لباس‏های کهنه و خاکی دختر خورشید، انگشت نمای کودکان بی‏عاطفه‏ی شهر نامهربانی‏ها شده بود. دستانش توان بغل کردن زانوان سنگین غم را نداشت و تنها گرمای شعاع خورشید می‏توانست بلور سرد غصه‏اش را ذوب کند.

پنجشنبه ۸ دی ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰
با همین سه سالگی
با همین سه سالگی سه سالگی‏ اش بر مدار عاشورا می‏چرخد. اتفاقی که طنین خنده‏های کودکانه‏اش را به غارت می‏برد. در عطش می‏ماند و می‏گدازد. فرات از چشمانش مهاجرت می‏کند. بی‏پناهی‏اش، در تمام بیابان‏ها تکثیر می‏شود. این سه سالگی اوست که در ویرانه‏ای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است. رقیه ندیری ***** بوسه بر خورشید پژمرده بود و غصه، دانه دانه از نگاه خسته‏اش می‏چکید. سکوت کودکانه‏اش گل ترّحم را می‏پژمُرد. معجر خاکی‏اش را در نسیم گرم یله کرده بود و پژواک بغض سنگین‏اش در گوش زمان می‏پیچید، ولی هیچ نمی‏گفت. فقط انگشت بی‏صبری به دهان گرفته بود و از پشت پنجره‏ی باران خورده‏ی نگاهش، خورشید را بر روی نی تماشا می‏کرد. کتاب شیرازه شده‏ی تنهایی را آرام ورق می‏زد و محبت پدرانه را در آغوش گرم خورشید تجسم می‏کرد. لباس‏های کهنه و خاکی دختر خورشید، انگشت نمای کودکان بی‏عاطفه‏ی شهر نامهربانی‏ها شده بود. دستانش توان بغل کردن زانوان سنگین غم را نداشت و تنها گرمای شعاع خورشید می‏توانست بلور سرد غصه‏اش را ذوب کند زخم پاهای برهنه‏اش بر دل کوچک او نیشتر می‏زد و لب‏های قفل شده و لرزانش جز بوسه بر خورشید روی پدر، هیچ تمنایی نداشت. آسمان، غم؛ زمین، غصه؛ نسیم، داغ و دشمن، نامهربان بود و این دل کوچک جای این همه را، یک جا نداشت. لباس‏های کهنه و خاکی دختر خورشید، انگشت نمای کودکان بی‏عاطفه‏ی شهر نامهربانی‏ها شده بود. دستانش توان بغل کردن زانوان سنگین غم را نداشت و تنها گرمای شعاع خورشید می‏توانست بلور سرد غصه‏اش را ذوب کند. در شبی از شب‏ها، آتش خرابه گلستان شد و خورشید در ناامیدی خرابه تابید و رؤیای شیرین دیدار، واقعیت نور را در میان طَبَقی از خورشید جُست و سماعی غریبانه، نور را در میان خود گرفت. کوچک‏ترین دل عاشق، خورشیدی‏ترین عشق آسمانی را در آغوش خود کشید. نور حسین علیه‏السلام التیام‏بخش همه‏ی دردهای دلش شد و سوزش ردّ سیاه ستم را بر اندام کوچک و لطیف خود فراموش کرد. کودک بر مهمان خود می‏بالید و زیباترین گل‏بوسه‏ی باغ آرزو را تحفه‏ی خورشید می‏کرد. او با هر ناز غریبانه، پرتویی از بی‏منتهای خورشید را در دل کوچک خود می‏کشاند تا آن جا که از نور، سرشار شد و چهره‏ی زردش به سان خورشید درخشید، آن قدر که در خورشید محو شد... سلام بر رقیه! مرا که دانه‏ی اشک است، دانه لازم نیست به ناله انس گرفتم، ترانه لازم نیست ز اشک دیده به خاک خرابه بنوشتم به طفل خانه به دوش، آشیانه لازم نیست به سنگ قبر من بی‏گناه بنویسید اسیر سلسله را تازیانه لازم نیست مرا ز ملک جهان گوشه‏ی خرابه بس است به بلبلی که اسیر است، لانه لازم نیست به کودکی که چراغ شبش سر پدر است دگر چراغ به بزم شبانه لازم نیست بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها