عمار ياسر روايت مي کند: هنگامه که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم، علي عليه السلام را به سوي عمان براي جنگ با جلندي بن کرکر فرستاد، بين آنها جنگ سختي روي داد. جلندي به غلامش کلندي گفت: اگر تو به جنگ شخصي که عمامه سياه و اسب شهباء دارد بروي و او را اسير ک

دوشنبه ۶ تیر ۱۳۹۰ - ۰۰:۰۰
سخن گفتن فيل با امام علي (ع)
سخن گفتن فيل با اميرالمومنين (عليه السلام) سوار اسب شده به نزديک فيل ها آمد و با کلماتي با فيل ها سخن گفت که کسي آن را نمي فهميد. بيست و نه تا از فيل ها سرهايشان را پايين انداخته و به لشگر مشرکان حمله ور شدند و آنها را کشته و به عقب راندند. عمار ياسر روايت مي کند: هنگامه که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم، علي عليه السلام را به سوي عمان براي جنگ با جلندي بن کرکر فرستاد، بين آنها جنگ سختي روي داد. جلندي به غلامش کلندي گفت: اگر تو به جنگ شخصي که عمامه سياه و اسب شهباء دارد بروي و او را اسير کني يا او را از بين ببري، دخترم را که به پسران پادشاهان نداده ام به عقد تو در مي آورم. کلندي سوار فيل سفيد شد. جلندي سي فيل داشت که با فيل ها و لشگر به جنگ مسلمانان رفت. هنگامي که چشم امام عليه السلام به او افتاد از اسب پايين آمد، عمامه از سر برداشت و مدتي قدم زد؛ بعد سوار اسب شده به نزديک فيل ها آمد و با کلماتي با فيل ها سخن گفت که کسي آن را نمي فهميد. بيست و نه تا از فيل ها سرهايشان را پايين انداخته و به لشگر مشرکان حمله ور شدند و آنها را کشته و به عقب راندند. سپس به سوي حضرت علي عليه السلام برگشته و با آن حضرت سخن گفتند، طوري که مردم صداي آنها را مي شنيدند: اي علي! ما محمد را مي شناسيم و به پروردگار محمد ايمان داريم؛ مگر آن فيل سفيد که او محمد و آل او را نمي شناسد. حضرت علي عليه السلام خشمگين شده و پيشاني بندش را که در هنگام خشم بر سر مي بست بر پيشاني بسته و به آن فيل رو کرده و با ذوالفقار يک ضربه بر او زدند که سرش از بدنش جدا شد. فيل مانند کوهي بزرگ روي زمين افتاد. حضرت، کلندي را از پشت فيل گرفته و خواستند که هلاکش کنند که جبرئيل بر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نازل شده و جريان را تعريف کرد. پس رسول خدا صدايش را از مدينه به گوش حضرت علي عليه السلام رساند و فرمود: اي اباالحسن! او را به من ببخش که اسير توست. علي عليه السلام او را رها کرد. کندي گفت: اي اباالحسن! چه چيز باعث شد که مرا نکشتي؟ حضرت فرمود: واي بر تو! نگاه کن. پس خداوند حجاب ها را از جلوي چشمان او برداشت و او، رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم با اصحابش را در مدينه ديد و گفت: اي اباالحسن! اين شخص کيست؟ حضرت عليه السلام فرمود: سيد و آقايمان رسول خداست. کندي گفت: اي علي! از اينجا تا آنجا چقدر فاصله است؟ حضرت فرمود: چهل روز. گفت: اي اباالحسن! همانا پروردگارتان خداي بزرگي است و پيامبرتان نبي اي کريم و بخشنده؛ دستت را دراز کن تا ايمان بياورم. آن گاه گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله» حضرت علي عليه السلام جلندي را کشت و افراد زيادي با او در دريا غرق شدند و افراد زيادي نيز از آنها را به هلاکت رساندند و افرادي هم که زنده مانده بودند، اسلام آوردند. علي عليه السلام قلعه را به کندي دادند و دختر جلندي را به ازدواج او درآوردند و گروهي از مسلمانان را نيز آنجا گذاشتند که به آنها واجباتشان را ياد بدهند و آن گاه به مدينه برگشتند.[1] پي نوشت : [1].مناقب ابن شهرآشوب،ج2،ص311 بخش نهج البلاغه تبيان منبع : ابو تراب (سايت تخصصي امام علي عليه السلام)

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها