
چرا در ميان اقوام غيرسامي كه بخش اعظم دنياي آن روزها را تشكيل مي داده اند پيامبر شاخصي نداريم؟
به حكم عقل بر خداي حكيم ضروري است كه هدايت را در اختيار همگان قرار دهد ؛ لذا عقل مي گويد: يقيناً خدا براي همه ي اقوام هدايت كننده اي فرستاده است ؛ اگر چه ما امروز از نام و نشان آن هدايت كنندگان اطّلاع نداشته باشيم . بر اين مبنا خداوند متعال فرمود: « إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشيراً وَنَذيراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فيها نَذير ــــــ ما تو را به حق، بشارتگر و هشدار دهنده فرستاديم، و هيچ امّتى نبوده مگر اين كه در ميان آنها هشدار دهنده اى گذشته است.» (فاطر:24) و فرمود: « ... إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ ــــــ جز اين نيست كه تو فقط بيم دهنده اى! و براى هر گروهى هدايت كننده اى است » (الرعد:7). طبق بيان نبيّ مكرّم اسلام ، صد و بيست و چهار پيامبر مبعوث شده اند ؛ امّا ما امروز جز تعداد اندكي از آنها را نمي شناسيم ؛ پس اين احتمال هست كه اين تعداد انبياء در كلّ اقوام سامي و غير سامي پخش بوده اند. البته طبق حكم عقل كه هدايت را لازمه ي خدايي خدا مي داند ، يقيناً اينها در كلّ اقوام بوده اند. از حضرت صادق (ع) روايتي است به اين مضمون كه اهالي ايران زمين قبل از زرتشت پيامبري داشته اند كه كتاب آسماني نيز داشته است ( ر.ك:بحارالأنوار ، ج 10 ، ص179). امّا امروز ما نه اسمي از آن پيامبر مي دانيم نه اثري از او در تاريخ مي يابيم ؛ و اين در حالي است كه ايران باستان بر خلاف مناطقي مثل استراليا و قارّه آمريكاي قديم و اروپاي قديم و آفريقا ، سرزميني داراي تمدّن و تاريخ بوده است. پس اينكه ما از انبياي جاي جاي جهان اطّلاع نداريم دليل بر اين نيست كه در آنها انبيايي نبوده اند. خداوند متعال متذكّر همين معنا شده و فرموده است: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيك ـــــــ ما پيش از تو رسولانى فرستاديم؛ سرگذشت گروهى از آنان را براى تو بازگفته، و گروهى را براى تو بازگو نكرده ايم » (غافر:78). ما امروز مي دانيم كه در شرق دور كساني چون بودا و كنفسيوس بوده اند ؛ كه تعاليمي شبيه تعاليم انبياء داشته اند ــ البته به احتمال زياد تعاليم آنها نيز در طول زمان تحريف شده است ــ امّا در هيچ منبعي نام اين افراد به عنوان نبي نيامده ؛ و پيروان آنها نيز به نبوّت آنها قائل نيستند ــ البته در برخي متون از كسي به نام بوذاسف ياد شده كه برخي آن را همان بودا دانسته اند ــ . همچنين در روايتي از رسول خدا (ص) از فيلسوف شهير يونان جناب ارسطو با عنوان نبي ياد شده در حالي كه نه از خود او چنين ادّعايي نقل شده نه كسي به نبوّت وي قائل شده است. علّامه حسن زاده آملي در تعليقات شرح المنظومة ، ج4 ،ص364 ، نقل نموده از كتاب محبوب القلوب ديلمي ، ص14 كه :«يروى في بعض الرافدات أن عمرو بن العاص قدم من الإسكندرية على رسول (ص) فسأله عمّا رأى في الإسكندرية، فقال: يا رسول الله رأيت أقواما يتطيلسون و يجتمعون حلقا و يذكرون رجلا يقال له أرسطاطاليس ـ لعنه اللّه تعالى ـ فقال عليه السلام: مه يا عمرو إن أرسطاطاليس كان نبيا فجهله قومه ـــــــ روايت كرده اند در برخي كتب كه چون عمرو بن العاص از سفر اسكندريه پيش حضرت رسول(ص) آمد ، حضرت از او پرسيدند كه در اسكندريه چه ديدى ؟ عمرو گفت: يا رسول اللّه قومى را ديدم كه طيلسان (شِنِل) بر دوش مي اندازند و حلقه حلقه جمع مى شوند ، و از مردى نام مى بردند كه نامش ارسطاطاليس است ؛ خداى لعنتش كناد! پس آن حضرت فرمودند: ساكت شو اى عمرو ! همانا ارسطاطاليس پيامبر بود امّا قومش او را نشناختند» علّامه حسن زاده آملي همچنين در همان آدرس فرموده اند: « نقل السيد الطاهر ذو المناقب و المفاخر رضي الدين على بن طاوس في فرج المهموم قولا بأن أبرخس و بطليموس كانا من الأنبياء، و أن أكثر الحكماء كانوا كذلك، و إنما التبس على الناس أمرهم لأجل أسمائهم اليونانية. ــــــ نقل نموده سيّد پاك و صاحب مناقب و مفاخر جناب علي بن طاوس در كتاب فرج المهموم قولي مبني بر اين كه ابرخس و بطلميوس هر دو از انبياء بوده اند و اكثر حكما همين گونه بوده اند ؛ امّا امر آنها بر مردم مشتبه گشت فقط به خاطر اسمهاي يوناني آنها.» و سيد ابن طاوس از كبار علماي شيعه و صاحب نفس قدسيّه بود ؛ كه سخنش حقيقتاً جاي تأمّل دارد. باز در همان منبع فرموده اند: « و قال صائن الدين علي بن تركة في مقدمة تمهيد القواعد: «إن المختار عند الصدر الأوّل من الحكماء الذين هم من جملة الأصفياء (الأنبياء- خ ل) أو الأولياء على ما أخبر عنه المؤرّخون كاغاثاذيمون المدعو بلسان الشرع بلقمان، و هرمس الهرامسة المدعوّ بإدريس، و فيثاغورث المدعوّ بشيث، و أفلاطن الإلهى ... ـــــــ صائن الدين علي بن تركة در مقدمه ي تمهيد القواعد گفته است: « همانا قول مختار در نزد حكماي صدر اوّل ، كه آنها از جمله ي اصفياء يا انبياء يا اولياء بوده اند بنا بر آنچه كه مورّخان از آنها خبر داده اند ، مانند اغاثاذيمون كه در زبان شرع او را لقمان گويند و هرمس كه در زبان شرع او را ادريس نامند و فيثاغورس كه در زبان شرع او را شيث گويند و افلاطون الهي ... .» همچنين گفته شده كه جناب ذوالقرنين همان كورش هخامنشي بوده ؛ كه نامش در قرآن كريم به بزرگي برده شده و گستراننده حكم خدا در زمين بوده است. تاريخ نويسان غرب نيز آن هنگام كه از حمله ي كورش به غرب ياد نموده اند به عدل و داد او اعتراف نموده اند. كتيبه هايي هم كه از زمان او باز مانده مملوّ از تعابير قدسي است. در شرح حال سلمان فارسي نيز سخناني از زبان خودش و معصومين (ع) وارد شده كه نشان مي دهد وي در زمان فترت و جاهليّت از هاديان الهي و مؤيّد به تأييدات غيبي بوده است. لذا وي آنگاه كه رسول خدا را ملاقات نمود ، بي هيچ معرّفي حضرتش را شناخت و بي هيچ معجزه اي به آن حضرت ايمان آورد.همچنين در روايات معصومين (ع) از كساني نام برده شده كه بين حضرت عيسي (ع) و رسول خدا (ص) هاديان امم بودند امّا تاريخ نامي از آنها به ياد ندارد. نيز امير مومنان در خطبه ي نهج البلاغة 222فرموده اند: «... وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلَاؤُهُ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةوَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يقَظَة ... ــــــ خداوند كه نعمتهاى او گرانقدر است، در دورانهاى مختلف روزگار، و در دوران جدايى از رسالت «تا آمدن پيامبرى پس از پيامبرى ديگر» بندگانى داشته كه با آنان در گوش جانشان زمزمه مى كرد، و در درون عقلشان با آنان سخن مى گفت. آنان چراغ هدايت را با نور بيدارى در گوشها و ديدهها و دلها بر مى افروختند، روزهاى خدايى را به ياد مى آورند و مردم را از جلال و بزرگى خدا مى ترساندند. آنان نشانه هاى روشن خدا در بيابان هايند، آن را كه راه ميانه در پيش گرفت مى ستودند، و به رستگارى بشارت مى دادند، و روش آن را كه به جانب چپ يا راست كشانده مى شد، زشت مى شمردند، و از نابودى هشدار مى دادند، همچنان چراغ تاريكى ها، و راهنماى پرتگاهها بودند. » حاصل كلام اينكه: به حكم عقل و قرآن كريم و معصومين (ع) در همه جاي عالم هدايت خدا در دسترس مردم بوده است ؛ به نحوي كه اگر اراده مي نمودند با تلاشي متعارف قادر بودند كه به منبع هدايت دست پيدا كنند. البته از آيات و روايات چنين بر مي آيد كه رسولان بزرگ همواره از نژاد سامي بوده اند و ساير انبياء ، كه از نژاد غير سامي بوده اند ، مبلّغ دين اين رسولان بوده اند و چه بسا كتب فرعي مختصّ خودشان را نيز داشته اند. امّا اينكه چرا در ميان نژاد غير سامي پيامبر شاخصي نداريم بر ما نيز روشن نيست.
منبع:پرسمان


