كرديم، و آن يادآورى سراى آخرت بود ؛ (46) و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند »(سوره ص) پس تمام آنها که صاحب مقام مخلَصین (خالص کرده شده ها) می باشند ، برگزیدگان خدا و بندگان محض اویند. لذا خداوند آنها را برای خود پرورش داده و آنها جز خدا را تبلیغ نمی کنند. پس این حساب ویژه ی حضرت موسی (ع) نیست بلکه حساب ویژه ی تمام انبیاء و اوصیاء و مخلصین می باشد. 2ـ اتّهام ناروا در بخشی از سوال حضرت موسی (ع) را متّهم به قتل نموده اید ؛ که نسبتی است ناروا. و خدا را متّهم به اجحاف در حقّ بندگان نموده اید که آن نیز نسبتی است بس بزرگتر. الف ـ محکم و متشابه عزیز ما قبل از اینکه اقدام به قضاوت در باب آیات نمایند باید متوجّه این معنا باشند که آیات قرآن کریم محکم و متشابه دارند ؛ پس در مواجهه با آیات ، هر چه ابتداً به ذهن می رسد لزوماً همان معنایی نیست که خداوند متعال قصد نموده است. امّا چرا خداوند متعال گاه چنان بیان مطلب می کند که ایجاد شبهه می کند؟ خداوند متعال خود پاسخ این پرسش را داده و فرموده است: «هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْباب ـــــــ او كسى است كه اين كتاب را بر تو نازل كرد، كه قسمتى از آن ، محکماتند ؛ كه اساس اين كتاب مىباشند؛ و قسمتى از آن، متشابهاتند. پس آنها كه در قلوبشان انحراف است ، به دنبال متشابهاتند، تا فتنهانگيزى كنند ؛ و تفسير(نادرستى) براى آن مىطلبند؛ در حالى كه تفسير آنها را، جز خدا و راسخان در علم، نمىدانند. (آنها كه) مىگويند: «ما به همه ی آن ايمان آورديم؛ همه از طرف پروردگارِ ماست.» و جز اولوا الالباب ، متذكر (این حقیت) نمىشوند»(آلعمران:7) اگر در این آیه خوب تفکّر کنیم ، می یابیم که چرا خداوند متعال آیات خود را این گونه خاصّ نازل نموده است. چون می خواهد بیماردلان ، بهانه برای گمراهی خودشان داشته باشند ؛ « في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ ــــ در دلهاى آنان يك نوع بيمارى است ؛ خداوند بر بيمارى آنان افزوده ؛ و به خاطر دروغهايى كه مي گفتند، عذاب دردناكى در انتظار آنهاست.» و در مقابل می خواهد اولوا الالباب (صاحبان خردهای ناب) دنبال حقیقت بدوند و در عمق معارف فرورند و با این کتاب الهی ساخته شوند. باز فرمود: « إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثيراً وَ يَهْدي بِهِ كَثيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقينَ ــــــ خداوند از اين كه به پشه، و حتى كمتر از آن، مثال بزند شرم نمىكند. (در اين ميان) آنان كه ايمان آوردهاند، مىدانند كه آن، حقيقتى است از طرف پروردگارشان؛ و امّا آنها كه راه كفر را پيمودهاند، مىگويند: «منظور خداوند از اين مثل چه بوده است؟!» (آرى،) خدا جمع زيادى را با آن گمراه، و گروه بسيارى را هدايت مىكند؛ ولى با آن گمراه نمىسازد مگر فاسقان را » (البقرة:26) از این آیات به وضوح بر می آید که خداوند متعال عمداً برخی آیات را متشابه نازل نموده است. لذا آنکه می خواهد قرآن را بفهمد باید متوجّه این ویژگی قرآن باشد ؛ و باید متوجّه باشد که آورنده ی این کتاب خودش توصیه نموده که قرآن را از اهل بیت معصوم یاد بگیرید. خود قرآن نیز تصریح نموده که قرآن را باید از راسخان فی العلم یاد گرفت. و نیز فرموده است: « ... فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ـــــ اگر نمىدانيد، از آگاهان بپرسيد »(النحل:43) و فرمود: « یا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقينَ ــــ اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از(مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، و با صادقان باشيد!» (التوبة:119) ؛ یعنی از آنها بپرسید که خود می دانند و حقیقت را برای شما یادآوری می کنند ؛ یعنی آنکه خود عین قرآن است ؛ و نیز با آنها باشید که محال است کذب در کلامشان راه یابد ؛ یعنی آنها که از خطا و سهو معصومند ؛ و هر دوی اینها یعنی اهل بیت (ع). ب ـ آیات نافی عصمت ، آیات متشابهند. اعتقاد شیعه به عصمت انبیاء و ائمه(ع) نه از راه نقل ، بلکه با برهان عقلی است. لذا با هزران شاهد نقلی نیز قابل نقض نیست. چون حجّیّت نقل نیز متّکی بر حجّیّت عقل است. پس اگر برهان عقلی به واسطه ی گزاره ی نقلی ابطال پذیر باشد دور لازم می آید ؛ که عقلاً محال است. برهان عقلی ، نه با شواهد نقلی ، نه با انگاره های حاصل از کشف و شهود عارفانه و نه با هیچ امر دیگری قابل نقض نیست. چرا که حجّیّت و اعتبار همه ی راههای صحیح شناخت ، در غیر معصومین(ع) ، متّکی بر عقل است ؛ و تنها یقین عقلی است که حجّیّت ذاتی داشته بی نیاز از مؤیّد خارجی است ؛ به نحوی که انکار حجّیّت ذاتی عقل ، منجرّ به سفسطه ، مستلزم تناقض و بلکه اثباتگر حجّیّت عقل می باشد. تنها راه نقض برهان عقلی این است که برهانی بر خلاف آن اقامه شود تا برهان نبودن آن استدلال روشن گردد. پس با یقین عقلی بر عصمت انبیاء (ع)، آیات و روایاتِ به ظاهر حاکی از عدم عصمت انبیاء(ع) ، متشابه محسوب شده ، محتاج تأویل خواهند بود. بنا بر این با توجّه به مطالب فوق و به حکم آیه ی هفت از سوره ی آل عمران که از تمسّک به آیات متشابه منع کرده ، چنگ زدن به متشابهات در مقابل برهان قطعی عقلی ، جایز نبوده ، خروج از صراط مستقیم اندیشه ی منطقی است. لذا اهل تحقیق را شایسته است که در طریق حقیقت جویی ، مراقب کج راهه ها بوده و توجّه تامّ به منطقِ اندیشه ی درست داشته باشند. 3 ـ جریان حضرت موسی(ع) آنچنان که در آیات سوره ی قصص بیان شده چنین است. « وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنينَ (14) وَ دَخَلَ الْمَدينَةَ عَلى حينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذي مِنْ شيعَتِهِ عَلَى الَّذي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبينٌ (15) قالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسي فَاغْفِرْ لي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ (16) قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهيراً لِلْمُجْرِمينَ (17) فَأَصْبَحَ فِي الْمَدينَةِ خائِفاً يَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِي اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قالَ لَهُ مُوسى إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبينٌ (18) فَلَمَّا أَنْ أَرادَ أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذي هُوَ عَدُوٌّ لَهُما قالَ يا مُوسى أَ تُريدُ أَنْ تَقْتُلَني كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ إِنْ تُريدُ إِلاَّ أَنْ تَكُونَ جَبَّاراً فِي الْأَرْضِ وَ ما تُريدُ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحينَ (19) وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدينَةِ يَسْعى قالَ يا مُوسى إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحينَ (20) فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّني مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمين. ــــــــــــــــ و [موسی] چون به رشد و كمال خويش رسيد، به او حكمت و دانش عطا كرديم، و نيكوكاران را چنين پاداش مىدهيم. (14)و داخل شهر شد بىآنكه مردمش متوجّه باشند. پس دو مرد را با هم در زد و خورد يافت ؛ يكى آنها، از پيروان او و ديگرى از دشمنانش [بود]. آن كس كه از پيروانش بود، بر ضدّ كسى كه دشمن وى بود، از او يارى خواست. پس موسى (برای دفع او) مشتى به او زد پس کار او پایان یافت. [موسی ] گفت:«اين (این دعوا) از عمل شيطان است، چرا كه او دشمنى گمراهكننده [و] آشكار است.» (15)گفت: «پروردگارا، من بر خويشتن ستم كردم، آن را برای من بپوشان.» پس خدا برای او پوشاند كه همانا خدا پوشاننده و رحیم است. (16) [موسى] گفت: «پروردگارا به [پاس] نعمتى كه بر من ارزانى داشتى هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود.» (17) صبحگاهان در شهر، بيمناك و در انتظار ] حادثهاى] بود. ناگاه همان كسى كه ديروز از وى يارى خواسته بود [باز] با فرياد از او يارى خواست. موسى به او گفت: «به راستى كه تو آشكارا گمراهى.» (18) و چون خواست به سوى آنكه دشمن هر دوشان بود حمله آورد، گفت:«اى موسى، آيا مىخواهى مرا بكشى چنان كه ديروز شخصى را كشتى؟ تو مىخواهى در اين سرزمين فقط زورگو باشى، و نمىخواهى از اصلاحگران باشى.» (19) و از دورافتادهترين [نقطه ی] شهر، مردى دوان دوان آمد [و] گفت: «اى موسى، سران قوم در باره ی تو مشورت مىكنند تا تو را بكشند. پس [از شهر] خارج شو! من جدّا از خيرخواهان تو هستم.» (20) موسى ترسان و نگران از آنجا بيرون رفت [در حالى كه ] می گفت: «پروردگارا، مرا از گروه ستمكاران نجات بخش» » نکات قابل استفاده از آیات فوق: الف ـ آن دو نفری که حضرت موسی (ع) در دعوای آنها دخالت نمود یکی قبطی (کافر و طرفدار فرعون) و دیگری سبطی ( موحّد و طرفدار موسی) بود. لذا آن حضرت در دعوای بین دو فرد عادی دخالت نکرد ، بلکه به نفع فردی خداپرست و از اقشار تحت ستم و بر ضدّ کافر و فرعونی وارد مناقشه شد. و این نه تنها کاری خلاف نبود بلکه وظیفه ی شرعی هر اهل ایمان است که در جنگ بین مؤمن و کافر و محروم و ظالم ، طرف اهل ایمان و قشر محروم را بگیرد. این مطلب ، شاهدی در همین آیات مورد بحث نیز دارد که در فقرات بعدی به آن اشاره خواهد شد. ب ـ قصد حضرت موسی(ع) از دخالت در دعوا کشتن شخص قبطی نبود بلکه قصدش دفع او و فیصله دادن به درگیری بود. لذا خداوند متعال نفرمود « فقتله (او را کشت) » بلکه فرمود: « فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ . ــــ پس به قصد دفع ، مشتی بر او زد و کار بر او تمام شد ». در لغت عرب «وکز » به معنی طعن ، دفع و زدن است نه به معنی کشتن. اگر قصد حضرت موسی از این زدن ، کشتن بود ، خدا می فرمود:«او را کشت» یا می فرمود: « او را زد و کشت » یا می فرمود: « او را زد و کار او را تمام کرد.» امّا خداوند متعال هیچکدام این تعابیر را به کار نبرد بلکه فرمود:« موسی او را زد و کار بر او تمام شد.» یعنی قصد حضرت موسی کشتن او نبود ؛ لذا مردن او اتّفاقی بود. و چنین قتلی ، قتل خطائی است که شرعاً معصیت نیست تا منافاتی با عصمت داشته باشد. حتّی این امر عصمت از خطا را هم زیر سوال نمی برد ؛ چون خطائی گفتن این امر به این معنا نیست که حقیقتاً خطایی از طرف زننده رخ داده است ؛ بلکه این صرفاً یک اصطلاح است در برابر قتل عمد. حضرت موسی (ع) شخص قبطی را به حکم وظیفه ی شرعی زد تا دست از شخص مؤمن بردارد؛ تا اینجا که خطایی رخ نداده. امّا آن شخص قبطی در اثر همین ضربه مرد ؛ و مردن او نیز کار حضرت موسی (ع) نبود ؛ چون هر زدنی مستلزم مردن نیست. از طرف دیگر ، اگر فرد کشته شده اهل ایمان بود تنها چیزی که بر عهده ی حضرت موسی می آمد دیه بود ؛ امّا چون فرد کشته شده کافر بود و در ضمن ، کافر حربی هم بوده (با اهل ایمان درگیر بوده) حتّی دیه ی او نیز بر آن حضرت واجب نبود. دلیل روشن اینکه قصد آن حضرت کشتن آن شخص نبوده ، این سخن حضرت موسی است که فرمود:« هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبينٌ» یعنی این دعوا و صحنه سازی ، کار شیطان بود تا مرا دچار دردسر کند ؛ چرا که او دشمن آشکار و گمراه کننده است. یعنی شیطان این صحنه را فراهم نمود تا آن حضرت به حکم وظیفه ی شرعی وارد دعوا شود و در نتیجه با کشته شدن آن شخص ، وی مورد تعقیب فرعونیان قرار گیرد و چه بسا به این جرم کشته شود. کما اینکه چنین نیز شد و فرعونیان به تعقیب او پرداختند و آن حضرت مجبور به جلای وطن شد. همچنین شاهد اینکه کار آن حضرت از روی انجام تکلیف بود ، این است که باز ، آن حضرت همان شخص مومن را در حال دعوا با شخص قبطی دیگری مشاهده نمود و باز در دعوای آنها دخالت نمود ؛ و باز به دفع قبطی همّت گماشت.« صبحگاهان در شهر، بيمناك و در انتظار [حادثهاى] بود. ناگاه همان كسى كه ديروز از وى يارى خواسته بود [باز] با فرياد از او يارى خواست. موسى به او گفت: «به راستى كه تو آشكارا گمراهى.» (18) و چون خواست به سوى آنكه دشمن هر دوشان بود حمله آورد، گفت:«اى موسى، آيا مىخواهى مرا بكشى چنان كه ديروز شخصى را كشتى؟ تو مىخواهى در اين سرزمين فقط زورگو باشى، و نمىخواهى از اصلاحگران باشى.»» از اینجا معلوم می شود که طلب مغفرت موسی از خدا به خاطر ورود در دعوا یا کشتن آن فرد قبطی نبوده بلکه منظور دیگری داشته است که در ادامه به آن می پردازیم. ج ـ «قالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسي فَاغْفِرْ لي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ» ؛ «غفر» در لغت عرب به معنی پوشاندن است که در فارسی به غلط ، بخشیدن و آمرزیدن معنی می شود. وقتی گفته می شود « انّ الله غفر ذنبه» در فارسی ترجمه می شود:« خدا گناه او را آمرزید.» در حالی که باید چنین معنی شود:« خدا ذنب او را پوشاند.» ــ توجّه: ذنب نیز به معنی گناه نیست مگر به نحو مجاز ــ . بر این اساس معنی آیه ی فوق چنین است:« گفت: «پروردگارا، من بر خويشتن ستم كردم، آن را برای من بپوشان ( یا مرا بپوشان ) » ؛ پس خدا برای او پوشاند(یا او را پوشاند) كه همانا خدا پوشاننده و رحیم است.» همچنین مراد از « ظلمتُ نفسی» این است که « خود را به دردسر انداختم» همانگونه که ما فارسی زبانان وقتی خود را به دردسر می اندازیم می گوییم « خودم به خودم ظلم کردم» یا می گوییم :« از ماست که بر ماست.» عرب نیز هر گاه خودش موجب دردسر خود شود می گوید: « ظلمت نفسی ». د ــ در تفسير قمى مىگويد: موسى هم چنان نزد فرعون با ناز و نعمت زندگى مىكرد، تا به حد بلوغ و مردى رسيد، و موسى (ع) در اين مدّت با فرعون گفتگو از توحيد مىكرد، و فرعون سخت او را از اين سخنها بازمىداشت، تا آنكه تصميم گرفت او را از بين ببرد، موسى ناگزير از كاخ او بيرون گشته، و وارد شهر شد، در شهر دو نفر را ديد كه يكديگر را كتک مىزدند، يكى در دين موسى بود، و ديگرى در دين فرعون، آن مردى كه در دين موسى بود موسى را به كمک طلبيد، موسى (ع) او را كمک كرد، و دشمنش را مشتی زد، ولى با همين مشت زندگى او خاتمه یافت، ناگزير موسى در شهر متوارى شد.همين كه فرداى آن روز شد، دوباره مرد ديروزى را ديد كه گرفتار مردى قبطى شده، و او را محكم گرفته، آن مرد دست به دامن موسى شد، قبطى وقتى موسى را ديد به او گفت:آيا مىخواهى مرا هم بكشى همان طور كه ديروز يک نفر را كشتى، ناگزير سبطی را رها كرده و پا به فرار گذاشت. در كتاب عيون الاخبار به سند خود از على بن محمد بن جهم روايت كرده كه گفت: من در مجلس مأمون حضور يافتم، وقتى كه امام رضا (ع) هم نزد او بود، مامون به آن جناب عرضه داشت: يا بن رسول اللَّه آيا اعتقاد تو آن نيست كه انبياء معصوم از گناهند؟ فرمودند: بلى.دعرضه داشت پس بگو ببينم معناى آيه « فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ » چيست؟ امام فرمودند: موسى (ع) وارد يكى از شهرهاى فرعون شد، و هنگامى وارد شد كه مردم از ورودش غافل بودند، يعنى بين مغرب و عشا بود، و در همان موقع دو نفر را ديد كه يكديگر را مىزدند، يكى از پيروانش، و يكى از دشمنانش، دشمن را به حكم خداى تعالى دفع كرد، و لطمهاى (کف دستی) به او زد، كه منجر به مرگش شد، با خود گفت: اين از عمل شيطان بود، يعنى اين نزاع كه بين اين دو نفر درگرفت نقشه ی شيطان بود، نه اينكه كشتن من از عمل شيطان بود، إنه، يعنى شيطان دشمنى گمراه كننده و آشكار است. مأمون گفت: بنا بر اين ، پس چه معنا دارد كه موسى بگويد: « رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي ـــــ پروردگارا من به خود ستم كردم مرا بيامرز» ؟ امام فرمودند: معنايش اين است كه: پروردگارا من خود را در غير آن موقعيّتى كه بايد باشم ، قرار دادم، كه وارد اين شهر شدم،« فَاغْفِرْ لِي » يعنى پس مرا از دشمنانت پنهان كن، (چون غفران به معناى پوشاندن و پنهان کردن است) تا به من دست نيابند، و مرا به قتل نرسانند، خدا هم« فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ ــــــــ او را از چشم دشمنان پوشانيد، كه او پوشاننده ی رحيم است.» و موسى گفت: « رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهيراً لِلْمُجْرِمينَ ـــــ خدايا به پاس اين نعمت و نيرو كه به من دادی [تا با يک سيلى يكى از دشمنان را از پای درآوردم و به شكرانه آن ، تا زندهام ] پشتيبان مجرمين نخواهم شد، [ بلكه با اين نيرو همواره به مجاهدت و مبارزه ی ايشان برمىخيزم تا تو راضى گردى] » ؛ « فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خائِفاً يَتَرَقَّبُ ـــــــ آن شب را موسى با ترس و نگرانى به صبح رسانيد،» « فَإِذَا الَّذِي اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ ـــــــ كه ناگهان همان مرد ديروزى باز او را به كمك طلبيد،و دست به دامنش شد» ، موسى گفت: تو به راستى مرد گمراه آشكارى هستی ، ديروز با مردى دعوا كردى، امروز با اين مرد دعوا مىكنى، سوگند كه تو را ادب خواهم كرد، و خواست تا بر او خشم بگيرد، همين كه با خشم به سوى او كه از پيروان او و دشمن قبطى امروز و قبطى ديروز بود رفت، گفت: اى موسى آيا مىخواهى مرا بكشى همچنان كه ديروز يک نفر را كشتى؟ تو به نظرم به غير اين منظورى ندارى كه در زمين جبّارى باشى، و تو نمىخواهى اصلاحجو بوده باشى. مامون از اين بيان لذّت برد و گفت: خدا تو را از جانب انبيايش جزاى خير دهد اى ابا الحسن.» (ترجمه الميزان، ج16، ص:29) 4ـ خداوند متعال در سوره شعرا ، آیه 14 از زبان حضرت موسی (ع) نقل نمود که: « وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ ـــ و برای آنهاست بر گردن من ذنبی است ؛ پس می ترسم که مرا بکشند» اوّلاً حضرت موسی نفرمود: « انّی فعلت ذنباً فی حقّهم ــ من در مورد آنها گناهی کرده ام » بلکه فرمود:« برای آنهاست بر من ذنبی است » ؛ یعنی آنها مرا گناهکار می دانند. بلی آنها حضرت موسی را گناهکار می دانستند ؛ چون یکی از آنها را کشته بود. امّا این بدان معنا نیست که حضرت موسی نزد خدا نیز گناهکار بوده باشد. روز عاشورا وقتی امام حسین (ع) فرمودند: چرا قصد قتل مرا دارید؟ برخی از بازماندگان خوارج گفتند: « بغضاً لابیک ــ به خاطر بغضی که از پدرت داریم » ؛ یعنی اینها علی (ع) را به خاطر کشتن فامیلهای خوارجشان گناهکار می دانستند. امّا گناهکار دانستن آنها باعث گناهکار شدن علی (ع) نمی شود. ثانیاً در لغت عرب ذنب به معنای دم حیوان و دنباله و پیامد ناگوار است نه به معنی گناه شرعی. لذا استعمال این واژه به معنی گناه ، مجازی است. ــ کلام اهل لغت درباره ی کلمه ی « ذنب » « ذَنَب (بر وزن قلم) بمعنى دم حيوان و غيرحیوان است ؛ و ذنب (بر وزن عقل) در اصل به معنى گرفتن دم حيوان و غيرحیوان است. هر فعلي كه عاقبتش وخيم و ناگوار است آن را ذنب گويند زيرا كه عاقبت وخیم آن مانند دم حيوان در آخر است. گناه را تبعه هم می گويند ؛ چرا كه جزايش در آخر و تابع آن است.»(ر.ک:قاموس قرآن ، سید علی اکبر قرشی) « ذنب: ذَنَبُ الدّابة و غيرها: يعنى دم حيوان، كه معروف است. و هر چيز خوار و عقب ماندهاى هم با واژه ی « ذَنَب » تعبير شده است، مىگويند:هُم أَذْنَاب القوم: آنها دنباله روان مردمند ؛ كنايه از كم مايگى عقل و خرد است. ... الذَّنُوب: اسب دم بلند و دلو و سطلى كه دسته ی بلند دارد. واژه « ذَنب» بطور استعاره براى بهره و نصيب هم به كار رفته است مثل سَجْل يعنى قسمت و بهره. خداى تعالى گويد: فَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحابِهِمْ. ــــــ ستمكاران را همچون پيروانشان بهره و نصيبى از عذاب است. » الذَّنْب: در اصل به دست گرفتن دنباله و دم چيزى است. ذنبته: یعنی به دمش زدم و آنرا گرفتم. ذَنْب: بطور استعاره در هر كارى كه عاقبتش ناروا و ناگوار است بكار رفته است ؛ از اين روى واژه ی «ذنب» به اعتبار نتيجهاى كه از گناه حاصل مىشود، بد فرجامى و تنبيه و سياست ناميده شده، جمع ذنب ، ذنوب است.»(ر.ک: مفردات، راغب ، کلمه ی ذنب) پس واژه ی ذنب در کلام اهل لغت به معنی گناه شرعی نیست ؛ بلکه در اصل به معنای دنباله ی ناگوار چیزی است. لذا دم حیوان را ذَنَب گفته اند ؛ چون در دنباله و آخر حیوان قرار دارد و حیوان هر جا رود ، دمش نیز دنبال او می رود. گناه را هم ذَنب گفته اند به این سبب که اثر وضعی و شرعی گناه همانند دم حیوان ، به صاحبش می چسبد و از او جدا نمی گردد ؛ و چه بسا هنگام مرگ نیز در پی او می رود. پس استعمال واژه ی ذنب در گناه شرعی ، مجازی و استعاری است ؛ لذا نمی توان همه ی استعمالات کلمه ی ذنب در قرآن کریم و روایات را به معنی گناه اصطلاحی در شرع گرفت ؛ بخصوص در مورد انبیاء(ع) که دلیل عقلی دلالت بر عصمت آنها دارد. منظور حضرت موسی (ع) نیز آن بود که من در مورد آنها کاری کرده ام که برای من پیامد بدی دارد و آنها مرا مجرم می دانند. 5ـ خداوند متعال در آیه 19 تا 21 نیز نقل نمود: « وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكافِرينَ (19) قالَ فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ (20) فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لي رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَني مِنَ الْمُرْسَلينَ ــــ (فرعون گفت:) و كار خود را كردى، و تو از کافرانی.» (19) (موسی) گفت: آن را هنگامى مرتكب شدم كه از ضالّین بودم، (20) و چون از شما ترسيدم، از شما گريختم، تا پروردگارم به من دانش بخشيد و مرا از پيامبران قرار داد» در آیه 19 مراد از کافر ، ناسپاس است نه کافر اصطلاحی در زبان متدیّنان. موسی (ع) در کاخ فرعون بزرگ شده بود و حالا دشمن او بود ؛ لذا فرعون او را متّهم به کفران نعمت و ناسپاسی کرد. آیه 21 نیز نشان می دهد که مراد فرعون از آن کار ، همان کشتن قبطی بوده است که منجر به فرار حضرت موسی (ع) شد. امّا معنای آیه ی 20 چیست؟ در این باره رجوع می کنیم به کلام امام رضا (ع) در گفتگو با مامون. « قَالَ الْمَأْمُونُ جَزَاكَ اللَّهُ عَنْ أَنْبِيَائِهِ خَيْراً يَا أَبَا الْحَسَنِ فَمَا مَعْنَى قَوْلِ مُوسَى لِفِرْعَوْنَ « فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ» . قَالَ الرِّضَا ع إِنَّ فِرْعَوْنَ قَالَ لِمُوسَى لَمَّا أَتَاهُ- وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ ؛ قالَ مُوسَى فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ عَنِ الطَّرِيقِ بِوُقُوعِي إِلَى مَدِينَةٍ مِنْ مَدَائِنِكَ- فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ- وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ لِنَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ ص أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى يَقُولُ أَ لَمْ يَجِدْكَ وَحِيداً فَآوَى إِلَيْكَ النَّاسَ- وَ وَجَدَكَ ضَالًّا يَعْنِي عِنْدَ قَوْمِكَ- فَهَدى أَيْ هَدَاهُمْ إِلَى مَعْرِفَتِكَ- وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى يَقُولُ أَغْنَاكَ بِأَنْ جَعَلَ دُعَاءَكَ مُسْتَجَاباً قَالَ الْمَأْمُونُ بَارَكَ اللَّهُ فِيكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّه ـــــ مأمون گفت: خدا از طرف انبياى خود جزاى خير به تو دهد اى أبو الحسن! بفرماييد معنى اين گفته موسى به فرعون چیست که: « فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ»؟ امام رضا عليه السّلام فرمودند: فرعون وقتى موسى نزدش آمد به او گفت: « و آن کار خویش كردى و تو از ناسپاسانى»، موسى پاسخ داد: «آن كار را كردم آنگاه كه از گمشدگان بودم ؛ يعنى راه را گم كردم و اتّفاقی به شهرى از شهرهاى تو در آمدم، «پس چون از شما ترسيدم گريختم، و پروردگارم مرا حكمى داد و مرا از پيامبران كرد». و خداوند به نبىّ خود محمّد صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: « أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى ـ آيا خدا تو را يتيم نيافت پس جاى و پناه داد؟ » ، یعنی مىفرمايد: آيا تو را تنها نيافت و مردم را به سوى تو سوق داد؟. « وَ وَجَدَكَ ضَالًّا ــ و تو را راه گم كرده يافت» يعنى: نزد قوم خود گم شده و ناشناخته بودى، « فَهَدى ــ پس هدایتت کرد»، يعنى مردم را به شناخت تو راهنمايى فرمود.« وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى ــ و نيازمندت يافت پس بىنياز و توانگرت ساخت»، يعنى: با پذيرش درخواست و دعايت ، تو را بىنياز ساخت. مأمون گفت: خداوند به وجودت بركت دهد اى فرزند رسول خدا! » (الإحتجاج على أهل اللجاج ،ج2 ،ص429) پس منظو حضرت موسی از ضالّ ، معنای لغوی آن بوده نه معنای شرعی آن. چون طرف مقابل او فرعون بود و معنا نداشت که حضرت موسی خود را به خاطر کشتن پیروان فرعون ،در نزد خدا گناهکار بداند. ضالّ در حقیقت به معنی گمشده است ؛ و ضالّین جمع آن می باشد. امّا از آنجا که لازمه ی گم شدن ، گم کردن راه بازگشت است ، لذا ضالّ را گمراه ، یعنی راه گم کرده نیز معنی می کنند. پس گمراه معنای ثانوی این کلمه است نه معنای اصلی آن. امّا شاهد اینکه معنای اصلی ضالّ ، گمشده است نه گمراه ، روایات فراوانی است که ضالّ را به این معنی به کار برده اند. برای نمونه: راوی گوید: « سَأَلْتُهُ عَنِ الضَّالَّةِ أَ يَصْلُحُ أَنْ تُنْشَدَ فِي الْمَسْجِدِ قَالَ لَا بَأْس ـــ از امام باقر (ع) پرسیدم از گمشده ، که آیا صلاح است در مسجد گم شدن او را جار بزنند. فرمودند: اشکالی ندارد » (بحار الأنوار ،ج10، ص271) و امیرمومنان (ع) فرمودند: « الْعِلْمُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِن ــ علم گمشده ی مومن است »( بحار الأنوار ،ج1 ،ص168) توجّه شود که در زبان فارسی نیز واژه ی گمراه ، اصالتاً بار دینی ندارد بلکه صرفاً به معنی راه گم کرده است ؛ حال چه آن راه ، راه آبادی (شهر و روستا ) باشد یا راه سعادت و راه خدا. امّا در حال حاضر این کلمه بیشتر به معنی گم کننده ی راه خدا استعمال می شود ؛ کما اینکه واژه ضالّ در زبان عربی نیز چنین می باشد. 6ـ فرموده اید: « روند تاريخي زندگاني اين پيامبر بزرگ الهي نشان دهنده بسيار عادي بودن ايشان است » هیچ پیامبری انسان عادی نبوده ؛ بلکه همه آن بزرگواران از بدو تولّد آثار بزرگواری را با خود داشته اند. حضرت موسی (ع) نیز چنین بوده است. قبل از تولّد حضرتش کاهنان از تولّد او و نهضت بزرگش خبر داده بودند. لذا فرعون دستور داد تا کودکان را بکشند تا شاید موسی(ع) بین نیز کشته شود. امّا آنگاه که متولّد شد ، خداوند به مادرش امر نمود که او را به نیل بسپارد. آنگاه خداوند او را در خانه ی دشمنش پرورش داشت و نگذاشت گزندی به او برسد. آنگاه او را در بطن کفر ، موحّد بار آورد. آنگاه او راهی شهر شد و بی آنکه هراسی داشته باشد از باب وظیفه ی شرعی یکی از یاران فرعون را زد و کار بر او تمام گشت. پس به سوی مدین رفت و آنجا باز دید که گروهی از مردان حقّ دو دختر را مراعات نمی کنند. پس آنها را با حرکتی تاراند و گوسفندان آن دو دختر را آب داد. اینها همه گواه است که حضرت موسی فردی عادی مثل دیگران نیست ؛ بلکه از همان ابتدا آثار بزرگواری و حقّ جویی در او وجود دارد. آنگاه حضرت شعیب (ع) او را دامادی گرفت و مهریه دخترش را چوپانی قرار داد ؛ و قرار گذاشتند که هر گوسفندی برّه ی ابلق (دو رنگ) آورد ، از آنِ موسی (ع) باشد. پس آن حضرت ترفندی به کار برد که اکثر گوسفندان برّه ی ابلق آوردند. و اینها همه زمانی است که هنوز آن بزرگوار نبوّت نداشت. 7ـ بار فرموده اید: « آن حضرت گاهي اوقات کم حوصله و عجول بود» و اشاره نموده اید به جريان حضرت خضر (ع). عرض می شود که حضرت عالی بیشتر کم حوصله و عجول بوده اید ؛ که حُسن حضرت موسی (ع) را عیب او دیده اید. اگر حضرت موسی (ع) غیر از آنکه انجام داد ، انجام می داد ، یقیناً لیاقت رسالت الهی را نداشت. در جریان موسی و خضر ، هر کاری که حضرت خضر (ع) انجام می دهد ، در حقیقت بر طبق سنّت تکوینی خداست که خداوند متعال تحقّق آن را اراده نموده است ؛ و جناب خضر (ع) صرفاً مأمور خداوند متعال در عالم تکوین می باشد ، همانگونه که جناب عزرائیل و دیگر فرشتگان ، مأمور تکوینی خدا هستند. امّا حضرت موسی (ع) رسول خداوند متعال می باشد ، لذا در این جریان هر چه از زبان او بیان می شود ، حکم شرع می باشد و امروز فقها می توانند بر مبنای سخنان آن بزرگوار ، حکم شرعی صادر نمایند. مثلاً در این جریان حضرت موسی خطاب به جناب خضر فرمود: « أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَيْئًا نُّكْرًا ـــــ آيا شخص بىگناهى را بدون اينكه كسى را به قتل رسانده باشد كشتى واقعا كار ناپسندى مرتكب شدى» ؛ از این سخن حضرت موسی می توان استفاده نمود که پس کشتن شخص به عنوان قصاص ، جایز می باشد. و اگر حضرت موسی (ع) نمی دانست که حضرت خضر مأمور باطنی خداست ، شرعاً بر او واجب بود که جناب خضر را به جرم قتل عمد مجازات نماید. امّا وقتی با تذکّر حضرت خضر متوجّه می شد که او صرفاً مجری احکام تکوین می باشد ، به خاطر اعتراضش ، از حضرت خضر طلب گذشت می کرد. پس حضرت خضر مأمور باطن بود و طبق وظیفه ی خود عمل می نمود ؛ و حضرت موسی (ع) نیز پیغمبر صاحب شریعت بود و مأمور بود که طبق شریعت رفتار نماید. لذا اگر به خضر(ع) اعتراض نمود ، در حقیقت حکم شریعت را بیان داشت ؛ و اگر چنین نمی کرد ، رسالت خود را انجام نداده بود. مطلب دیگر اینکه حضرت موسی (ع) پیامبران اولوالعزم بود ؛ و به تصریح روایات ، پیامبران اولوالعزم افضل از دیگر انبیاء هستند. لذا شکّ نیست که مقام حضرت موسی (ع) بسی برتر از مقام حضرت خضر می باشد ؛ بلکه خود حضرت خضر(ع) نیز متدیّن به دین آن حضرت بوده است ؛ چرا که پیامبر صاحب شریعت در آن زمان ، حضرت موسی (ع) بود. لکن انبیای تشریعی در عین اینکه می توانند از باطن امور مطّلع شوند امّا به حکم اخلاص در بندگی حکم به ظواهر شریعت می کنند. همانگونه که رسول خدا (ص) نیز چنین بود و عمل به ظاهر می نمود. در روایات نیز تصریح شده که حضرت موسی (ع) افضل از حضرت خضر بود ؛ لکن نزد حضرت خضر علمی بود که حضرت موسی (ع) از آن محروم بود. پس خداوند حضرت موسی را پیش حضرت خضر فرستاد تا بداند که آنچه او دارد تمام علم نیست بلکه علمی که خداوند متعال می تواند عنایت نماید بیش از آن است که به وی داده است. امام صادق (ع) در ضمن حدیثی طولانی فرمودند: « ... أَنَّهُ صَارَ فِي الْوَقْتِ مُخْبِراً وَ كَلِيمُ اللَّهِ مُوسَى ع مُخْبَراً وَ لَمْ يَكُنْ ذَلِكَ بِاسْتِحْقَاقٍ لِلْخَضِرِ ع لِلرُّتْبَةِ عَلَى مُوسَى ع وَ هُوَ أَفْضَلُ مِنَ الْخَضِرِ بَلْ كَانَ لِاسْتِحْقَاقِ مُوسَى لتبيين ـــــ حضرت خضر در آن هنگام مُخبِر و خبر دهنده بود و كليم اللَّه مخبَر و مستمِع ، نه اين كه خضر مقام و رتبهاش بر موسى ترجيح داشت بلكه وى افضل از خضر بود ؛ منتهى چون موسى مستحق بود که به او گفته شود كه وى همه چيز را ندانسته و جاهلى است كه فقط به تعليم حقّ تعالى علم برايش حاصل مىشود لا جرم خضر واسطه و مأمور براى رساندن اين خبر به موسى گرديده بود. » (علل الشرائع، ج1 ،ص61) در این جریان حضرت خضر فراتر از احکام تورات و به حکم تکوین عمل می نمود ؛ امّا حضرت موسی (ع) به حکم تورات عمل می کرد. و از همینجا برای حضرت موسی (ع) آشکار می شد که هر حکمی در تورات نیست. چون یقین داشت که حضرت خضر نیز معصوم است و کاری که می کند خلاف حکم خدا نیست. 8 ـ پرسیده اید: « آيا واقعا با اين تفاسير حضرت موسي(ع) يک موجود جبرا مختار بودند؟ اگر اين گونه است که عقاب در مورد اين حضرت معنايي ندارد» مگر دیگران که مختاراً ، اختیاراً مختارند؟!! همه مخلوقات مختار خدا ، جبراً مختارند ؛ یعنی چون خدا اراده نموده که مختار باشند ؛ پس نمی توانند که مختار نباشند. لذا این جبر ، جبر در مقابل اختیار نیست ؛ بلکه جبر در طول اختیار است که تأکید کننده ی اختیار می باشد. 9ـ پرسیده اید: « اصولا اين گزينش قبل از پا به دنياي خاکي گذاشتن در کجا و براساس چه معيارهايي صورت مي گيرد؟ آيا ما هم مي توانستيم موسي(ع) شويم که خدا حتي حق الناس را نيز بر ما ببخشد!» الف ـ خدا حقّ الناس را بر موسی(ع) نبخشید ؛ چون اساساً حقّ النّاسی بر گردن حضرتش نبود. وی دشمن خدا را طبق وظیفه ی شرعی خود دفع نموده ؛ و کشتن کافر حربی نه گناه است و نه دیه دارد. ب ـ فرموده اید: « آيا ما هم مي توانستيم موسي(ع) شويم ؟» عرض می شود: هیچ موجودی نمی تواند موجود دیگر شود ؛ هر موجودی فقط خودش است و معنی ندارد که کسی جای دیگری باشد. در عالم وجود ، هر موجودی رتبه ی وجودی مخصوص به خود را دارد و محال است در رتبه ی وجودی دیگری قرار بگیرد. در دار وجود هر کسی را رتبه ی معیّنی است که فراتر از آن رتبه نمی تواند پرواز نماید ؛ لذا رشد وجودی هر کسی نیز از کف رتبه ی خویش تا سقف همان رتبه است. غیر اهل بیت (ع) حتّی اگر جمیع استعدادهای وجودی خود را هم به فعلیّت برسانند باز به مقام وجودی آن بزرگواران نخواهند رسید ؛ حتّی انبیاء نیز از این رتبه محرومند. افراد غیر معصوم نیز محال است بتوانند به رتبه ی وجود معصومین بالذّات بار یابند. بلکه اساساً محال است که کسی بتواند از سقف وجودی که در اصل خلقت برایش تعیین شده فراتر رود. لذا خداوند متعال فرمود: « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها ـــ خداوند تکلیف نمی کند کسی را مگر به تناسب سعه و گستره ی وجودی او» (البقرة:286) ؛ یعنی اگر چه احکامی چون نماز بر همه ی مکلّفین واجب است ، لکن عمق نمازی که از هر کسی خواسته شده ، متناسب با رتبه ی وجودی او در اصل خلقت می باشد. لذا نماز که معراج مومن است ، او را تا اوج رتبه ی وجودی خویش ترقّی می دهد. همه ی انسانها در بدو پیدایش مادّی خود ، از یک نقطه شروع به حرکت می کنند ، لکن استعداد وجودی افراد یکسان نیست ؛ لذا عدّه ای در همان قدم اوّل تا آنجا می روند که به روح القدس متّصل گشته معصوم می شوند ، ولی عدّه ای دیگر بعد از گذراندن مراحلی به آن مقام رسیده عصمتی مادون عصمت انبیاء (ع) پیدا می کنند ؛ و عدّه ای نیز تا مرز روح القدس پیش می روند ولی هیچگاه بدان متّصل نمی گردند. البته دقّت شود که نفوس انسانها اگر چه دارای مراتب می باشند ؛ لکن همه ی آنها می توانند تا بی نهایت شدّت داشته باشند ؛ یا به تعبیری هر انسان مؤمنی می تواند تا سقف بی نهایت اوج بگیرد. امّا باید دانست که بی نهایتها باهم یکی نیستند. صراط مستقیم انسانیّت شاهراه عظیمی است که یک سر آن دنیاست و سر دیگرش به سوی خدا می رود و چون خدا نامحدود صرف است ، لذا رسیدنی در کار نیست. از اینرو گفته اند غایت سیر انسان خدا شدن نیست بلکه بسوی خدا بودن است. امّا در این شاهراه (صراط مستقیم ) ، که تا بی نهایت کشیده شده ، به تعداد نفوس انسانی لاین ها و خطوط سرعت یا به تعبیر قرآنی ، سُبُل وجود دارند که هر کسی از سَبیل و خطّ حرکت مخصوص خود و با سرعت مجاز در آن لاین ، حرکت می کند. آنها که در مرز حیوانیّت قرار دارند ، با سرعت اندک ، از خطّ کناری این اتوبان حرکت می نمایند ؛ و چهارده معصوم در خطّ انتهایی و با سرعتی بسیار بالا در حرکتند. لذا با اینکه همه بسوی بی نهایت در حرکتند ، امّا مقدار مسافتی که چهارده معصوم در اوّلین ساعت حرکت طی می کنند افراد عادی حتّی بعد از میلیاردها سال نیز به آن حدّ نمی رسند. اگر بخواهیم با تمثیلی ریاضی این مطلب را بیان نماییم ، می توان گفت: عدّه ای مسیر الی الله را با توان یکم طیّ می کنند و عدّه ای با توان دوم و ... و برخی با توان k ام و معدودی نیز با توان n ام ، در حالی که n به سوی بی نهایت میل می کند. همه ی این سری اعداد اگرچه به سوی بیهایت می روند امّا هر کدام بی نهایتی متفاوت با دیگری هستند ؛ به نحوی که سیر کننده با توان یکم بعد از طیّ چهار قدم تکاملی ، در رتبه ی چهارم وجود قرار می گیرد ؛ امّا سیر کننده با توان دوم بعد از طیّ چهار قدم تکاملی ، در رتبه ی شانزدهم وجود واقع خواهد شد ؛ امّا آنکه با توان n ام در حرکت است ، او در دومین قدم ، به رتبه ی وجودی بی نهایت می رسد ؛ امّا بی نهایت امکانی نه بی نهایت واجبی که مختصّ ذات باری تعالی است. در روایات اهل بیت (ع) نیز به صراحت بیان شده که انسانها در اصل خلقتشان ، با رتبه های مختلف آفریده شده اند ؛ و سقف ترقّی ایمانی هر کسی نیز همان سقف وجودی او در اصل خلقت است که اگر به حدّ بالایی از آن رسید سعادتمند می باشد و در غیر این صورت شقی خواهد بود. امام باقر (ع) فرمودند: « عَنْ شِهَابٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُول لَوْ عَلِمَ النَّاسُ كَيْفَ ابْتُدِئَ الْخَلْقُ لَمَا اخْتَلَفَ اثْنَانِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ قَالَ كُنْ مَاءً عَذْباً أَخْلُقْ مِنْكَ جَنَّتِي وَ أَهْلَ طَاعَتِي وَ كُنْ مِلْحاً أُجَاجاً أَخْلُقْ مِنْكَ نَارِي وَ أَهْلَ مَعْصِيَتِي ثُمَّ أَمَرَهُمَا فَامْتَزَجَا فَمِنْ ذَلِكَ صَارَ يَلِدُ الْمُؤْمِنُ الْكَافِرَ وَ الْكَافِرُ الْمُؤْمِنَ ثُمَّ أَخَذَ طِينَةً مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَعَرَكَهُ عَرْكاً شَدِيداً فَإِذَا هُمْ كَالذَّرِّ يَدِبُّونَ فَقَالَ لِأَصْحَابِ الْيَمِينِ إِلَى الْجَنَّةِ بِسَلَامٍ وَ قَالَ لِأَصْحَابِ الشِّمَالِ إِلَى النَّارِ وَ لَا أُبَالِي ثُمَّ أَمَرَ نَاراً فَأُسْعِرَتْ فَقَالَ لِأَصْحَابِ الشِّمَالِ أُدْخُلُوهَا فَهَابُوهَا وَ قَالَ لِأَصْحَابِ الْيَمِينِ أُدْخُلُوهَا فَدَخَلُوهَا فَقَالَ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً فَكَانَتْ بَرْداً وَ سَلَاماً فَقَالَ أَصْحَابُ الشِّمَالِ يَا رَبِّ أَقِلْنَا قَالَ قَدْ أَقَلْتُكُمْ فَادْخُلُوهَا فَذَهَبُوا فَهَابُوهَا فَثَمَّ ثَبَتَتِ الطَّاعَةُ وَ الْمَعْصِيَةُ وَ لَا يَسْتَطِيعُ هَؤُلَاءِ أَنْ يَكُونُوا مِنْ هَؤُلَاءِ وَ لَا هَؤُلَاءِ مِنْ هَؤُلَاء ـــــــ شهاب گوید: شنیدم که امام صادق علیه السّلام فرمودند: اگر مردم می دانستند كه خداى تبارك و تعالى این مخلوق را چگونه آفریده ، هیچ كس دیگرى را سرزنش نمی كرد، عرض كردم: خدایت صالح گرداند! مگر خلقت خلق چگونه بوده است؟ فرمودند: همانا خداى تبارک و تعالى اجزائى آفرید و آنها را تا 49 جزء رسانید، سپس هر جزئى را ده بخش كرد (تا جمعا 490 بخش شد) آنگاه آنها را میان مخلوق پخش كرد، و به مردى یک دهم جزء داد و به دیگرى دو دهم تا به یک جزء كامل رسانید و به دیگرى یک جزء و یک دهم داد و به دیگرى یک جزء و دو دهم و به دیگرى یک جزء و سه دهم تا به دو جزء كامل رسانید، سپس به همین حساب به آنها داد تا به عالی ترینشان 49 جزء داد، پس كسى كه تنها یک دهم جزء دارد، نمی تواند مانند دو دهم جزء دار باشد و نیز آنكه دو دهم دارد مثل صاحب سه دهم نتواند بود و نیز كسى كه یک جزء كامل دارد، نمی تواند مانند داراى دو جزء باشد، و اگر مردم می دانستند كه خداى عزّ و جلّ این مخلوق را بر این وضع آفریده هیچ كس دیگرى را سرزنش نمىكرد. » (الكافی، ج2، ص44) « عَنْ یعْقُوبَ بْنِ الضَّحَّاكِ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَصْحَابِنَا سَرَّاجٍ وَ كَانَ خَادِماً لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ قَالَ بَعَثَنِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع فِی حَاجَةٍ وَ هُوَ بِالْحِیرَةِ أَنَا وَ جَمَاعَةً مِنْ مَوَالِیهِ ... ـــــــــــ مردى سرّاج كه خدمتگزار امام صادق علیه السّلام گوید: زمانى كه امام صادق علیه السّلام در حیره بود ، مرا با جماعتى از دوستانش پى كارى فرستاد، ما رفتیم، سپس اندوهگین مراجعت كردیم. بستر من در گودى زمینى بود كه در آنجا منزل كرده بودیم ؛ من با حال خستگى و ضعف آمدم و خود را در بستر انداختم ، در آن هنگام امام صادق علیه السّلام آمد و فرمود ، نزد تو آمدیم . من راست نشستم و حضرت هم سر بسترم نشست و از كارى كه مرا دنبالش فرستاده بود پرسید، من هم گزارش دادم، حضرت حمد خدا كرد. سپس از گروهى سخن به میان آمد كه من عرض كردم: قربانت گردم، ما از آنها بیزارى می جوییم ؛ زیرا آنها به آنچه ما عقیده داریم عقیده ندارند. امام فرمودند: آنها ما را دوست دارند ؛ آیا چون عقیده ی شما را ندارند از آنها بیزارى می جویید؟ گفتم: آرى. امام فرمودند: ما هم عقایدى داریم كه شما ندارید، پس آیا سزاوار است كه ما هم از شما بیزارى جوییم؟ عرض كردم: نه قربانت گردم. فرمودند: نزد خدا هم حقایقى است كه نزد ما نیست، گمان دارى خدا ما را دور می اندازد؟ عرض كردم: نه به خدا، قربانت گردم، دیگر چنین نمی كنیم (از آنها بیزارى نمی جوییم). فرمودند: آنها را دوست بدارید و از آنها بیزارى مجویید! زیرا برخى از مسلمین یک سهم و برخى دو سهم و برخى سه سهم و برخى چهار سهم و برخى پنج سهم و برخى شش سهم و برخى هفت سهم (از ایمان را )دارند. پس سزاوار نیست كه صاحب یک سهم را بر آنچه صاحب دو سهم دارد، وادارند و نه صاحب دو سهم را بر آنچه صاحب سه سهم دارد و نه صاحب سه سهم را بر آنچه صاحب چهار سهم دارد و نه صاحب چهار سهم را بر آنچه صاحب پنج سهم دارد و نه صاحب پنج سهم را بر آنچه صاحب شش سهم دارد و نه صاحب شش سهم را بر آنچه صاحب هفت سهم دارد. اكنون برایت مثلى می زنم: مردى (از اهل ایمان) همسایه ى نصرانى داشت، او را به اسلام دعوت كرد و در نظرش جلوه داد تا اسلام را پذیرفت. سحرگاه نزد تازه مسلمان رفت و در زد، گفت: كیست؟ گفت: من فلانى هستم، گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بگیر و جامههایت را بپوش و همراه ما به نماز بیا، او وضو گرفت و جامههایش را پوشید و همراه او شد، هر چه خدا خواست نماز خواندند ؛ سپس نماز صبح گزاردند و بودند تا صبح روشن شد. نصرانى دیروز (و مسلمان امروز) برخاست به خانهاش برود، آن مرد گفت: كجا می روى؟ روز كوتاه است، و چیزى تا ظهر باقى نمانده، همراه او نشست تا نماز ظهر را هم گزارد، باز آن مرد گفت: بین ظهر و عصر مدت كوتاهى است و او را نگه داشت تا نماز عصر را هم خواند ؛ سپس برخاست تا به منزلش رود، آن مرد گفت: اكنون آخر روز است و از اولش كوتاهتر است، او را نگه داشت تا نماز مغرب را هم گزارد، باز خواست به منزلش رود، به او گفت یک نماز بیش باقى نمانده ؛ ماند تا نماز عشا را هم خواند، آنگاه از هم جدا شدند. چون سحرگاه شد نزدش آمد و در زد، گفت: كیست؟ گفت: من فلانى هستم، گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بگیر و جامههایت را بپوش و بیا با ما نماز بگزار ! تازه مسلمان گفت: براى این دین شخصى بی كارتر از مرا پیدا كن، كه من مستمند و عیال وارم. ...» (الكافی، ج2، ص43) در اینجا ممکن است این شبهه پیش آید که اگر انسانها در اصل خلقتشان با هم تفاوت دارند ، چرا خداوند متعال آنها را در عالی ترین رتبه ، یعنی در رتبه ی رسول الله (ص) نیافرید؟ در پاسخ این پرسش رایج باید گفت: خداوند متعال وجود محض است و از وجود محض جز وجود صادر نمی شود ؛ لذا خدا تنها و تنها وجود دهنده است و بس. پس چنین نیست که خدا ابتدا کسی را بیافریند و بعد او را انسان قرار دهد و سپس خصوصیّاتی مثل رتبه ی وجودی بالا داشتن ، معصومیّت یا عدالت یا ... به او بدهد. خداوند متعال صرفاً فیض وجود را گسترانده و وجود در ذات خود دارای مراتب می باشد ؛ و خصوصیّات هر مرتبه از وجود نیز لازمه ی ذات آن مرتبه می باشد. برای مثال چنین نیست که خدا ابتدا عدد چهار یا سه را خلق کند و آنگاه یکی از آنها را زوج و دیگری را فرد قرار دهد ؛ بلکه زوج بودن لازمه ی ذات چهار و فرد بودن لازمه ی ذات عدد سه می باشد ؛ بنا بر این خلق عدد چهار و سه همان است و زوج و فرد بودن آنها همان. پس کار خداوند متعال این است که بساط وجود را می گستراند ؛ لکن وجود در ذات خود دارای مراتب متعدّدی است ؛ برخی مراتب آن ، انسان ، برخی دیگر گیاه و مرتبه ی دیگری حیوان است. به عبارت دیگر ، از نگاه حکیمان الهی ، وجود ، یک حقیقت دارای مراتب است که ما از مراتب گوناگون آن ماهیّات گوناگونی چون انسان و گیاه و حیوان و جماد ، و امثال این امور را انتزاع می کنیم. با این بیان اجمالی ، که تفصیل آن با عنوان « تشکیک وجود » در کتب فلسفی بیان شده ، معلوم می شود که در هر مرتبه از وجود ، تنها و تنها یک فرد می باشد ؛ چون طبق براهین حکما ، که اینجا جای ذکر آنها نیست ، تشخّص (شخص بودن هر موجودی ) به مرتبه ی وجود آن است نه به ویژگیهای او مثل قدّ و رنگ و شکل و زمان و مکان و ... . بلکه خود این ویژگیها نیز از لوازم تشخّص یک موجود بوده ، حکایت از رتبه ی وجودی او می کنند. (ر.ک: بدایةالحکمة ، علّامه طباطبایی ، مرحله پنجم ، فصل هشتم ) شاید این حقیقت متعالی را بتوان با مثالی آشنا روشنتر ساخت. اگر مراتب وجود را ـ به تسامح ـ مثل مراتب اعداد در نظر بگیریم ، آنگاه خواهیم دید که هر رقمی مرتبه ی خاصّی از عدد را به خود اختصاص داده و به خاطر واقع بودن در آن مرتبه ، صفات خاصّی را نیز دارا شده است ؛ و محال است عدد دیگری در جای آن عدد قرار گیرد. برای مثال ، عدد سه محال است فرد نبوده زوج باشد ؛ چون لازمه ی مرتبه ی سوم عدد ، فرد بودن آن است ؛ کما اینکه محال است عدد چهار هم زوج نبوده فرد باشد ؛ یا محال است عدد چهار ، عدد اوِّل باشد کما اینکه محال است عدد هفت ، عدد اوّل نباشد. همچنین محال است عدد سه در عین اینکه خودش خودش می باشد در جایگاه وجودی عدد چهار قرار گیرد ؛ ــ توجّه: بحث روی حقیقت این اعداد است نه علائم قراردادی آنها که در هر زبانی متفاوت می شود. ــ به همین ترتیب در مراتب وجود نیز هر مرتبه ای خودش خودش است و محال است جای دو مرتبه از وجود عوض شود ؛ در غیر این صورت اساساً چیزی به نام عالم خلقت وجود نمی داشت ، همانگونه که اگر ممکن بود اعداد در جای یکدیگر بنشینند چیزی به نام اعداد و نظام ریاضی پدیدار نمی شد. تمام قوانین علم حساب و جبر ، با آن همه گستردگی و نظم شگفت ، ریشه در همین مراتب داشتن عدد و انحصار هر عدد به یک مرتبه ی خاصّ دارد و بس. پس نتیجه می گیریم که پدید آمدن عالم خلقت و درست شدن نظام هستی به این است که هر موجودی از موجودات عالم ، تنها و تنها یک مرتبه ی مخصوص از وجود را به خود اختصاص دهند ، که به واسطه ی این امر ، هر موجودی صفات مخصوص به خود را نیز دارا می شود و از همین رو محال است دو موجود از هر نظر یکسان باشند. و لازمه این امر ، آن است که موجودات در رتبه ی وجودی ، تفاوت ذاتی داشته باشند. از همین جا روشن می شود که نه تنها میان انسانهای عادی و انبیاء و ائمه (ع) تفاوت مرتبه وجود دارد ، بلکه بین تک تک انسانها و بلکه بین تک تک موجودات عالم خلقت نیز ، تفاوت مرتبه حاکم است و هیچ موجودی در مرتبه ی وجودی موجود دیگر نیست ؛ تا آنجا که حتّی دو الکترون یا دو پروتون نیز در یک رتبه از وجود قرار ندارند . لکن این تفاوت مراتب تنها زمانی قابل درک می شود که فاصله ی بین موجودات زیاد باشد. برای مثال وقتی ائمه (ع) نسبت به یکدیگر سنجیده می شوند یا انبیاء با هم مقایسه می شوند یا انسانهای عادی با هم مورد قیاس قرار می گیرند یا برخی حیوانات شبیه به هم ، در قیاس با یکدیگر واقع می شوند ، تشخیص تفاوت رتبه ی وجودی آنها مشکل می شود ؛ ولی اگر انبیاء و ائمه را با افراد عادی ، یا انسان عادی را با افراد عقب مانده ی ذهنی ، یا افراد عقب مانده ی ذهنی را با حیوانات ، یا حیوانی مثل میمون را با پروانه یا حیوانی مثل پروانه را با گیاه یا گیاه را با جماد مقایسه کنیم ، تفاوت مراتب به وضوح و با کمک حسّ فهمیده می شود. البته این حقیقت متعالی براهین عقلی خاصّ خود را هم در فلسفه ی اسلامی دارد که این مقال را مجال بیان آن نیست ؛ در این باب فقط به همین جمله بسنده می شود ، که طبق اصالت وجود ، تشخّص موجودات به وجود آنهاست نه به ماهیّات جوهری یا عرضی آنها. حاصل کلام اینکه عالم خلقت دو رویه دارد ، یک رویه ی ظاهری و اعتباری که آن را ماهیّات یا قالبهای وجود می گویند و این همان چیزی است که اکثر مردم با آن انس دارند ؛ و رویه باطنی که در آن رویه ، دیگر خبری از قالبها نبوده فقط و فقط وجود است. در رویه ی ظاهری و اعتباری ، چنین به نظر می رسد که همه ی موجودات در عرض همدیگر قرار دارند و تنها صفات گوناگون آنهاست که موجب جدایی آنها از یکدیگر می شود ؛ امّا در رویه وجودی عالم ، هیچ موجودی در عرض موجود دیگر نیست ، بلکه همه ی موجودات در یک سلسله ی طولی قرار گرفته اند و هر موجودی یک مرتبه از این سلسله را اشغال نموده است ؛ مانند سلسله ی اعداد که هر عددی جای خاصّ خود را دارد. بر این اساس ، محال است که یک موجود در عین اینکه خودش خودش می باشد در مرتبه ی دیگری از وجود قرار گیرد. بنا بر این ، اگر پاره ای از موجودات مثل گیاهان رشد و نموّ دارند و پاره ای دیگر چون جمادات فاقد این کمال می باشند ، ناشی از جایگاه وجودی آنهاست. و اگر برخی از موجودات مثل حیوانات ، افزون بر رشد و نموّ ، اراده نیز دارند ، باز به علّت برتری رتبه ی وجودی آنهاست. همچنین اینکه طایفه ای از موجودات ، افزون بر صفات پیش گفته ، دارای عقل نیز می باشند باز به خاطر رتبه ی وجودی آنهاست ؛ به همین نحو ، اینکه از بین همین عاقلها ، تعدادی دارای عصمت نیز می باشند باز حاصل رتبه ی وجودی آنهاست. پس هر چه رتبه ی وجودی موجودی قویتر باشد ، به همان اندازه از اوصاف کمال افزونتر و قوی تری برخورادار بوده ، اوصاف وجودی اش به اوصاف الهی نزدیکتر می شود ؛ و آن که در بالاترین مرتبه است خلیفةالله اعظم خواهد شد. منبع :پرسمان/معارف


