پرسش این است که واژه «معناگرایی»، چگونه و توسط چه کسانی کشف شد و این کشف بزرگ هزاره سوم(!) چه تاثیراتی، در حوزه تولیدات تلویزیونی و سینمایی داشته است؟
معناگرایی بیمعنا (بخش نخست) پرسش این است که واژه «معناگرایی»، چگونه و توسط چه کسانی کشف شد و این کشف بزرگ هزاره سوم(!) چه تاثیراتی، در حوزه تولیدات تلویزیونی و سینمایی داشته است؟ اینها پرسشهایی است که کنکاش در مورد آنها سبب میشود در مورد مقوله معناگرایی، با یک تراژدی فرهنگی- دینی مواجه شویم. خلق این واژه و الگوسازی از این «واژه مکشوفه» در این سالیان پیامدهایی را بدنبال داشته که بشر در اعماق اقیانوس اطلس و در منتهاالیه منظومه شمسی بدان دست نخواهد یافت، چه رسد در رسانههای مستکبر کفار! هر حضرت والامقامی که بر یکی از کرسیهای فرهنگ جلوس میکند، قبل از انجام وظایف محوله سعی میکند برای فعالان حوزه اندیشه و هنر الگوسازی کند، ابوالبشری هم پیدا نمیشود که به مدیران حوزه فرهنگ توصیه کند شما فکر انجام امور محوله باشید و محترمانهتر یادآورد شود، الگوسازی در حیطه مدیریت نمیگنجد! دایههای مهربانتر از مادر نیک میدانیم که پژوهش در حوزه فرهنگ، مشخص کردن چشم اندازهای فرهنگی و افقهایی است که باید در سیر تحول جامعه حاصل شود، از این منظر پژوهشگری و کنکاش در حوزه فرهنگ معنای مدونی ندارد، لذا با تغییر مدیریت در دورههای مختلف (به تبع تغییر جریانات سیاسی)، مدیران دایههای مهربانتر از مادر میشوند. اگر هر کدام هم منقاری کوچک به حوزه فرهنگ زده باشند، یقینا بعد از 32 سال از پیکره فرهنگی چیزی باقی نمانده است. اغلب این مدیران سینمایی برای پرکردن رزومه مدیریتی، هر کدام «پروژه فاخر» را با الفاظ مختلفی تعریف میکند و صد البته که پرگویی در قالب واژهسازی، از شاخصههای مهم مدیران سینمایی محسوب میشود. درنهایت وعدهها تحقق نمییابد، به امید آنکه وعدهها و طرحریزیهای مقطعی فلان مدیر سینمایی در سال 1495 محقق شود! مدیرانی که میخواستند مشابه وطنی «ده فرمان» و «ترمیناتور» در کارنامه دوران مدیریتشان باشد در نهایت شیر و عسل نصیبشان شد! در دورهای هم این «فیلم فاخر» نامی تازه یافت و مکتب معناگرایی پایهریزی شد، که ای کاش نمیشد. کشف واژه «معناگرا»! دوران سینمای دینی پایان یافت و سینمای معناگرا جایگزینش شد (باز هم شانس یارمان بود که واژه دینی حذف و معناگرا جایگزین شد، آخر ترکیب واژهها بدل به عادتمان شده، در هر حوزهای دچار نقصان هستیم واژه دینی را به آن اضافه میکنیم، سینمای دینی، تئاتر دینی، رمان دینی، بهداشت دینی، آموزش دینی و...). چندی بعد از کشف واژه «معناگرا»، الگوی معناگرایی به حوزه سریالهای تلویزیونی ورود کرد و حجم عظیمی از سریالهای مناسبتی در این گونه مکشوفه ساخته شد. اما ریشه معناگرایی و آغاز این روند تقریبا از خود جریان رسانه ملی نشات گرفتهاست. برنامه سینما یک که اجرا و تهیهاش برعهده محمد حمیدیمقدم بود، در فاصله میان سالهای 83-84 اقدام به پخش مجموعه فیلمهایی کرد که رویکرد ماورایی داشتند از جمله فیلم سنجاقک، رویاهایی که میآیند، ارتباط و... پخش این مجموعه آثار بعدها با شکل سازمان یافتهتری در مجموعه برنامه سینما ماورا ادامه یافت، اما حمیدیمقدم و برنامهاش بنیانگذار پخش آثاری شدند که نگاهی ایدئولوزیک داشتند با بن مایههای عرفان یهودی، کابالایی و اوانجلیستی که تقریبا نگاه غالب در مجموعه تولیدات هالیوود است. جالب اینجاست که کارشناسان برنامه مثل دکتر بلخاری برای این دسته فیلمها توجیهات فلسفی-اسلامی میتراشید و دکتر فاطمی سعی میکرد برای المانهای ماورایی موضوعاتی تازه را مطرح و پیوندی میان مفاهیم اسلامی و طریقت کابالایی حاصل کند. این مجموعه فیلمها که با چنین تمها و پیرنگهایی راجع به کالبد یافتن شیطان و جهان پس از مرگ پخش میشد، مسئولان و مدیران سینمایی را به وجد آورد، مدیران سینمایی که تقریبا در حوزه عمل فقط به واژهسازی و الگوسازیهای خیالی اکتفا میکردند، واژه معناگرا را در بساط مدیریت خود عرضه کردند. نهایتا هم در دوره مدیریت ایشان فیلمهایی ساخته شد که محتویات عمیق و معناداری نداشت، اما معناگرا خوانده میشد و در این مقطع خاص بسیاری از «معنانگاران» خود نیز نفهمیدند معنای این سینمای معناگرا چیست. زمانی که شیطان بر صفحه تلویزیون ظاهر میشود و قدرتمندترین دشمن ابوالبشر شکل ماتریالیستی-کابالایی پیدا میکند، کودک هفت سالهای را تصور کنید که ذهنیت دینیاش آنچنان شکل نگرفته است و در کنار خانواده سریالهایی ماورایی مذکور را تماشا میکند، آنوقت شأن اهریمنی شیطان برایش نزول پیدا میکند. یک ماجراجویی فرهنگی معناگرایی در روند تولیدات تلویزیونی بدل به یک جریان مستقل شد، سریال «کمکم کن» قاسم جعفری گام نخست این ماجراجویی فرهنگی بود. اما ساخت فیلم درباره «جهان باقی» و «شیطان تجسد یافته» مورد مناقشه بسیاری است. برخی همچون نگارنده که در حوزه سینمای دینی جوانی خود را صرف مطالعه و تحقیق کردهاند به این موضوع واکنش نشان دادند. اما صدای ما در آن زمان در روزنامهها به گوش مدیران تلویزیونی نرسید و صد البته که دلایل دینی و قرآنی امثال نگارنده، برای مخالفت با سریالهایی نظیر «او یک فرشته بود»، «اغما» و «ملکوت» محلی از اعراب نداشت. چهارچوبهای مفهومی-دینی اگر با فانتزی مدیوم تصویر ترکیب شود، سبب تخیل نادرست نسبت به مفاهیم آسمانی میشود، زمانی که شیطان بر صفحه تلویزیون ظاهر میشود و قدرتمندترین دشمن ابوالبشر شکل ماتریالیستی-کابالایی پیدا میکند، کودک هفت سالهای را تصور کنید که ذهنیت دینیاش آنچنان شکل نگرفته است و در کنار خانواده سریالهایی ماورایی مذکور را تماشا میکند، آنوقت شأن اهریمنی شیطان برایش نزول پیدا میکند و مسلما این کودک در فردای جوانی، تلقی ذهنیاش نسبت به شیطان خلاصه به همان تصویر الیاس اغما و او یک فرشته بود میشود و مسلم است که قادرترین و تواناترین دشمن بشریت دست کم گرفته میشود. از ایمان به غیب تا ماورانگاری شیطان زمانی که از قالب غیبیاش خارج میشود و شکل مادی و فانتزی در یک قصه باسمهای پیدا میکند، دیگر در ذهن نسل فردا اهریمن به حساب نمیآید. پروردگار متعال در همان کلام روحبخش خود در آیات ابتدایی سوره بقره مومنان را چنین معرفی کند: «مومنان کسانی هستند که به غیب اعتقاد دارند، سپس نماز بر پا میدارند و زکات میدهند.» از این آیات شریفه میتوان نتیجه گرفت ارزش اعتقادی ادیان ابراهیمی بر ستون اعتقاد به غیب بنا شدهاست، ضمن اینکه باید توجه داشت در قرآن بارها و بارها، تخیل نسبت به مفاهیم آسمانی، امری مذموم برشمرده شدهاست، بدین ترتیب آیا بعد ماتریالیستی بخشیدن به شیطان، طبق آموزههای کابالایی و عالم باقی، طبق آموزههای اوانجلیستی مذموم برشمرده نمیشود؟ جالب اینجاست که در مقابل این انحراف مدیایی در تلویزیون رویه معناگرایی و «ماورانگاری» شدت بیشتری یافت بدون آنکه کارشناسان دینی و علما واکنشی نشان دهند و خلاصه همان چند اعتراض خفیف هم توسط رسانهها بازتاب گسترده داده نشد. تلویزیون در سالهای متوالی همین سیر تولید را ادامه داد و رسانه ملی تحت لوای همین واژه معناگرا، با پیدایش زمینه غفلت مومنان، انقلاب انفسی شیطان را در مجموعه سریالهای تلویزیونی رقم زد. همین که امروز روسای جمهور آمریکا در مقابل اوبلیسک (سمبل شیطان) قسم یاد میکنند، این موضع به خودی خود نشان میدهد که شیطان تلاشهایش به ثمر رسیدهاست و ما ملت مسلمان در چه قشایی از بیخبری سیر میکنیم . سه انقلاب شیطانی در سینمای غرب در مقوله شیطانشناسی در حوزه سینما تئوری و اعتقاد نگارنده این است که شیطان در سه دوره مشخص در حوزه سینمای غرب به سه انقلاب بزرگ و اساسی دست یافت؛ انقلاب ظهور (با آثاری چون بچه رزماری 1969)، انقلاب نفوس (با آثاری چون جنگیر 1973) و انقلاب هبوط (با آثاری مانند لژیون2009) که با این رویه کالبد بخشیدن به شیطان در یک مجموعه به اصطلاح دینی، شیطان موفق به تکامل سیر جریان هجریاش و موفق به انقلاب علیه خداوند میشود. حال با این اوصاف بدون هیچ دانش و آگاهی و تحقیق مبتنیبر قرآن و حدیث، ما نیز کار شیطان را راحت کرده ایم و انقلاب انفسیاش را بیواسطه با ساخت سریالهایی از این دست رقم زدیم. آنقدرها که فکر میکنید نگارنده درگیر توهم توطئه نیست، انقلاب هبوط شیطان توسط مدیوم تصویر رقم میخورد و سیتنیسم (محصول دوران ترنس مدرنیسم) پیش از آنکه من و شما بدانیم رقم خوردهاست. همین که امروز روسای جمهور آمریکا در مقابل اوبلیسک (سمبل شیطان) قسم یاد میکنند، این موضع به خودی خود نشان میدهد که شیطان تلاشهایش به ثمر رسیدهاست و ما ملت مسلمان در چه قشایی از بیخبری سیر میکنیم. نمیخواهم فتوا صادر کنم اما ساخت هر فیلم و سریالی که به شیطان تجسد میبخشد خطاست و ابلیس (لوسیفر) را مسرور میکند. ادامه دارد.. . علیرضا پورصباغ بخش سینما و تلویزیون تبیان


