
قرائن و شواهد تاریخی متعددی، حکایت از آگاهی بزرگان ساسانی از بعثت پیامبر اسلام می کند و نمی توان همه ی آنها را قصه و افسانه پنداشت!
در این که تعدادی از پادشاهان ساسانی نسبت به تولد و بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله حتی سالها قبل از ولادت آن حضرت آگاهی هایی داشته اند، شکی نیست و نوشته های متون تاریخی، آن را ثابت می نماید اما در این میان اخباری وجود دارد که نشان می دهد پادشاهان و بزرگانی از ایران قرنها پیش، خبر ظهور پیامبر اسلام و چیره شدن اسلام بر ایران زرتشتی را شنیده بودند، چنانکه در کتاب «آثار البلاد و اخبار العباد» می خوانیم:
«جاماسب » ستاره شناس که وزیر «گشتاسب » پسر «لهراسب » بوده، در هنر نجومگری و باخبری از احوال ستارگان، در جهان شهرت یافته، پیش گویی های جاماسب، بی استثناء راست و درست از آب درآمده و کسی تا حال خلاف آن را ندیده است . قرنها پیش او گفته است «موسی » علیه السلام در فلان برهه از زمان پیدا می شود، از مقدم «عیسی علیه السلام » خبر داده که کی می آید، بعد از عیسی، فخر کائنات حضرت محمد صلی الله علیه و آله ظهور کند که خاتم پیامبران باشد و دین مجوس از جهان رخت بربندد» (1) .
اما در مورد ساسانیان، با توجه به این که تعداد زیادی از علمای یهود و مسیحی در دربار آنان حضور داشتند (2) و نیز در تورات و انجیل بشارت به آمدن پیامبر موعود آمده است، می توان این باور را داشت که در اثنای مذاکرات دینی، تعدادی از علمای مذکور آنچه را در کتب دینی خود دیده بودند، با پادشاهان ساسانی در میان گذاشته اند . اینک اشارات و اخبار منابع تاریخی در مورد آگاهی پادشاهان و بزرگان دربار ساسانی نسبت به امر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله (توجه شود که بخشی از تاریخ ایران قبل از اسلام به دست رسیده است نه همه تاریخ آن دوران):
1 . شاپور ذوالاکتاف
زمانی که هرمز ساسانی بمرد، فرزندی نداشت تا جانشین او شود لذا بزرگان کشور، تاج شاهی را بر روی شکم زنی از زنان او که باردار بود، نهادند و در انتظار طفل ماندند و این طفل که بعد از تولد، «شاپور دوم » (379 - 309میلادی) نامیده شد، در شکم مادر به پادشاهی رسید . در سالهای طفولیت او، اعراب چون دیدند شاه ایران، طفلی بیش نیست جهت گردآوری غلات و حیوانات به مرزهای ایران تاخته و فساد بسیار کردند و چون هیچ کس از ایران برای سرکوبی و بیرون راندنشان اقدامی ننمود، حملات خود را مکرر نمودند . چون شاپور بالید، نخستین کاری که کرد، سرکوب اعراب مهاجم بود . شاپور آن قدر در کشتار اعراب شدت و حدت نشان داد که خون اعراب چون سیل روان شد . آنها را هرکجا یافت، کشت و چاه های آبشان را پر کرد . کتف (شانه) اسیران عرب را سوراخ نموده طناب از آن گذرانید و بردار (3) نمود و به همین سبب او را «ذوالاکتاف » نامیدند [البته در صحت این لقب با توجه به مبالغه های شعوبیان ضد اسلام در دوره اسلامی، تامل و تردید کرده اند (4) ] .
دامنه ی عرب کشی «شاپور» از متصرفات ایران شروع و تا شام، بحرین و نزدیک مدینه رسید و اعراب از او در وحشت عجیبی به سر می بردند . در حدود بحرین، پس از کشتن تعداد زیادی از قبیله بنی تمیم، شیخ قبیله که سیصد سال داشت، به اسارت افتاد . او را پیش شاه آوردند . شیخ از شاه پرسید: «پادشاها چه چیز تو را به قتل اعراب واداشته است » ؟ شاپور گفت: «برای این می کشمشان که شهرهای مرا با اهل مملکتم گرفته اند» . شیخ گفت: «این کار را وقتی کردند که کارشان به دست تو نبود، و چون بالغ شدی از بیم تو از تبهکاری دست برداشتند» . شاپور گفت: «می کشمشان برای این که ما شاهان ایران در علم نهان و اخبار گذشتگان خویش دیده ایم [دقت کنید هم خود را می گوید و هم شاهان دیگر ساسانی را] که عرب بر ما چیره شود و ملک از ما بگیرد» . شیخ گفت: «این را یقین داری یا گمان می بری؟» . گفت: «یقین دارم و ناچار چنین خواهد شد» . شیخ گفت: «اگر این را می دانی پس چرا با عرب بد می کنی؟ به خدا اگر همه عربان را نگاه داری و با ایشان نکویی کنی، وقتی دولت به چنگ ایشان افتد، نیکی تو را درباره قومت تلافی می کنند و اگر عمرت دراز بود، وقتی ملک به ایشان رسید تو را نیز عوض دهند و تو و قومت را نگاه دارند، اگر این قصه که می گویی محقق باشد، این عاقلانه تر و سودمندتر است . اگر محقق نیست، پس چرا بدی می کنی و خون رعیت می ریزی » ؟ شاپور گفت: «قصه صحیح است و ملک به شما می رسد اما آنچه گفتی عاقلانه است، سخن راست گفتی و گفتار ناصحانه آوردی » .
آنگاه منادی شاپور بانک زد و مردم را امان داد و شمشیر برداشت و از کشتار چشم پوشید (5) .
2 و 3 . قباد و انوشیروان
الف . «مزدک و موبد» (6) عقاید انقلابی مزدک، شوری در امپراطوری ساسانی انداخت تا جایی که قباد پادشاه ساسانی (پدر انوشیروان) نیز به مذهب مزدک درآمد و مزدکیان قوی تر گشتند . روزی در حضور قباد و مزدک، انوشیروان به مذهب مزدک دعوت شد اما نپذیرفت و گفت که مزدک دروغگو است و از عهد زرتشت تا امروز، هیچ کس از دانایان، این تفسیر از اوستا و زند (7) نکرده که مال و زنان مباح به دیگران است و دین از بهر حفظ مال و حرم بکار است، چون این هر دو مباح است آنگه چه فرق باشد میان چهارپای و آدمی ... [البته در این که واقعا مزدک چنین عقایدی داشت یا دشمنان، چنین عقایدی را به او بسته اند، تا اسباب نابودی و قتل عام آنان فراهم گردد - خصوص که مزدک از ولایت عهدی برادر انوشیروان حمایت می کرد - سخنان زیادی گفته شده است (8) ] قباد خشمگین شد و گفت حجتی بیاور که این مذهب را رد کند و سخن مزدک را باطل (سازد) یا کسی را بیاور که حجت او از حجت مزدک قوی تر و درست تر باشد و الا تو را سیاست فرمایم (مجازات کنم) تا دیگران عبرت گیرند . نوشیروان چهل روز مهلت خواست و از پیش پدر بازگشت، هم در روز (همان روز) قاصد و نامه به پارس فرستاد و موبدی که آنجا نشستی، مردی پیر دانا که هرچه زودتر بیایی که چنین و چنان کاری رفته میان من و پدر و مزدک ...
در چهلمین روز، موبد پارس در رسید . نوشیروان از شادی در پیش او دوید و او را در کنار گرفت و گفت: ای موبد، چنان دان که من امروز از آن جهان می آیم و احوال پیش موبد بگفت . موبد گفت: هیچ دل مشغول مدار که حق با توست و خطا با مزدک و من نیابت تو جواب مزدک دهم و قباد از مذهب او بازگردانم ... .
نوشیروان شبانگاه موبد را پیش پدر برد و موبد، قباد را آفرین کرد و پدران او را بستود، پس ملک را گفت این مزدک را غلط افتاده است، این کار نه او را نهاده اند که من او را نیک شناسم و قدر دانش او را دانم و از علوم نجوم اندکی داند و لیکن در احکام او را غلط افتاد درین قران که درآید، مردی بیرون آید و دعوی پیغمبری کند و کتابی غریب آورد و معجزه های عجیب نماید و ماه در آسمان به دو نیم کند [معجزه معروف «شق القمر» پیامبر، سوره قمرآیه 1] و خلق را به راه حق خواند و دین پاکیزه آورد و کیش گبری [زرتشتی] و دیگر کیش ها را باطل کند و به فردوس (بهشت) وعده کند و به دوزخ بترساند و مال ها و حرم ها به حکم شریعت در حصن [قلعه] کند و مردم را از دیو برهاند و با سروش (9) تولا کند [وحی به او برسد] و آتشکده ها و بتخانه ها ویران کند و دین او به همه جهان برسد و تا قیامت بماند و زمین و آسمان بر دعوت او گواهی دهند، اکنون این مزدک را تمنا چنین افتاده که این مرد او باشد [پس مزدک نیز از امر پیامبر اسلام آگاه بود و شاید خواسته بود از اقبال عامه در گرویدن به پیامبر موعود استفاده و به تعبیر صحیح تر سوء استفاده نماید] و آن پیامبر نه عجمی باشد [یعنی ایرانی نیست] و مزدک اولا عجمی است و او [پیامبر موعود] خلق را از آتش پرستی نهی کند و زرتشت را منکر باشد و مزدک هم به زرتشت اقتدا می کند و هم آتش پرستی می فرماید و او [پیامبر] رخصت ندهد که کس گرد حرم کس گردد و یا کسی مال به ناحق بستاند و به دزدی دست بریدن فرماید و مزدک مال و زن مردم مباح کرده است و آن پیامبر را فرمان از آسمان آید و از سروش سخن آید و مزدک از آتش می گوید، مذهب مزدک هیچ اصل ندارد ... » (10) .
در اینجا بسیار بجاست با نقل جملات کوتاهی از یکی از مورخان، شائبه آتش پرستی را از زرتشتیان و ایرانیان قبل از اسلام پاک نمائیم . شهرستانی در مورد تعظیم و احترام زرتشتیان نسبت به آتش می نویسد:
«مجوس را سبب تعظیم کردن آتش چند چیز است: یکی آن که جوهر (شریف علوی) است، دیگر آن که ابراهیم خلیل را نسوخت، دیگر گمان آن که به این تعظیم نمودن، در آخرت، ایشان را از آتش دوزخ نجات باشد و به هر حال، آتش، قبله ایشان است و وسیله [عبادت] ایشان » (11) .
ب . هدیه به کعبه، قبلا ذکر گردید که انوشیروان اموال و گنجینه های بسیار به کعبه می فرستاده است . اکنون اضافه می کنیم که به نوشته یکی از مورخان بزرگ تاریخ ایران، چون انوشیروان به پادشاهی رسید، اولین نامه اش را چنین آغاز نمود: «به نام خداوند بخشنده مهربان » درست همانند مسلمانان و آن هم زمانی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هنوز متولد نشده بود . متن نامه مذکور چنین است:
«به نام خداوند بخشنده مهربان، از پادشاه کسری پسر قباد به سوی «واری » پسر «نخیرجان » فاذوسبان (12) آذربیجان و ارمنیه و توابع و دنباوند و طبرستان و توابع، سلام بر شما، آن چه مردم به حق از آن بترسند فقدان کسی است که از فقدانش زوال نعمت آید و فتنه زاید و بدی رخ نماید برای جان و حشم و مال و عزیز، و به نزد ما وحشتی و فقدانی برتر از فقدان شاه شایسته نیست » (13) .
پ . خبر بزرگمهر . بزرگمهر، وزیر دانشمند انوشیروان بود و شاه به او علاقه شدیدی داشت . فردوسی در شاهنامه، بزرگمهر را با القابی چون «سراینده، خوب چهره، فیلسوف، ستاره شناس، پزشک ماهر، صاحب تدبیر و رای و گفتار نیک » یاد می کند (14) . بسیاری از مشکلات و گرفتاری های انوشیروان به سرپنجه تدبیر بزرگمهر حل می گشت . روزی انوشیروان از بزرگمهر حکیم درباره بیرون رفتن پادشاهی از دست ایرانیان و انتقال آن به تازیان (اعراب) پرسش کرد . بزرگمهر گفت:
«بنیان گذار فرمان روایی عرب، پس از چهل و پنج سال از پادشاهی انوشیروان متولد خواهد شد و مشرق و مغرب را متصرف خواهد گشت و در آن روزگار، مشتری; سرنوشت کارها را به «زهره » واگذار می کند» (15) .
می دانیم که «انوشیروان » چهل و هشت سال و یا چهل و هفت سال و هشت ماه پادشاهی کرده است (16) .
ت . اتفاقات عجیب در ولادت پیامبر . چون اراده پروردگار بر ولادت پیامبر اسلام قرار گرفت، حوادث و اتفاقات عجیبی روی داد . تمام بت های مکه و کعبه سرنگون شدند، آتشکده پارس که هزار سال روشن بود، خاموش گشت . ایوان کسری بلرزید و چهارده کنگره آن فرو ریخت، دریاچه ساوه خشکید، انوشیروان خواب وحشتناکی دید، موبدان موبد به خواب دید که شتران بزرگ و قوی با شتران عرب که کوچک جثه بودند، نزاع نمودند و شتران عرب، شتران بزرگ را فراری دادند طوری که از دجله گذشتند و شتران عرب، خود را به زمین عجم انداخته پراکنده شدند .
صبحگاهان; انوشیروان، وزیران، سرهنگان و موبدان را فراخواند و در مورد حوادث وحشتناک با آنان گفتگو نمود . موبدان موبد خواب شب خود را بازگو ساخت و وقتی انوشیروان توضیح آن را خواست به عرض شاه رسانید که اتفاقی در عرب افتاده و شخصی از عرب بیرون آید و بر عجم غلبه کند و ملک و دین عجم را باطل کند، باید از عرب کسی را که اخبار و کتب ایشان بداند، فراخوانیم و از او بپرسیم .
انوشیروان طی نامه ای به «نعمان بن منذر» (پادشاه دست نشانده حیره از طرف ساسانیان) دستور داد مرد دانایی را بفرستد تا وی اخبار عرب را از او بپرسد . «نعمان » ، «عبدالمسیح بن عمرو غسانی » مسیحی را که 360 سال عمر داشت، فرستاد . عبدالمسیح نتوانست از عهده تعبیر و تفسیر خواب و وقایع برآید و گفت: این را دائی من «سطیح کاهن » (17) که در شهر دمشق شام سکونت دارد، می تواند تفسیر نماید و با دستور شاه به سوی شام رهسپار گردید .
عبدالمسیح زمانی که به دمشق رسید، سطیح کاهن، آخرین لحظات عمر خود را می گذرانید . عبدالمسیح گفت: آمده ام سؤالی بپرسم اما سطیح جواب داد تو نیامدی، بلکه پادشاه ایران تو را فرستاده و خواب موبدان و پادشاه را باز گفت که تو نتوانستی جواب دهی و تو را فرستاده اند تا از من بپرسی، او را بگوی که از عرب پیغامبری صاحب هزاوه (عصا) بیاید و بر زمین تهامه (زمین مکه) تلاوت (قرآن) آشکار گردد و آنگاه بر ملک او و دین عجم غالب شود و ملک از عجم بیرون شود، از پس پادشاه، چهارده ملک بنشیند، آنگاه ملک از ایشان بیرون شود و دین و ملک آن پیامبر به زمین ایشان آشکار گردد و وقت آن است که آن پیغامبر از مادر زاده شود یا زاده شده است . سطیح بعد از گفتن این جملات، جان بداد . عبدالمسیح بازگشت و آنچه از سطیح شنیده بود، باز گفت . انوشیروان گفت: «به روزگار من چنین اتفاقی نخواهد افتاد و تا چهارده پادشاه از پس من بیاید حوادث بسیاری رخ می دهد» (18) . آنگاه فرمود تا «نعمان بن منذر» را فرماندهی عرب دادند و نواخت ها کرد و گفت: تتبع می کنی تا این کیست که می گویند پیغمبر خواهد بود؟ (19) .
پی نوشت:
1) تالیف زکریا بن محمد بن محمود القزوینی، ص 48 و 49 (ترجمه عبدالرحمان شرف کندی، مؤسسه علمی اندیشه جوان، تهران 1366) .
2) در مورد این دربارنشینان ر . ک: ایران در زمان ساسانیان، آرتورکریستین سن، ص 282 تا 338 (ترجمه رشید یاسمی، انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ پنجم 1367) .
3) چون نخستین وسیله برای دار زدن، استفاده از شاخه درختان بوده است به همین سبب، اصطلاح دار زدن و به دار کشیدن در فارسی باب شده، چه دار به معنی درخت است و «دارکوب » آن که درخت را می کوبد . (از پاریز تا پاریس، باستانی پاریزی، ص 309) .
4) تاریخ مردم ایران، ایران قبل از اسلام، زرین کوب، ص 449 (انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ دوم 1368) در مورد شعوبیه ر . ک: روند نهضتهای ملی و اسلامی در ایران، غلامرضا انصاف پور، بخش دوم (انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، تهران 1359) .
5) مروج الذهب، ج 1، ص 251 . تاریخ طبری، ج 2، ص 599 تا 604 . تاریخ ابن خلدون، ج 1، ص 8 - 197 . تاریخ پیامبران و شاهان (سنی ملوک الارض و الانبیاء، حمزه اصفهانی، ص 16 (ترجمه جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ دوم 1367) فارسنامه ابن بلخی، ص 8 - 67 .
6) موبد یعنی حافظ دین، زیرا دین به فارسی «مو» و «بد» به معنای حفظ است . (التنبیه و الاشراف، مسعودی، ص 97) موبد یعنی روحانی زرتشتی .
7) زرتشت، کتاب معروف بستاه (اوستا) را به زبان فرس قدیم برای ایرانیان آورد و تفسیری بر آن نوشت که زند بود و برای تفسیر، شرحی نوشت که پازند بود . زند، توضیح و تاویل کتاب منزل سابق بود (مروج الذهب، ج 1، ص 245) .
8) ر . ک: نه شرقی نه غربی، انسانی، زرین کوب، ص 76 تا 80 (انتشارات امیرکبیر، تهران، چاپ اول 1353) . ایران در زمان ساسانیان، ص 339 تا 387 . تاریخ ایران بعد از اسلام، ص 177 تا 182 . تاریخ مردم ایران، ایران قبل از اسلام، ص 478 تا 490 .
9) سروش در اوستا سراوش گفته می شود و به معنی اطاعت و فرمانبرداری، به خصوص اطاعت از اوامر الهی و شنوایی از کلام ایزدی، از ریشه سرو (به معنی شنیدن) در فارسی کلمات سرود و سرائیدن از آن باقی مانده است . (اساطیر ایران باستان، عصمت عرب گلپایگانی، 139، انتشارات هیرمند، تهران، چاپ اول 1376) .
10) سیاست نامه، خواجه نظام الملک، ص 209 تا 217 (به کوشش مرتضی مدرسی، انتشارات زوار، تهران، بی تا) .
11) الملل و النحل شهرستانی، ج 1، ص 439 (ترجمه سید محمد رضا جلالی نائینی، انتشارات اقبال، تهران 1373) .
12) فاذوسبان یا پادوسپان لقب یا منصب چهار سردار بزرگ در عهد انوشیروان . وی مملکت ایران را به چهار قسمت تقسیم کرد و هر قسمت را به پادوسپانی سپرد . این پادوسپانان در پایتخت مملکت اقامت داشتند و از جانب خود، مرزبانان و استانداران می فرستادند، اصل کلمه، پانگستپان (به ضم گ) بوده و به کثرت استعمال پادگوسپان و پادوسپان شده، معرب آن فاذوسفان است . فرهنگ فارسی عمید، ج 1، ص 492 (حسن عمید، انتشارات امیرکبیر، تهران 1374) .
13) تاریخ طبری، ج 2، ص 6 - 645 .
14) شاهنامه، ج 6، ص 7 - 126 .
15) مقدمه ابن خلدون، ج 1، ص 658 .
16) مروج الذهب، ج 1، ص 259 .
17) این سطیح کاهن در موردی خواب تبع پادشاه یمن را تعبیر و تفسیر نموده و او را به آمدن پیامبر اسلام آگاهی داده بود (طبری، ج 2، ص 658 تا 660 . کامل ابن اثیر ج 2، ص 7 - 486 . سیرت رسول الله، ج 1، ص 31 تا 36) . مسعودی در مورد سطیح کاهن خبر عجیبی بازگو می سازد: «سطیح کاهن همه تن خود را چنان که جامه را تا می کنند، تا می کرد که در تن او جز کاسه سر، استخوانی نبود و وقتی کاسه سر او را با دست لمس می کردند، نرم بود!» (مروج الذهب، ج 1، ص 2 - 531) .
18) تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 360 - 359 . تاریخ طبری، ج 2، ص 717 تا 719 . تاریخ بلعمی، ص 1056 تا 1059 . فارسنامه، ص 7 - 96 .
19) فارسنامه، ص 97 .
منبع : حوزه نت


