نگاه به پلیس در هوش سیاه دچار تناقض عمده ای است و شاید این تناقض ناشی از محدودیتی باشد که نویسنده وکارگردان در پرداخت داستانی و تاثیر اجتماعی داشته اند.
نقش پلیس در هوش سیاه
نگاه به پلیس در هوش سیاه دچار تناقض عمده ای است و شاید این تناقض ناشی از محدودیتی باشد که نویسنده وکارگردان در پرداخت داستانی و تاثیر اجتماعی داشته اند. از طرفی باید ضد قهرمان را تا قسمت پایانی از دست پلیس حفظ کرد و از سویی دیگر باید پلیس را مثل ضدقهرمانش با هوش نشان داد. اتفاقی که در هوش سیاه نمی افتد .
ناگزیری نویسنده و کارگردان یک سریال پلیسی در این است که ضد قهرمانش تا پایان ماجرا گرفتار نشود، به قول عامه ی مردم اگر آدم بد فیلم دستگیر یا کشته شود که فیلم تمام می شود. حالا چه ترفندی لازم است که در عین حفظ روند دراماتیک داستان و ایجاد تعلیق و تا لحظه ی آخر تماشاچی را نگه داشتن، پلیس یا همان قهرمان هم طوری معرفی شود که نشانه های قدرت، هوش و توانایی اش، در طول زمان فیلم هم حفظ شود و برتری اش نسبت به ضدقهرمان به پایان بندی ناگزیر فیلم مربوط نباشد .
گذشته از خط داستانی که برای فیلم یا سریال در نظر گرفته می شود، برای رسیدن به این ویژگی، طراحی شخصیت، عنصر مهمی است. البته در الگوهای دراماتیک، شخصیت پردازی مفهومی مجرد از روند اتفاقات نیست. مثلاً یک فیلم پلیسی را نمی توان با یک نریشن (گفتار متن) پیش برد و در محتوای نریشن، ویژگی های پلیس را برای مخاطب تشریح کرد. معمولا در معرفی و شخصیت پردازی قهرمان از داستان های موازی استفاده می شود و ذکاوت قهرمان منوط به مراجعه ی مخاطب به گذشته ی قهرمان است و یااینکه در افتتاحیه فیلم یکی از قابلیت هایش مثلا در قالب یک ماموریت مهم با موفقیت نمایش داده می شود و پس از آن سوژه یا تم اصل داستان دنبال می گردد.
اگر فیلم یا سریال پلیسی- معمایی باشد (مثل شرلوک هولمز و یا پوآرو) به یک سری از مۆلفه ها در معرفی شخصیت نیاز است و اگر فیلم یا سریال پلیسی و حادثه ای (مثل سری فیلم های جان سخت) باشد هم گروه دیگری از مۆلفه ها را در روایت و شخصیت پردازی لحاظ می کنند.
اما گروه سومی هم از سریال ها و یا فیلم های پلیسی هستند که تلفیق این دو زیر گونه ی سینمایی اند. بازی های معمایی در کنار حوادث و تعقیب و گریزها، مطرح و نمایش می شوند که تصور می شود هوش سیاه هم مشمول همین تلفیق باشد.
به عنوان نمونه فیلم ها یا سریال هایی که از داستان پوآرو و یا خانم مارپل (نوشته ی آگاتا کریستی) ساخته می شوند در زیر گونه ی پلیسی معمایی قرار دارند. آنچه در شخصیت پردازی قهرمان نقش دارد هوش و ذکاوت و دقت است و دیگر مخاطب از هرکول پوآرو و یا خانم مارپل توقع ندارد که در یک مبارزه ی فیزیکی و یا تعقیب و گریز خیابانی شرکت داشته باشد. اما در نمونه ی موفقی مثل مخمصه (ساخته ی کریستوفر نولان با بازی آل پاچینو و رابرت دنیرو) هم عنصر معماهای پلیسی و هم حوادث فیزیکی، ماهیت درام پلیسی را شکل می دهد. قهرمان و ضدقهرمان در چنین ژانری، باهوشند، زیرکند، درگیری های عاطفی در زندگی شان دارند و قابلیت های فیزیکی مناسبی هم دارند. ماهرانه رانندگی می کنند، آمادگی جسمانی خوبی دارند و تیراندازان قهاری هستند و هر دو در کاری که می کنند (بزهکاری یا مبارزه با جرائم سابقه ی مشخصی دارند .
اما همان طور که پیشتر ذکر شد، این خطر وجود دارد که در حفظ دو عنصر تعلیق و معمای داستانی ، وجهه ی پلیس از نشانه های کارآمدی، آن طور که باید نشان داده نشود. درست است که باید ضد قهرمان را تا لحظه ی آخر از تله ی پلیس مصون نگه داشت اما این اتفاق نباید به این مفهوم تعبیر شود که پلیس توانایی لازم را ندارد.
دستگیری جمشید در پایان بندی نسخه ی شماره ی یک هم نوعی از ترفندهای وی برای جان به در بردن از رقبای تبهکار بوده است. خود جمشید برای حفظ جانش از مافیای تبهکاری، زمینه ی دستگیری اش را فراهم می کند
شخصیت پلیس در هوش سیاه از این ویژگی برخوردار نیست. در هر قسمت تعداد برگ هایی که از ضد قهرمان می خورد بیش از ترفندهایی است که نشان می دهد. خصوصاً این که معماری داستان هوش سیاه به نوعی طراحی شده است که علاوه بر بازی دزد و پلیس و قهرمان و ضد قهرمان با رقابت ضد قهرمان ها هم مواجهیم.
جمشید کاظمی (با بازی کیکاووس یا کیده) علاوه بر این که تحت تعقیب پلیس است ، از جانب مافیای تبهکاران هم تهدید می شود و در بسیاری موارد گروه تبهکاران به هدف که همان جمشید کاظمی باشد، راحت تر دسترسی پیدا می کنند تا نیروهای پلیس. سوال مهمی که در این قسمت مطرح می شود. این است که پلیس با امکانات وسیع و نیروهای پرتعدادش از ردیابی سوژه ناتوان تراست تا یک گروه تبهکار که بارها تا یکقدمی جمشید می رسند.
آن طور که در هوش سیاه 2 معلوم می شود و خود قهرمان داستان هم به آن معترف است، دستگیری جمشید در پایان بندی نسخه ی شماره ی یک هم نوعی از ترفندهای وی برای جان به در بردن از رقبای تبهکار بوده است. خود جمشید برای حفظ جانش از مافیای تبهکاری، زمینه ی دستگیری اش را فراهم می کند. با این وجود، صحنه های مربوط به سرگرد (با بازی حسین یاری) از آن تب و تاب لازم، عاری می شود. این انفعال قهرمان داستان در ارتباط با همکارانش نیز دیده می شود. در حالی که باید دانش سایبری اش از زیرمجموعه اش بیشتر باشد، اتفاقاً در بسیاری موارد نیازمند راهنمایی هایشان در موارد ابتدایی دانش انفورماتیک و فضای مجازی است . از طرفی این قابلیت برای قهرمان تعریف نشده است که نمونه هایی از پیش بینی را در عملکردش نمایش دهد. پیش بینی هایی که در بسیاری موارد همکاران و زیرمجموعه اش را نیز غافلگیر کند.
اگر قرار است تا قسمت پایانی ضدقهرمان از دست قانون فرار کند دست کم باید پلیس بتواند نیمی از توطئه ها و دسیسه های تبهکاران را پیش بینی و پیش از به ثمر رسیدن خنثی نماید. همزادپنداری با قهرمانی که قرار است فقط در قسمت آخر بر ضدقهرمان چیره شود اگر هم الگویی در سینمای پلیسی داشته باشد مربوط به سینمای کمدی و پلیسی است. چیزی شبیه سری فیلم های پلنگ صورتی با بازی پیتر سلرز.
مجتبی شاعری
بخش سینما و تلویزیون تبیان


