مذهب چيست و چه تعريفي از آن مي توان داشت؟ روشنفکري چيست و روشنفکر کيست؟ رابطه روشنفکري با مذهب چيست و آيا انسان روشنفکر مي تواند مذهبي باشد و يا اساسا انسان روشنفکر نمي تواند مذهبي باشد؟

شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰
 
رابطه مذهب و روشنفكري
نخستين رگه‏هاى نهضت روشنفكرى قرنها پيش از عصر روشنگرى (1)1- Enlightenment«American HeritageDicticnary ، يعنى در دوران رنسانس (2)2- Renaissance ، يافت مى‏شود كه در آن اولين مقولات روشنفكرى شكل مى‏گيرد. خردگرايى، رهايى از سنت فكرى و مرجعيت كليسا، تكيه بر عقل و تجربه بشرى، نقد انديشه، شكاكيت (اسكپتيسيزم) (3)3- Scepticism ، علم‏گرايى (4)4- Scientism افراطى و پشت كردن به ماوراء الطبيعه همه از ويژگيهاى دوران پس از رنسانس است. از همه مهمتر رواج الحاد و بى‏دينى و انواع مكاتب دينى ضد كليسايى (چرا كه برخى از انديشمندان مى‏خواستند در عين‏مخالفت‏باكليسا، به نوعى دين خودساخته يا خداى تنهاى غير كليسايى پايبند بمانند مكتبهاى دئيسم دئيسم - Deism : اعتقاد به اينكه حقانيت وجود خدا را تنها خود فرد مى‏تواند از طريق شواهد عقلانى و طبيعى كشف كند، بدون هيچگونه وابستگى به دين يا مذهبى.
و تئيسم تئيسم - Theism : اعتقاد به وجود يك يا چند خدا، خصوصا اعتقاد به خداى شخصى به عنوان خالق و مدبر عالم. از اين دسته‏اند). با پيشرفتهايى كه در علوم و صنايع پديد مى‏آمد، انسان را بيش از گذشته باور كردند و وى را بر آنچنان مسند رفيعى . اين تحولات در قرن‏17 و 18 كه به عصر خرد مشهور شد با رعت‏بيشترى دنبال گرديد و مقولاتى چند نيز بر آنها افزوده شد. بحثهاى تازه پيرامون آزادى، طبيعت، جامعه، قانون، حقوق انسانى، حكومت، ترقى، مالكيت و... رواج يافت. و بدينسان قرن 18 به نام عصر روشنگرى (Enlightenment) شناخته شد.
اهم مقولات مطروحه در اين عصر از اين قرارند:
1) عقل گرايى (راسيوناليسم)عقلگرايان مى‏خواستند پاسخ تمام پرسشهاى انسان را خود بيابند، بدون اينكه جايى براى ولايت فكرى گذشتگان و مرجعيت و وثاقت كليسا، باقى بگذارند. به گفته كانت مهمترين شعار دوره روشنگرى اين بود: «جرئت دانستن داشته باش‏» Sapere aude اين شعار عمدتا در مقابل كليسا و اقتدار و حاكميت فكرى‏اش بود كه جرئت دانستن و تحقيق را از مردم و دانشمندان سلب مى‏كرد. مبادا چيزهايى بياموزند كه با انديشه‏هاى كليسايى در تعارض آيد. كانت در مقاله كوتاه «روشنگرى چيست‏» چنين مى‏گويد: «روشنگرى بيرون شدن انسان از كمينه‏گى است كه خود بر خويش تحميل كرده است... شعار روشنگرى اين است كه جسارت بورز و بدان! شجاع باش و از فهم خود بهره گير» و گلدمن چنين مى‏نويسد: «من دستاورد اصلى روشنگرى را يعنى بيرون شدن انسان را از كمينه‏گى خود كرده خويش ميان امور آيينى جاى مى‏دهم‏». لوسين گلدمن، منصوره كاريانى، فلسفه‏روشنگرى، ص 28 از همين انديشه است كه سنت روشنگرى بر مى‏خيزد و مبارزه با هر تقدسى كه تا آن زمان به طور سربسته پذيرفته شده بود آغاز مى‏شود. اينك مى‏گويند جرئت چون و چرا داشته باش! نقادى انديشه و ظهور فلسفه نقدى (كانت) و شكاكيت نيز فرزندان مشروع و نامشروع همين انديشه‏اند. بى مهرى به عواطف و احساسات انسانى نيز نتيجه عقلگرايى خشك است و ثمره‏اش بعدها به پا شدن نهضت رمانتيسيزمرومانتيسيزم Romanticism : جنبش هنرى، ادبى، و فلسفى كه اواخر قرن 18 در اروپا شكل گرفت و تا اواسط قرن‏19 استمرار يافت - اين حركت در مقابل نهضت كلاسيك جديد كه به دست امثال ژان ژاك روسو ترويج‏شده بود و بر طبيعت تاكيد فراوان داشت‏به پا شد و بر عاطفه و خيال و احساس تاكيد كرد. مهمترين شاعران رومانتيك هوگو (در فرانسه)، و هاينه Hene (درآلمان)، وبايرون Byron و كيتس Keats و شلى Shelley و ووردز وورث Worth ك Words و كولريج Coleridge (در بريتانيا) هستند و مهمترين نقاش آن دولاكروا Delacrax و برترين موسيقدانان آن بتهوون Beethoven و برلييوز Berlioz هستند. به عنوان آنتى تز آن شد تااينكه حق احساس را از عقل بازستاند. ويليام و وردز ورث چنين مى‏سرود: «كافى است اين همه علم، اين همه فن، آن كتابهاى عقيم را ببنديد، در عوض دلى پاك بياوريد كه بفهمد و ببيند» Enough of science and of art close up those barren leavescome forth with clean heartthat watches and perceives به نقل‏از:عبدالكريم سروش،«راز دانى روشنفكرى وديندارى‏»، ص‏139 البته همانطور كه پيشتر بيان شد پاره‏اى از اين مقولات مدتها قبل از عصر روشنگرى و به دنبال رنسانس پديد آمده بود كه به تدريج‏به تكامل رسيد.
2)انسان‏گرايى(اوماتيسم‏ياهومانيزم) در مغرب زمين حاكميت‏سياسى، مشروعيت‏خويش را از دين به دست مى‏آورد. نظامهاى پادشاهى و كليسا دست در دست‏يكديگر داشتند و دين و سياست كاملا به هم آميخته بودند. علاوه بر صحنه‏هاى سياست، در عرصه فرهنگ نيز اقتدار مطلق از آن دين و دستگاه روحانيت مسيحى بود. تاريخ مغرب زمين، آكنده از جنگها و خونريزيهايى است كه به انگيزه‏هاى دينى و مذهبى به پا شده است. پيوند كليسا با حكومت چنان محكم بود كه پادشاه مشروعيت و بخشى از اقتدار خود را از كليسا و شخص پاپ دريافت مى‏كرد. تاج شاهى به دست پاپ بر سر سلطان نهاده مى‏شد و از اين طريق بر تمامى فجايع و زشتيهاى حكومتهاى استبدادى و ظالم مهر صحت دينى زده مى‏شد. مردم نيز حق هيچگونه اعتراضى نداشتند ومى‏بايست‏به‏عنوان يك تكليف دينى از پادشاه ظالم اطاعت كنند. زيرا پادشاه را پدر مردم‏معرفى مى‏كردندوكتاب مقدس هم اطاعت پدر راواجب مى‏شمرد:«عزت نهيد و فرمان بريد پدرتان را و مادرتان را» فرمان پنجم از ده فرمان معروف كه در تورات آمده و نزد مسيحيان نيز محترم است. ر. ك. ج. بلاك هام، امير پرويزى، «رشد انديشه‏ها»، ص 24 كه با تفسيرى غلط از اين فرمان، لزوم اطاعت از پدر به عنوان يك حق موروثى براى پادشاه شناخته مى‏شود. در آئين مسيحيت انسان به عنوان موجودى شناخته مى‏شود كه ذاتا گناهكار گناه ذاتى، [Onginal Sin] ؛ است و شرارت از وجودش سر مى‏كشد. بدى او تا آنجاست كه حتى نمى‏تواند مستقيما براى رفع اين شرمسارى قيام كند و در محضر خدا حاضر شود و عذر تقصير بطلبد و نياز به توسل به آباء كليسايى است. پس از رنسانس و برداشته شدن پاره‏اى از آن قيود سنگين كليسايى، پيشرفتهايى در علم و صنعت‏حاصل آمد و انسان اروپايى طعم شيرين آزادى را چشيد و به دنبال آزادى بيشتر همچون فنرى تحت فشار يك مرتبه رها شده و فراتر از آنچه بايسته بود رفت. براى دستيابى به حقوق فطرى و طبيعى خود به افراط گرائيد و به خدا هم پشت كرد و انسان را خداى روى زمين نمود. از اينجاست كه آزاد فكر آزاد فكر Free Thinker : كسى كه اعتبارى براى گفتار هيچ موجودى قائل نيست و آزاد از هر عقيده‏اى مى‏باشد و خصوصا در تفكر دينى‏اش به پژوهش و نظريه پردازى عقلانى مى‏پردازد. American Heritage Dicticnary فيلسوف و حقوقدان انگليسى 1831- 1748 م. بر مى‏آيد و در مقابل كليسا مى‏ايستد و به كلى به هرگونه تعبدى پشت پا مى‏زند. انسان حرمت پايمال شده‏اش را باز مى‏يابد. «حقوق الهى‏» جاى خود را به «حقوق طبيعى‏» مى‏دهد. جرمى بنتام Jeremy Bentham مكتب سودگروى (يوتيليتا ريانيسيم) را كه معتقد است‏بايد حداكثر خوشى و آسايشى را براى حداكثر افراد تامين كرد، بوجود آورد. فرد گرايى نيز از ديگر مقولات فكرى روشنگرى است كه به دنبال نابود سازى شرايط هر نوع حاكميت غير بر فرد است. اصل را بر عدم ولايت انسان يا دستگاهى بر افراد مى‏گذارد. «آزادى انديشه حاكم عصر مى‏شود» (دنى ديدرو) و به «ميثاق اجتماعى‏» كه خود يكى ديگر از مقولات اين عصر است نياز مى‏افتد. برابرىيكى از سه ركن شعار اصلى انقلاب فرانسه: آزادى، برابرى، برادرى‏ط Liberte Egalite, Fraternite افراد بشر مورد تاكيد واقع مى‏شود. زن از آزادى بيشترى برخوردار شده، ارج و قرب مى‏يابد و از خانه به خيابان كشيده مى‏شود. عيش و عشرت بى محابا و رها از قيود دينى و اخلاقى رايج مى‏گردد.
دنيا پرستى (سكولاريسم) سكولاريسم: Secularism : بى تفاوتى يا شكايت دينى - نظريه‏اى كه مى‏گويد بايد ملاحظات دينى از تعليمات عامه و اشتغالات مدنى و نظامهاى سياسى، اقتصادى، و فرهنگى جامعه حذف گردد.فيلسوف اجتماعى و عالم اقتصادى اسكاتلندى (1790-1723 شايع مى‏شود. سودگروى فردى در اقتصاد به عنوان عامل محركه جامعه شناخته شده، مورد تحسين واقع مى‏شود. آدام اسميتAdam Smiths با كتاب مهم «ثروت ملل‏» نام اصلى آن «تحقيقى در ماهيت و علل ثروت ملل Nations Causes of the Weath of Nations ( 1776) An Inguiry in to the Nature and است كه به اختصار آنرا «ثروت ملل‏» مى‏خوانند. اقتصاد كلاسيك ليبرال را پايه ريزى مى‏كند. دستور عرضه و تقاضا و اقتصاد بازار مبناى كار قرار مى‏گيرد. طبيعت‏بهترين مدبر شناخته مى‏شود و مى‏گويند «بگذار كه به مغالطه ليبراليسم Liberal Fallacy نيز شهره است تكرار شده خير جامعه را در خير تك تك افراد ملاحظه مى‏كنند. لازمه اين همه تحولات وپديدآمدن‏افكار و مكاتب گوناگون، ايجاد و رشد روحيه تساهل و مدارا و احترام به افكار و نظريات ديگران و پرهيز از تعصب بود. و اين يكى ديگر از ويژگيهاى روشنفكرى است. چنانكه مى‏بينيم ولتر در نامه‏اش به ژان ژاك روسو مى‏نويسد: «با اينكه انديشه‏هاى تو نقطه مقابل انديشه‏هاى من است، حاضرم بميرم تا تو حرفت را بزنى‏» 3)«طبيعت گرايى‏» (ناتوراليسم) ظهور ناتوراليسم در قرن 18 و رشد آن همپاى شيوع داروينيسم در قرن‏19 و ابتداى قرن 20 بود. اين مكتب چيزى بيرون از طبيعت را نمى‏پذيرد و آن را داراى نظام و حيات پويش عقلانى مى‏داند. حق‏آن است كه طبيعت اقتضاء كند. اين‏نهضت‏به صورت اعتراض عليه پيشداورى‏ها و قرار دادهاى اخلاقى ظهور مى‏كند. حوزه زبان و قلم را با چيزهايى مى‏آرايد كه تا آن زمان در انديشه و هنر جايى نداشته. بى هيچ حجب و حياء و با بيانى عريان زشتى‏ها، فجايع، كژيها، بى‏عدالتيها، جاه طلبيهاى فردى واجتماعى راعيان مى‏سازد. در نظر روشنگرايان ماوراء طبيعت چيزى جز وهميات زائيده تخيل و ابزار كشيشان براى جلوگيرى از به‏كار افتادن تعقل بشرى و راه بردن او به رموز طبيعت، نيست. لذا نبايد از طبيعت تخطى كرد. همه چيز بايد اين دنيايى (سكولاريزه) شود. سعادت در همين دنيا دنبال مى‏شود و وعده كشيشان به آخرت و پاداش و جزاى خوب و بد نامفهوم مى‏شود. اگر قانون و ولايتى هست و اگر انسان را اخلاقى بايد، همه از اين جهان مادى بر گرفته مى‏شود. هر چه به طبيعت نزديكتر باشد بر حق‏تر است. از همين روست كه روسو آن وحشى نجيب را مى‏ستايد و او را بهتر از دهقان بى - دست و پا و مطيع مى‏داند. زيرا او به طبيعت آزاد خويش نزديكتر است و اين يكى دربند جامعه‏اى تدبير شده گرفتار آمده و از طبيعت دورتر است. دونى ديدرو نيز ابتدايى‏ترين مردم روى زمين همچون اهالى تاهيتى را كه به سادگى از قوانين طبيعت پيروى مى‏كنند از مردمان متمدن به قوانين نيكو و اخلاق نزديكتر مى‏داند. در تمام علوم نهضتى طبيعت گرايانه به پا شد. از مسئله معرفت و فلسفه و رياضيات گرفته تا علوم اجتماعى و روانشناسى و تاريخ، از متافيزيك و علوم دينى تا اخلاق و حقوق همه از نو مورد بررسى طبيعت‏باورانه قرار گرفت. در همه اين مقولات مسيحيت راه حل و پاسخ به دست مى‏داد، اما راسيوناليست عصر روشنگرى مى‏خواست همه چيز را از نو شروع كند، لذا خود نو بودن نيز برايش تقدس يافت و از هر چه كهنه بود گريخت. خير و سعادت را در چيزهاى تازه مى‏يافت. اين نوعى خاص از مغالطه از راه قدمت است كه به نام مغالطه از راه نويى خوانده مى‏شود. از همينجا تقابل‏تفكرمرتجعانه وانديشه مترقى مطرح شد.
4) انديشه پيشرفت و ترقى با اكتشافات تازه در قرن‏17 و پيشرفتهاى اجتماعى بزرگ كه ناگهان پيش آمده بود كم‏كم متفكران به انديشه پيشرفت و تكامل رهنمون شدند و اين سؤال مطرح شد كه آيا بشر در طول تاريخ خود رو به پيشرفت و ترقى بوده است‏يا انحطاط و سقوط؟ مثلا آيا يك نويسنده قرن هفدهم مى‏تواند آثارى همسان يا برتر از نويسندگان بزرگ يونان و روم خلق كند؟ نزاع ميان گذشته گرايان و نوجويان بالا مى‏گيرد. اوايل قرن هجدهم نوگرايان بر افكار عمومى مسلط مى‏شوند. البته روشنفكر واجد انديشه پيشرفت قرن‏18 فاقد آن نظام فكرى سامان يافته‏اى بود كه در قرن‏19 با نظريه تكامل داروين پديد آمد. تنها از آن پس بود كه انديشه پيشرفت در جهات مختلف مطرح شد. متفكران تاكنون شش نوع پيشرفت را براى بشر تصوير كرده‏اند. اين مجموعه بر اساس تعداد انديشمندانى كه تفكر پيشرفت را در زمينه خاصى قبول دارند به صورت هرمى در مى‏آيد كه هر چه بالا بروى از قائلين به آن كم مى‏شود. در قاعده اين هرم پيشرفت در علوم تجربى قرار دارد و در قله آن پيشرفت جسمى - روانى انسان.
اين شش دسته به ترتيب عبارتند از:
الف- پيشرفت علوم تجربى كه با اكتشافات جديد و دستيابى به قوانين تازه طبيعت متوجه شدند كه علوم بشرى تازه در ابتداى مسير خويش است و راهى دراز در پيش دارد كه به كمال مطلوب برسد.
ب- پيشرفت در فن و صناعت، با توفيقاتى كه در اختراعات جديد حاصل شده بود كه كم‏كم به توانائيهاى بيش از پيش انسان پى بردند و وى را قادر بر ايجاد صنايع بديعترى دانستند.
ج- پيشرفت در امور مادى و رفاهى، در اثر اختراعات و ايجاد صنايع جديد و بهره‏ورى از آنها در زندگى مردم و كشف قاره جديد و سرازير شدن ثروتهاى آن مناطق به اروپا اين انديشه نيز قوت گرفت.
د- پيشرفت آرمانهاى اجتماعى و سياسى، كه خصوصا محل بحث ما است. انديشمندان معتقد شدند كه بشر در زمينه امنيت، برابرى، برادرى، آزادى و... هر چه جلوتر رود از ترقى بيشترى برخوردار مى‏شود. آينده از گذشته و حال روشن تر است زيرا كه هم اكنون وضعيت از گذشته بهتر است. و اين ارتكاب مغالطه ديگرى است‏به نام تعميم شتابزده.
و- پيشرفت اخلاقى، بدينسان كه مثلا حق طلبى در اين اعصار بيش از گذشته است. صفات رذيله‏اى همچون حسادت، حقد، غيبت، دروغگويى و ...كمتر شده واين به دليل رشد فكرى و فرهنگى بشر است.
ه- پيشرفت جسمى - روانى، نيز اينگونه تصوير مى‏شود كه قابليتهاى بدنى و روحى انسان در طول زمان تغيير مى‏كند وضعيتى مناسبتر پيدا مى‏كند. مثلا هزاران سال پيش انگشتان دست انسانها به نرمى و انعطاف پذيرى اين زمان نبوده است. بديهى است كه در هر يك از اين شش دسته خصوصا در اين دو مورد آخر، مناقشات و اختلاف نظرهايى وجود داشته باشد، كه جاى ذكر آنها نيست.
در مجموع مى‏توان گفت كه به قول فرانكلين بومر بر روشنفكرى مغرب زمين چهار دوره گذشته است.
اول دوره شكاكيت كه نماينده‏اش رابرت بويل شيميست مشهور است و كتابى دارد به نام «شميست‏شكاك‏».
و دوره دوم، دوره دئيسم يعنى نفى مسيحيت و قبول خدا كه نماينده‏اش ولتر در قرن هجدهم است.
سوم دوره الحاد صريح كه نمايندگانش هاكل، بوخنر، و فوئرباخ‏اند در قرن نوزدهم.
و بالاخره دوره چهارم كه دوره حسرت و رنج از فقدان معنويت است كه نماينده‏اش آرتور كوستلر در قرن بيستم است.
اما در اين ديار اين ادوار طى نشد و روشنفكران يك راست‏سراغ دوره سوم آن رفتند و هنوز هم برخى، به آن مباهات مى‏كنند. برخى ديگر نيز كارشان به عياشى و بهيميت و وصف نان و شراب و فرج و گلو كشيده است. «روشنفكرى على الاغلب در ديار ما بر خلاف آنچه در اروپا گذشت، با بى‏دينى و سست عقيدگى آغاز شد و با بى‏بندوبارى درآميخت و اغلب به ماركسيسم منتهى گرديد. ميرزا آقاخان و احمد روحى و افضل الملك بى‏دين بودند. و فروغى، سست عقيده‏اى عمله ظلمه. و هدايت فرويديستى بورژوامنش و دشتى، هوسرانى فرومايه و بى‏اعتقاد و از همه جليل‏تر جلال بود [هر چند آن ديگران جلالتى نداشتند] كه از پشت كردن به عقيده دينى شروع كرد و به سوسياليسمى معتدل و ظلم ستيز و سنت گرا رسيد». و دوباره با دين آشتى نمود و در آن ماند تا در گذشت. اگر بخواهيم خلاصه‏اى از ويژگيهاى روشنفكران اوليه اين ديار را به دست دهيم بهتر از همه آن است كه جلال آورد: اول) فرنگى مآبى. كسى كه لباس و كلاه و كفش فرنگى مى‏پوشد. دستش رسيد مشروب مى‏خورد. روى صندلى مى‏نشيند. ريش مى‏تراشد. كراوات مى‏بندد. با قاشق و چنگال غذا مى‏خورد. لغت فرنگى بكار مى‏برد. يا به فرنگ رفته است‏يا مى‏خواهد برود. و در هر فرصتى از فرنگ مثال مى‏آورد... دوم) بى‏دينى يا تظاهر به آن يا سهل‏انگارى نسبت‏به دين. يعنى روشنفكر اعتقاد به هيچ مذهبى را لازم نمى‏داند. به مسجد نمى‏رود يا به هيچ معبد ديگرى. اگر هم برود كليسا را به علت «ارگى‏» كه در آن مى‏نوازند بر ديگر معابد مرجح مى‏دارد. نماز خواندن را اگر هم لغو نداند نوعى ورزش صبحانه مى‏داند. هم چنين روزه را كه اگر بگيرد براى لاغر شدن مى‏گيرد. يعنى اگر از ته دل هم لامذهب نباشد اعمال مذهبى را با شرايط روز توجيه مى‏كند و با مقدمات علمى. سوم) درس خواندگى و اين در اصطلاح عوام آخرين شرط روشنفكرى است نه اولين آن. يك روشنفكر ديپلمه است‏يا ليسانسيه [و امروزه بايد يا ليسانسيه باشد يا دكتر و بالاتر] يا از اينجا يا از فرنگ. و البته اگر از فرنگ فارغ التحصيل شده باشد يا از آمريكا در ذهن عوام روشنفكرتر است، يا خودش خودش را نسبت‏به محيط روشنفكرتر مى‏داند، فيزيك و شيمى را مختصرى مى‏داند. اما حتما درباره «روانشناسى‏»، و «فرويد» و «جامعه شناسى‏» و «تحليل روانى‏» صاحب نظر است.» روشنفكر در ايران اغلب درخدمت اغراض استعمار بوده تا خدمت مردم خويش چرا كه اولى را بيشتر شناخته و به آن عشق مى‏ورزيده تا دومى و اصلا مردم خود را به حساب نمى‏آورده است. آزادى را هم اگر مى‏خواسته نه آزادى در برابر حكومت (كه آن پر خطر بوده است) بلكه آزادى از سنتها و دين و تاريخ وزبان و آداب و فرهنگ ... خويش. خود كمتر محروميت كشيده‏يا لااقل از آن دسته است و در غم نان نيست و فرصت فكر كردن به مقولاتى ديگر را هم دارد. هر چند كه جرئت‏بيرون آمدن از كافه هتل پالاس و قدم گذاشتن در بازار و رفتن ميان كارگران كوره پز خانه و مسجد و ده محمدآباد و ديدن قيافه آن توده مردمى كه بر ايشان غيابا حكم صادر مى‏كند و از پشت‏سر به آنها ارادت مى‏ورزد را نداشته است. روشنفكر واقعى اگر بخواهيم تعريفى از روشنفكر به معنى اتم آن ارائه دهيم كارى است نه چندان دشوار .
تمامى مقولاتى كه بايد در وصف روشنفكر برشمريم از يك اصل اساسى عقلگرايى استنباط مى‏شود. با اين حال مى‏توان چهار مقوله ديگر را نيز به آن افزود و بقيه ويژگيهاى روشنفكر واقعى را تحت آنها به نظم در آورد:
1) عقلگرايى مهمترين شرط روشنفكرى عقل و بصيرت است. هيچگاه انسان كم عقل و بى‏فكر را روشنفكر نمى‏خوانند. در تمامى فرهنگهاى غربى و شرقى چيزفهمى، به درستى شرط اوليه روشنفكرى شمرده مى‏شود. و از همينجا لازم مى‏آيد كه روشنفكر اهل تامل و تدبر و عاقبت انديشى باشد. با خرافات و انديشه‏هاى باطل و پوچ و خيالات واهى بستيزد و در امور خويش روشمند باشد. پايبند لوازم عقل بوده و از تبعيت‏بى‏منطق از ديگران بپرهيزد. اهل رفق و مداراى با جاهلان باشد و با اهل فضل و دانش هم نشين. تمايز تعبد منطقى و تعبد بى‏منطق را به خوبى بشناسد و همانطور كه از دومى پرهيز مى‏كند بر اولى ملتزم باشد. زيرا كه خود در همه چيز تخصص ندارد و به ناچار بايد به اهل فن مراجعه كند و از آنان تقليد نمايد و اين همان تقليد ممدوح است. در مقابل تقليد مذموم است كه روشنفكر بايد به سختى از آن اجتناب كند، همچون تقليد در مسائل اصلى تفكر و اعتقاد و جهان بينى. بدون ترديد بايد گفت انسانهايى كه چشم به دهان و قلم ديگران مى‏دوزند تا اعتقاد و مرامشان را از آنان بگيرند و بدون كار فكرى و تامل كافى همه را مى‏پذيرند از روشنفكرى بسى دورند. همينطور كسانيكه از آن طرف به افراط رفته و بدون داشتن صلاحيت كافى به اصطلاح مى‏خواهند اداى روشنفكران را در آورند و مستقلا انديشه كنند، در وادى‏اى قدم مى‏گذارند كه توان طى آن را نداشته و در همان قدمهاى اوليه تحقيق، به بيراهه كشيده مى‏شوند و بى‏عقلى خويش بر اهل عالم نمايان مى‏سازند. خوشبختانه در فرهنگ اسلامى به اندازه كافى به عقل و خرد بشرى بها داده شده است. بر خلاف سنت كليسايى، هيچگونه مرجعيت و ولايت فكرى و نظرى براى هيچ شخص يا دستگاهى وضع نشده است. سنت دينى خصوصا نت‏شيعى (به خاطر اجتهاد آزادش) ابناء بشر را به تامل و تفكر بيشتر سوق داده است. تا جايى كه در فرهنگ قرآنى و روايى هيچ عبادتى برتر از تفكر و تعقل شمرده نشده است. بنابراين، براى انسان روشنگراى اين عصر، هيچ عذرى باقى نمانده كه مسائل مهم و خطير حيات را لااقل براى خويش به صورت حل نشده باقى بگذارد. وى بايد موضعى روشن در قبال مسائل فكرى جريانات عمده حيات بشرى گرفته باشد و تكليف خود و خلق خدا را با آنها يكسره كند، باقى ماندن در ترديد و شك از آفات جدى روشنفكرى است كه هر چند ممكن است آب و رنگى از روشنفكرى فرنگى با خود داشته باشد، اما از شيوه عاقلان به دور است و در فرهنگ روشن‏بينان جايى ندارد. از اينجاست كه به مقوله دوم روشنفكرى مى‏رسيم:
2) آرمان و ايمان بى‏شك روشنفكرى با ترديد و ابهام، هرهرى مذهبى و عضويت‏حزب باد سازگار نيست. روشنفكر بايد بالاخره از مرام و مكتبى برخوردار باشد. اصلا آزاد بودن از هر مرامى ممكن نيست. چنانكه پوچ‏گرايى و نهيليسم نيز مكتبى پر اسم و رسم است. مهم، داشتن اعتقاد و ايمان و پايبندى به آن است، به گونه‏اى كه به وى جهت و هدف دهد و وى را از آرمانهاى بلند بشرى بهره‏مند سازد. البته پذيرش هر مكتبى نيز بايد بر مبناى عقلانى باشد. و درست از همين نقطه است كه راه روشنفكر ايرانى از راه روشنفكر اروپايى عصر روشنگرى جدا مى‏شود. چه وجهى دارد كه روشنفكر مسلمان به تقليد از روشنفكر اروپايى با هرگونه تقدسى مبارزه كند؟ تقدس بى‏دليل آنهم براى مفت‏خوران شكم‏پرست دنياطلب كه در لباس دين به رهزنى فكر و دين مردم‏اشتغال دارند البته كه پذيرفتنى نيست و بايد با آن ساخت. اما تقدس و حرمت‏برخاسته از ايمان پاك و مبتنى بر پايه‏هاى محكم خردپسند را بايد به جان پذيرفت. اگر كليسا يك دين ضد عقل با پاره‏اى مقدسات خردستيز رابه انسان مظلوم و دربند اروپايى عرضه مى‏داشت و خردمند اروپايى حق مى‏يافت‏با آن مقدسات، و به تبع با هر مقدسى، ستيزه كند، چه دليلى وجود دارد كه در اين گوشه عالم نيز عده‏اى به تقليد از آنان با مقدسات معقول فرهنگ خود به مبارزه برخيزند؟ و آيا اين جز تقليد مذموم و ناشى از بى‏مايگى و عدم استقلال فكرى چيز ديگرى است؟ سكولاريسم در اروپا در زمينى روئيد كه در حوزه فرهنگ اسلامى از آن زمين شوره‏زار خبرى نيست. اسلام چه در بعد اقتصادى و چه در ساير ابعاد به اندازه كافى به زندگى اين دنيا بها داده است‏به طورى كه مثلا كار در آن از عبادات بزرگ محسوب مى‏شود و راه حيات آخرت از حيات دنيا جستجو مى‏شود و اصلا حيات آخرت همان باطن حيات دنيا است. در اين فضاى فكرى ديگر چه جاى سكولاريسم؟! ايمان به انسان جرئت ابراز عقيده و دفاع از آن را مى‏دهد.ترس يكى ازبزرگترين آفاتى است كه بسيارى از روشنفكران را از اثر انداخته است. اين ترس مى‏تواند ترس از حكومت استبدادى باشد يا از جو غالب بر يك حوزه انديشه يا ترس از عوام‏الناس و يا ترس از طبقه خاصى از مردم مثل روشنفكرنمايان وابسته يا... ممكن است از اتهام به كفر بترسد يا از تهمت تحجر و تقدس مآبى. در هر صورت يك روشنفكر بايد آنقدر شهامت داشته باشد كه دست كم بدون واهمه حرف خويش را بزند و به آرمانهاى خويش پاى بند باشد. حق را بطلبد هر چند به ظاهر متضرر شود. روشنفكر از تعهد كافى و روحيه مسئوليت پذيرى برخوردار است. در بند جاه و مال نيست. در غيراين صورت «رياكارى سالوس‏» يا «هنرمندى‏بى‏درد»يا«تحصيلكرده‏اى رفاه طلب‏» يا«نويسنده‏اى در غم نان و نام‏»يا «سياستمدارى رذل‏» يا «متفكرى بريده از مردم‏» و ازاين قبيل نام مى‏گيرد نه روشنفكرى متعهد و فضيلت‏مند. پر واضح است كه اگر دوستى انسانها و ارزش نهادن به آنها جايى در ايمان و اعتقاد وى نداشته باشد، كوس رسوايى و ورشكستگى‏اش از ابتدا زده شده است. ولى اين به معناى اومانيسم به شكل غربى‏اش نيست. نبايد بى‏جهت انسان را بر مسند خدايى نشاند. روشنفكر واقعى سعى نمى‏كند با سركشى در مقابل خالق خويش اداى روشنفكران عصر روشنگرى اروپا را در آورد. تازه روشنفكر اروپايى در مقابل كليسايى قد علم كرد كه انسان را موجودى مى‏داند ذاتا گناهكار كه چنان بى‏ارزش است كه حق مكالمه مستقيم باخدا از او سلب مى‏شود. شايد وى حق داشته باشد بخواهد حق انسانيت را از چنين دينى بازستاند. اما اين كجا و اسلام كه انسان را خليفه خدا بر روى زمين و مسجود ملائك و اشرف خلائق و محبوب و مورد توجه خداى مهربان مى‏داند. آنگاه ديگر چه جاى اومانيسم؟! جلال نمونه‏اى از روشنفكران بى‏ايمان و خالى از تعهد را عرضه مى‏دارد: «حزب ايران‏» نمونه كامل مجمع آدمهاى خوب و بى‏خاصيت و دنباله رو بود. روشنفكران از فداكارى بى‏خبر، خالى از شور و شوق بيزار ازايجاد درد سر، همه در فكر نان و آب خويش‏».
3) علم و آگاهى عشق به علم و انديشه و كار و مشغله فكرى و دانستن هر چه بيشتر، از مقدمات روشنفكرى به حساب مى‏آيد. روشنفكران غالبا با درس و مدرسه و كتاب و محصل و معلم و... سرو كار دارند. در بوستان انديشه از شخم زدن زمين ذهن و كاويدن انبان حافظه لذتى سرشار مى‏برند. روشنفكر علاوه بر آنكه درس خوانده و با سواد است و دست كم در يكى از علوم نيمچه تخصصى دارد، از حوزه تخصصى خويش بيرون آمده و سرى هم به مسائل عام بشرى مى‏زند و پيگير آن مسائل است. وى بايد از امور جارى عالم باخبر باشد تا نام روشنفكر را برازنده گردد و بتواند با بهره گيرى از تجارب تلخ و شيرين انسانها به كار ملت‏خود آيد و بر توش و توان فرهنگ خود بيفزايد. بايد از مسائل ملت‏خود آگاه‏تر باشد و بيشتر به آنها بينديشد و در پى گره‏گشايى كار ملت‏خويش باشد. و الا آن مى‏شود كه جلال گفت: «روشنفكر ايرانى ... به مسائلى مى‏انديشد كه محلى نيست; وارداتى است. و تا روشنفكر ايرانى با مسائل محلى محيط بومى خود آشنا نشود و گشاينده مشكلات بومى نشود وضع از همين قرار است كه هست‏». در زمينه علوم و معارف بايد پيش از آنكه به معارف بيگانه روى آورد، از فرهنگ خويش تغذيه كند. و بيش از آنچه از علوم و تمدن جديد مطلع است، از فرهنگ و تمدن ملى و دينى خويش برخوردار باشد. و اين نداى رساى اقبال لاهورى همواره در گوش جانش باشد كه: «همچو آيينه مشو محو جمال دگران از دل و ديده فرو شوى خيال دگران در جهان بال و پر خويش گشودن آموز كه پريدن نتوان با پروبال دگران‏»
4) كردار نيك اصلاح‏گرى يكى از ويژگيهاى مهم روشنفكر واقعى است. بسيار بوده‏اند روشنفكران پرحرف و لاف زنى كه در ميدان عمل كارى و اثرى از آنها پديد نيامده است. خوب مى‏دانند و پندارهايشان نيك است. خوب هم حرف مى‏زنند و حرفهاى خوب هم مى‏زنند اما پاى عمل كه مى‏افتد همه از ميدان به در مى‏روند و هر كس بهانه‏اى مى‏تراشد. روشنفكر واقعى با ظلم و بى‏عدالتى مى‏جنگند و بر حق كشى و ستم عصيان مى‏كند. تا آنجا كه برخى، روشنفكر را به عصيان‏گرى آگاه تعريف مى‏كنند. در مسائل اجتماعى پيشرو و پيشاهنگ است. در صحنه كارزار سياسى بدون ترس و واهمه به مبارزه‏اش ادامه مى‏دهد. نه همچون رهبران جبهه ملى كه‏براحتى وبراى حفظ وجهه خويش صحنه را ترك كرده به گوشه عزلت پناهنده شوند. به‏قول‏جلال:«واماجبهه ملى كه محل‏تمركزاحزاب ضداستعمارى بود و اولين تشكيلات سياسى پس از مشروطه بود كه براى روحانيت اعتبارى قائل شده بود و به همين دليل نفوذ و دست‏بيشترى در مردم داشت، متاسفانه‏تشكيلات‏نمى‏شناخت و وحدت‏نظر و عمل‏نداشت و رهبرانش‏به همان نفوذ داشتن در مردم اكتفا كرده بودند و براى حفظ همين نفوذ اخلاقى بود كه جبهه ملى در حوزه‏هاى عملى هر چه كمتر جنبش داشت وفعال بود و كم‏كم به صورتى در آمده بود كه همچون هاله‏اى فقط از دور پيدا بود و هر چه بيشتر نزديكش مى‏شدى وجودش را كمتر لمس مى‏كردى‏». «محتواى روزنامه قانون [منتشره از سوى ميرزا ملكم خان] و مشى عملى ملكم بار ديگر ياد آور جدايى «انديشه‏» و «عمل‏» در تاريخ سياسى ايران زمين است. معدود كسان را مى‏توان يافت كه هم چون امام محمد غزالى، آنهم پس از ترك نظاميه بغداد و سير و سلوك ده ساله‏اش، ميان نظريه و عمل حتى الامكان تطابق و هم خوانى بوجود آورده باشد. ايران مهد پيامهاى عدالت، آزادى، ترقى، حقيقت و... بوده است‏بدون آنكه اندكى از اين پيامها به جامه عمل و در شكل بنياد و نظامهاى سياسى، اجتماعى، اقتصادى، متحقق شده باشد. فقدان ارتباط ميان نظريه و عمل جزء معضلات و مشكلات پيشينه تاريخى ما است. اين فقد را بايد در دو موضوع يافت: ابتدا بى‏اعتقادى قائلين و گويندگان و بى‏مسمى بودن لفظ است... موضوع دوم در توجيه فقد ارتباط ميان نظريه و عمل، عدم ميانجى و واسطه‏هايى است كه بتواند آرمان را به عمل مبدل سازد و يا عمل را در سطح آرمان ارتقاء دهد». روشنفكر واقعى بايد در عين حال با سنتهاى غلط نيز در افتد. با جهالت مردم مبارزه كند، خرافات را كنار گذاشته و مردم را به تعقل و خرد ورزى سوق دهد. نه كهنه پرست‏باشد و نه نوپرست. نه حكم به خوبى هر چه قديمى است‏بكند و نه حكم به بدى آن. حساب هر كهنه و نويى را جداگانه و با معيارهاى درست عقلى مورد رسيدگى قرار دهد. پيشرفت جامعه را به سوى اهداف بلند و آرمانهاى والاى انسانى مى‏خواهد و اگر خدا باور است‏سير به سوى خدا و ترقى جامعه در هت‏بندگى و قوت دفاع از دين حق را مى‏طلبد. روشنفكر واقعى در همه حال با مردم است و دستش در دست آنها. غم آنها را مى‏خورد. براى آنها كار مى‏كند و همچون آنان زندگى مى‏كند. خود را تافته جدا بافته از آسمان افتاده نمى‏داند. يكى از موجبات بريده شدن روشنفكر از مردم خود تقليد از روشنفكر غربى است. جلال در وصف روشنفكران پس از مشروطه مى‏گويد: «روشنفكر ايرانى وارث آموزشهاى روشنفكران قرون 18 و19 متروپل كه اگر در حوزه ممالك مستعمره نمى‏توانست پذيرفته باشد (بود) ... و درست‏به همين دليل است كه روشنفكر ايرانى هنوز ازجمع خلايق بريده است. دستى به مردم ندارد. و ناچار خود او هم در بند مردم نيست‏». اشرافيت از آفات روشنفكرى است. اخلاق كاخ‏نشينى جايى براى در فكر مردم بودن و انس و الفت‏با آنان باقى نمى‏گذارد. اخلاق اشرافى انسان را از حشر و نشر با مردم كوچه و بازار باز مى‏دارد و انسان كم‏كم از آنها و مسائلشان بى‏خبر مى‏شود و تبديل به غريبه‏اى مى‏گردد كه دلش هواى ديار ديگر را دارد. اشرافيت كه آمد به دنبالش بى‏خاصيتى، خودخواهى،تملق وچاپلوسى،طفيلى‏شدن، در لاك خويش فرو رفتن و بى‏غيرتى و... مى‏آيد و به قول جلال: «به اين ترتيب روشنفكر ايرانى هنوز يك آدم بى‏ريشه است و ناچار طفيلى. و حكومت‏ها نيز به ازاى حقى كه از او دزديده‏اند او را در محيط اشرافيت دروغينى كه بر مبناى تمدن رفاه و مصرف بنا شده است، محصور كرده‏اند تا دلزده از سياست و سر خورده از مردم، عين كرمى در پيله‏اى آنقدر بتند تا شيره جانش تمام بشود واين جورها كه شد روشنفكر ايرانى ماليخوليايى مى‏شود ويا هروئينى يا پرادا يا مدرنيست[پست‏مدرنيست]يا ديوانه يا غربزده، و به هر صورت از اثر افتاده و تنها مصرف كننده‏مصنوعات معنوى ومادى غرب و نه سازنده‏چيزى كه مردم‏بومى‏بتوانند مصرف كنند. به‏اين دليل‏است كه او كم‏كم همه‏ايده‏آلهاى روشنفكرى رافراموش مى‏كند وازنظر اجتماعى بى‏خاصيت مى‏شود و ناچار عقيم مى‏شود».
5) حريت روشنفكر بايد در بعد انديشه آزاد فكر كند، اما نه به معناى آزاد فكر اروپايى (Thinker Free) كه در مقابل كليسا قيام كرد و قيد هر گونه تعبدى را از گردن خود باز كرد. به خيال خام خود التزام به هيچ مكتبى را نپذيرفت. رهايى از همه مكاتب و رهايى از فكر و عقيده نه شدنى است و نه مطلوب. آزادى مطلق در بعد انديشه امكان ندارد، اگر هم ممكن بود دلچسب نبود. مگر مى‏توان به سخن حق تعهد نداشت و روشنفكر باقى ماند. بدون فكر كه نمى‏توان زيست پس چه بهتر كه به حقيقت دل بست و از قيد غير حق آزاد شد. روشنفكر واقعى در درجه اول از قيد اهواء نفسانى‏خويش رهيده و تسليم عقل و منطق مى‏شود. واين البته كارى‏است‏بس دشوار. در رتبه بعد نوبت‏به آزادى از اهواء ديگران و تعصبهاى‏گروهى وحزبى‏مى‏رسد.پس‏ازآن‏آزادى از افكار وارداتى و بى‏تناسب با فرهنگ ملى و دينى خود.نه آنكه عين سرمشق‏هاى اصلى روشنفكرى‏ابزارمثلادموكراسى‏وارداتى‏باشد. سپس بايد از قيد استعمار رهيده باشد. و «تا روشنفكر ايرانى متوجه نشود كه در يك حوزه استعمارى اولين‏آموزش‏اوبايد وضع گرفتن در مقابل استعمار باشد. اثرى بر وجود او مترتب نيست‏». بنيانگذار جمهورى اسلامى چنين كرد كه موفق شد. وابستگى فكرى و سياسى به جذبه‏هاى مغناطيسى وارداتى بود كه حزب توده را با آن همه يال و كوپال از كار انداخت و با وجود اينكه «در يك دوره كوتاه از صورت پاتوق روشنفكرى به در آمد و دستى به مردم يافت اما چون‏نتوانست صورت‏بومى وملى‏به خود بدهد و مشكلات مردم را حل كند ناچار زمينه‏هاى توده‏اى خود رابر روى امواج مى‏ساخت، نه در عمق اجتماع... و به علت دنباله روى از جذبه مغناطيسى سياستهاى مسلط زمان، قادر به حل هيچيك از مشكلات مملكت نشد.» در انتها نيز بايد اين را اضافه كنيم كه روشنفكر را با جمود و سكون و قشرى‏نگرى كارى نيست. و به همين دليل است كه برخى روحانيان با همه تعهد و جسارت برخاسته از ايمانى كه داشتند نتوانستند نقش يك روشنفكر را بازى كنند. هر چند به بركت انقلاب اسلامى اين نقيصه روحانيان نيز به تدريج‏برطرف مى‏شود و تحجر و تقدس مآبى جاى خود را به بيدارى و هشيارى و توسعه دانش و اطلاعات مى‏دهد. و از اين رهگذر بر توان رهبرى آنان در زمينه فرهنگ وتفكرجامعه افزوده مى‏شود و به حق داعيه‏اصلاح وتدبيرتوده‏هاى عظيم انسانى در داخل و خارج را در سر مى‏پروراند. بگذريم از چهره‏هاى تابناك و روشن بينى از اين قشر كه هميشه تاريخ در فرهنگ اين ديار و ساير ممالك اسلامى درخشيده وخواهند درخشيد. منبع: روشنفكر كيست؟! هادى صادقى ،فصلنامه معرفت شماره 14 

منبع :پرسمان/معارف

پربازدیدها

پربحث‌ها