او از همه حیوانات تند تر می دوید. دوستان خرگوش، هر وقت می خواستند پیغامی برای کسی بفرستند از او کمک می گرفتند. او هم به خاطر همین، مغروز شده بود. روزی خرگوش خیلی تشنه بود. پس با سرعت دوید تا خود را به چشمه آب برساند. در راه، لاک پشتی را دید که آرامآرام پیش می رفت. خرگوش تیز پا، مثل باد از کنار او گذشت. او به چشمه رسید و بعد از ان که آب نوشید روی سنگی نشست تا استراحت کند. مدتی گذشت و خرگوش برخاست تا راهی شود که لاک پشت از راه رسید. او از این که سرانجام به چشمه رسید و توانسته بود آب بنوشد خوش حال بود. خرگوش با دیدن لاک پشت خنده ای کرد و گفت: از این که آن قدر آهسته حرکت می کنی خسته نمی شوی؟ لاک پشت گفت: نه من هر جا که می روم خانه ام را هم با خودم می برم به خاطر همین آرام راه می روم. خرگوش گفت: حتما خیلی دوست داری مثل من تند راه بروی؟ لاک پشت که خیلی عاق بود گفت: دوست عزیزم من هر گز خودم را با کسی مقایسه نمی کنمچون همه مثل هم نیستند، من برای رسیدن به هدفم همیشه آهسته اما پیوسته حرکت می کنم لحظه ای هم استراحت نمی کنم. خرگوش ناگهان فکری کرد و گفت: حاضری با من مسابقه بدهی؟ او فک کرد که لاک پشت می گوید : نه. اما لاک پشت قبول کرد. خرگوش خیلی تعب کرد البته همه حیوانات جنگل هم از شنیدن این خبر تعجب کردند. خبر مسابقه خرگوش و لاک پشت خیلی سریع در همه ا پیچید در روز مسابقه حیوانات زیادی در خط شوع و پایان مسابقه جمع شدند. آن ها می خواستند بدانند که چه طور لاک پشت حاضر شده است با خرگوش تیز پا مسابقه بدهد. آماده و حرکت. مسابقه شروع شد خرگوش به سرعت دوید و خیلی دور شد. امام لاک پشت مثل همیشه آرام به راه افتاد و آرام آرام پیش رفت. آیا کسی خرگوش را می بیند؟ او ناپدید شده است. حالا باید به خط پایان رسیده باشد. لاک پشت تو بهتر است که زحمت این همه راه را به خودت ندهی تو با این لاک سنگین بر پشتت چه گونه می توانی این راه را طی کنی؟ خسته می شوی. قبول کن که بازنده ای تا ما هم به خانه هایمان برگردیم. خرگوش در نیمه راه به درختی رسید. همان جا ایستاد و عقب را نگاه کرد. اما نشانه ای از لاک پشت ندید. با خود گفت: لاک پشت خیلی از من عقب تر است من می توانم در یک چشم به هم زدن خودم را به خط پایان برسانم. پس بهتر است کمی در زیر سایه درخت استراحت کنم.
آن روز هوا، خیلی گرم بود. خرگوش همین که دراز کشید خوابش برد. مدتی گذشت. خرگوش در خواب خوش خوش بود که لاک پشت به آرامی از کنار او گذشت و به همان آرامی به راه خود ادامه داد. نزدیک غروب بود که خرگوش از خواب پرید . نگاهی به پشت سرش کرد اما باز هم نشانه ای از لاک پشت ندید. با خود فکر کرد خیلی تشنه ام. لاک پشت نباید هنوز به نیمه اول راه رسیده باشد. پس آن قدر وقت دارم که آبی بنوشم. خرگوش مدتی گشت و چشمه آبی پیدا کرد. در کنار چشمه نشست صورتش را شست و کمی آب نوشید. بعد نگاهی به اطراف کرد و با خود فکر کرد: حالا دیگر لاک پشت باید پیدایش شود بهتر است بروم. خرگوش با سرعت دوید تا خودش را به خط پایان برساانداما وقتی لاک پشت را روی خط پایان دید به شدت تعجب کرد. او سریع تر دوید ولی دیگر فایده ای نداشت چون لاک پشت در یک چشم به هم زدن از خط پایان گذشت. نتیجه اخلاقی: برای رسیدن به هدف همیشه باید تلاش کرد. گاهی با سرعت و گاهی آهسته، اما همیشه باید تلاش کرد . koodak@tebyan.com کانال کودک و نوجوان تبیان منبع: قصه های پند آموز برای کودکان- تنظیم: شهرزاد فراهانی


