رابطهی جنسی، اصل مهم در زندگی
افسوس می خورم که چرا از مهمترین اصل تحکیم زندگی مشترکمان غافل شدم؟ چرا اهمیت ارتباط زناشویی را درک نکردم و با ندانم کاری های عمدی خودم، تیشه بر ریشه ی زندگیم زدم!
مشاوران در جلسات مشاوره، به کرات با مراجعانی برخورد می کنند که با عنوان مشکل خانوادگی نزد آنان می آیند. اکثریت قریب به اتفاق آنان، با ورود به اتاق، زبان به شکوه گشوده و از تیپ و قیافه گرفته تا اخلاق و رفتار همسر و حتی گاهی با پیش کشیدن پای خانواده او، ازهمه ی چیز شکایت می کنند و به طرق مختلف سعی می کنند عدم رضایت و خوشبختی خود را از زندگی مشترک ابراز نمایند؛ و در نهایت جالب است بدانید ختم کلام همه ی مراجعان شاکی، به این جمله می رسد که هر چه را فکر کنید برای سامان زندگیم انجام داده ام ،اما همسر من درست بشو نیست که نیست.
در پی چاره ی کار، از همه کس و از همه چیز می گویند، جز آنچه که باید بگویند!
در مواجهه با چنین مراجعانی، سعی می کنم با جان دل به سخنانشان گوش دهم، هیچ نمی گویم و فقط می شنوم، او هم می گوید و می گوید و می گوید.
برای ختم جلسه، همانند قاضیان دادگاه برمی خیزم اما به جای کوباندن ضربه بر سندان، دست خود را بر شانه ی شاکی می گذارم و اوضاع و احوال خصوصی ترین رابطه ی زندگی مشترکشان را جویا می شوم و می پرسم: آخرین رابطه جنسی تان چه زمانی بوده است؟ کیفیت آن چگونه بوده است؟ شما و همسرتان از این رابطه، احساس رضایت می کنید؟ و...
با شنیدن این سوالات رنگ از رخسارش می پرد ، چشمانش قرمز می شود، دستانش به لرزه می افتد و سکوت می کند. سرش را به علامت این که "زدید روی هدف" پائین می آورد و خیره به یک مکان می شود، تا چند لحظه پیش، امان نمی داد و پشت سرهم سخن می گفت، اما اکنون گویی قفل بر دهانش زده باشند فقط نگاهم می کند و می خواهد من تنها متکلم وحده باشم و بگویم هرآنچه لازم است را ...!
اما به او می گویم فرصت این جلسه تمام شده است و از او می خواهم خود را برای گفتگو در این زمینه، در جلسه ی آینده آماده کند.
در جلسه دوم، سمیرا راحت تر از جلسه ی قبل و بدون هیچ حاشیه پردازی به سراغ اصل موضوع رفت و گفت: مشکل من و رضا ازهمان شب عروسی شروع شد. از یک سو ما به خاطر آن شب، بسیار مقروض شده بودیم و از سوی دیگر به خاطر تشریفات و برپایی یک مجلس مجلل، فی مابین خانواده ها، کمی بگو مگو شده بود . روحیه ی مساعدی برای مقاربت مخصوص آن شب نداشتیم، هر دو یمان کلافه بودیم و مضطرب؛ با توافق همدیگر تصمیم گرفتیم آرامش و خواب راحت آن شب را به هر چیزی ترجیح دهیم.
چند شبی به همین منوال گذشت. برحسب عادت، هر بار رضا، تقاضایی از من می کرد سعی می کردم با گرفتن بهانه ایی چون حوصله نداشتن، عادت ماهیانه و... ، از این خواسته ی به جای او امتناع کنم. یک ماه از این موضوع گذشت، برعکس آنچه از دیگران شنیده بودم، نه تنها او هیچ وقت مرا بابت این رفتارمواخذه نکرد و به زور متوسل نشد بلکه، بیش از گذشته ابراز علاقه و محبت می کرد و مدام می گفت: تا تو راضی نباشی، من جسارتی به تو نمی کنم؛ به قول معروف ناز مرا می خرید و من هم مدام ناز می فروختم !
این رفتار او، مرا بیش از سابق، تقویت و ترغیب می کرد که اصل موضوع را فراموش کنم و راحتر بتوانم راز دلم را پنهان کنم و برملایش نسازم. خلاصه آنکه، در قبال محبت های بی کران او، از رو نمی رفتم و هر بار به گونه ای خواسته ی او را رد می کردم.
روزی در یکی از خلوت هایمان، با مهربانی، علت امتناع مرا پرسید؛ دست پاچه شدم و دوباره خواستم با ترفندی دیگر طفره بروم؛ که این بار، او اجازه نداد و با لحنی تند ولی آرام علت را جویا شد و صحبت هایش را ادامه داد، گفت و گفت و گفت. با شنیدن حرف های او، متوجه شدم رازی که من گمان می کردم راز است خیلی وقت ها پیش از این، نزد او برملا شده و رضا علت رفتارهای طرد کننده مرا می داند اما با صبرو چشم پوشی نه از روی حماقت با آن مدارا کرده است، دانستم که دیگر حنای من پیش او رنگی ندارد .
آرامش و منطق بی حد وحصر او باعث شد نزد همسرم زبان بگشایم و به سر دورنم اعتراف کنم؛ بالاخره آن روز، توانستم ترس خود از رابطه ی جنسی را به او بگویم
رضا با تدابیری چند، که با مشورت و مطالعه خود بدست آورده بود ، به داد زندگی مشترکمان رسید و با کمک به من، توانست اولین مشکل زندگی مشترکمان، را حل کند؛ من هم توانستم ،پس ازتجربه ی اولین رابطه ی جنسی ، کمی بر ترسم مسلط شوم و مشتاقانه از خواسته های بعدی همسرم استقبال نمایم . هراز چند گاهی تا تولد فرزندم ، یاد ناز فروشی ها و خریدن های گذشته می افتادم و به قول آن ضرب المثل قدیمی ، رضا را تا لب چشمه می بردم و، اما تشنه ی بر می گردانم. او هم مثل سابق، چنان می کرد که من دوست داشتم.
پسرم که به دنیا آمد ورق زندگی ام برگشت؛ دروغ نگفته باشم دانیال، بیش از رضا برایم عزیز شد. روز و شبم را با او می گذراندم و به مادری خودم می بالیدم. چنان در لذت مادربودن غرق شده بودم که همسرم را فراموش کردم. دانیال که بزرگتر می شد مشکل نگهداریش هم بیشتر می شد، صبح تا پاسی گذشته از شب، سر پا بودم و مدام در تقلا و تکاپوی نظافت خانه و نگهداری از بچه.
رضا که به خانه می آمد،دیگر همچون سابق به استقبالش نمی رفتم. سعی می کردم همیشه غذایم آماده سرو باشد؛ به محض ورود او، همچون گارسون رستوران ها، غذای گرمی مقابلش می گذاشتم و بی تفاوت به او ، غذای دردانه ی کوچکم را می دادم. گاهی با گریه های بی امان دانیال، مجبور می شدم به بهانه ی آرام کردن بچه، میز غذا را ترک کنم؛ و او تک و تنها، سر میز غذا می ماند و به تنهایی غذایش را می خورد.
بعد شام هم ، کنار تلویزیون دراز می کشید، تا می خواست حرفی بزند خواباندن دانیال را بهانه می کردم و اجازه سخن نمی دادم . بارها با کنایه این رفتارم را گوشزد کرده بود و می گفت: چرا حرفم را در دهانم چال می کنی؟!
آخر شب هم، راضی و خشنود از این که توانسته ام وظایف مادرانه و همسرانه خود را به جا آورم، به بستر می رفتم و پشت به رضا می کردم و می خوابیدم.
با گذشت اندک زمانی از تولد فرزندمان، دوباره عادت گذشته ام را بدست گرفتم ولی این بار به بهانه ی کار بیش ازحد و خستگی، از ارتباط جنسی امتناع می کردم.
رضا، باز بسان گذشته، به طرق مختلفی خواست مرا متوجه اشتباهاتم کند؛ اما من گوشی را در کرده بودم و گوش دیگرم را دروازه، بی تفاوت به گفته ها و هشدارهای او بودم.
حالا، دانیال یازده ساله شده است و من فراغ خاطر بیشتری پیدا کرده ام ، یاد عشق گذشته ای افتاده ام که در این سالها تک و تنها، همراهم بوده، اما من فراموشش کرده بودم ...
سمیرا آهی از ته دل می کشد و می گوید:
چند سالی است بین من و رضا فاصله ای بسیار افتاده است، دیگر برق عشق را در چشمان او نمی بینم ، شور و اشتیاق سابق را ندارد، اخلاق و رفتار او مثل گذشته نیست، ایراد گیر و بهانه گیر شده است، برای شادی مان تلاش نمی کند، حرف نمی زند ،شوخی نمی کند، نمی خندد، از همه مهمتر آن که پای خانواده اش را به زندگی مان باز کرده و دخالت های به جا و نا به جای آنان باعث شده است مشکلات زندگی مان دوصد چندان شود (چیزی که او هیچ وقت دوست نداشت، پیش بیاید حتی در آن روزگار ابتدای زندگی مشترکمان، مشکل مرا از خانواده اش پنهان کرد) و....
اصلا،انگار دیگرهیچ جذابیتی برای او ندارم ، توجهی به من نمی کند، دوستم ندارد، انگار برق نگاه های مهربانش خاموش شده اند و مهمتر آن که نگاه های سرد و کلام پر کنایه و تلخ او روحم را می آزارد.
سمیرا ادامه می دهد:
وقتی متوجه ی قصور و کوتاهی هایم در حق رضا شدم، سعی کردم اشتباهاتم را جبران کنم، به هزاران در زدم و چاره ای جستجو کردم؛ به هر آنچه فکر می کردم اوضاع را سامان بخشد متوسل شدم اما چه سود، انگار خیلی دیر از خواب خرگوشی بلند شده بودم. انگار کاسه ی صبر رضا سر آمده و زده به سیم آخر!
متاسفانه، مدتی است افسوس می خورم که چرا از مهمترین اصل تحکیم زندگی مشترکمان غافل شدم؟ چرا اهمیت ارتباط زناشویی را درک نکردم و با ندانم کاری های عمدی خودم، تیشه بر ریشه ی زندگیم زدم!
بخش خانواده ایرانی تبیان