فردای فاجعههای بزرگ مانند بحرانهای مالی، جنگ، حملات تروریستی یا حتی همهگیری گسترده ویروسی جدید و مرگبار چه اتفاقی رخ میدهد؟ معمولا کارشناسان در برنامههای خبری حاضر میشوند و از نشانههایی میگویند که ظاهراً از مدتها قبل وجود داشتهاند.
با شنیدن این تحلیلها، ممکن است به این نتیجه برسیم که «همهچیز قابل پیشبینی بود؛ فقط به اندازه کافی به آن دقت نشده بود.»
نسیم نیکلاس طالب، نویسنده و پژوهشگر حوزه ریسک و عدمقطعیت، معتقد است که این برداشت، ما را درباره ماهیت جهان به اشتباه میاندازد. او از رویدادهایی سخن میگوید که پیش از وقوع، بسیار بعید یا حتی ناممکن به نظر میرسند اما پس از وقوع، چنان تأثیر بزرگی دارند که مسیر زندگی افراد یک جامعه، بازارهای مالی یا حتی تاریخ را تغییر میدهند.
رویدادهایی که به قوی سیاه مشهورند.
نظریه قوی سیاه
برای مدتها، در اروپا هر قویی که دیده شده بود، سفید بود. بنابراین بر اساس تجربههای موجود، این تصور شکل گرفته بود که «همهی قوها، سفید هستند». از این رو، «قوی سیاه» به نمونهای نمادین برای اشاره به موضوعی تبدیل شد که وجودش ناممکن یا بسیار بعید به نظر میرسید.
تا اینکه در سال ۱۶۹۷، ویلم دِ فلامینگ، دریانورد هلندی، در غرب استرالیا، قوهای سیاه را مشاهده و ثبت کرد. با پخش نتایج این گزارش، گزارهای که بر اساس تمام تجربههای قبلی بدیهی به نظر میرسید، فرو ریخت: «همهی قوها، سفیدند.»
این داستان استعارهای قدرتمند برای یکی از محدودیتهای مهم استدلال انسان است: «ندیدن یک اتفاق در گذشته (یا حتی رخ ندادن آن در گذشته)، لزوماً به معنای ناممکن بودن آن در آینده نیست.»
ویژگیهای رویدادهای قوی سیاه
طالب برای یک رویداد قوی سیاه، سه ویژگی اصلی در نظر میگیرد:
- استثنایی و خارج از انتظار بودن: رویداد از آنچه بر اساس تجربههای گذشته انتظار داریم، فراتر میرود و نمیتوان احتمال وقوع یا ابعاد آن را بهراحتی پیشبینی کرد. ممکن است حتی پیش از وقوع، افرادی درباره آن هشدار داده باشند اما این بهتنهایی به معنای قابلپیشبینی بودن آن نیست.
- تأثیر بسیار بزرگی دارد: پیامدهای آن محدود و کوتاهمدت نیست، بلکه گسترده و ماندگار است.
- پس از وقوع، برای آن توضیحی منسجم پیدا میکنیم: انسانها تمایل دارند که بعد از وقوع یک اتفاق، علتها و نشانههای قبلی را کنار هم بچینند و داستانی بسازند که نشان دهد «چطور میشد این اتفاق را دید.»
همین ویژگی سوم یکی از مهمترین بخشهای نظریه طالب است. در واقع مشکل اینجاست که قابلتوضیح بودن یک اتفاق پس از وقوع، به معنای قابلپیشبینی بودن آن پیش از وقوع نیست.
مثلا ممکن است یک شرکت سالها بدون حادثهای جدی فعالیت کند. مدیران آنقدر به این ثبات عادت کنند که احتمال آتشسوزی، حمله سایبری، اختلال زنجیره تأمین یا ورشکستگی یک تأمینکننده کلیدی را ناچیز بدانند. ولی یکی از این همین ماجراها رخ دهد و شرکتی بزرگ را به نابودی بکشاند.
یا مثلا پیش از سال ۱۳۹۸، کمتر فردی میتوانست با اطمینان پیشبینی کند که یک بیماری عفونی، در مدت کوتاهی زندگی روزمره میلیاردها نفر را مختل کند، مرزها را ببندد، مدارس و کسبوکارها را تعطیل کند و اقتصاد جهان را تحتتأثیر قرار دهد. اما پس از وقوع، نشانهها و هشدارهای قبلی چنان کنار هم قرار گرفتند که گویی وقوع چنین بحرانی در چنین ابعادی از ابتدا قابل پیشبینی بوده است.
دام بزرگ ذهن: «از اول معلوم بود!»
یکی از مهمترین خطاهایی که طالب به آن توجه میکند، سوگیری پسنگرانه (Hindsight Bias) است. وقتی اتفاقی رخ میدهد، اطلاعات ما درباره جهان تغییر میکند. حالا میدانیم چه اتفاقی افتاده است. سپس به گذشته نگاه میکنیم و نشانههایی را پیدا میکنیم که با نتیجه نهایی سازگارند.
مثلا پس از سقوط یک بازار مالی، میتوان دهها نشانه از ضعف اقتصاد، بدهی بالا، حباب قیمتها یا تصمیمهای اشتباه را پیدا کرد.
اما سؤال واقعی این نیست که: «بعد از وقوع بحران، آیا میتوانیم دلایل آن را توضیح دهیم؟»
سؤال مهمتر این است: «پیش از وقوع بحران، آیا واقعاً میتوانستیم با اطلاعات موجود، احتمال وقوع آن و ابعاد پیامدهایش را پیشبینی کنیم؟»
این دو سؤال تفاوت بسیار بزرگی دارند. بعد از وقوع یک حادثه، پاسخ دادن به سؤال اول معمولاً آسانتر است. پاسخ دادن به سؤال دوم بسیار دشوارتر.
ذهن ما، دشمن رویدادهای تصادفی
ذهن انسان با بینظمی و تصادف چندان راحت نیست. وقتی چند اتفاق پشت سر هم رخ میدهند، معمولاً تلاش میکنیم که میان آنها رابطهای پیدا کنیم و برایشان یک داستان علتومعلولی بسازیم.
مثلاً اگر شرکتی موفق شود، ممکن است بگوییم مدیر آن آیندهنگر بوده، استراتژی درستی انتخاب کرده و تصمیمهای هوشمندانهای گرفته است. اما اگر همان شرکت شکست بخورد، ممکن است همان تصمیمها را اشتباه یا نشانه ضعف مدیریتی بدانیم.
مشکل اینجاست که جهان همیشه به اندازه داستانهایی که درباره آن میسازیم، منظم و قابلپیشبینی نیست. بخشی از موفقیتها و شکستها به تصادف، عدمقطعیت و رویدادهایی بستگی دارد که هیچ فردی کنترل کاملی بر آنها ندارد.
طالب در کتاب قوی سیاه بر همین خطای ذهنی تأکید میکند: ما معمولاً پس از وقوع یک اتفاق، نشانهها و علتهای آن را کنار هم میچینیم و روایتی میسازیم که اتفاق رخداده را منطقی و حتی قابلپیشبینی جلوه میدهد. در حالی که پیش از وقوع، تصویر بسیار مبهمتر بوده است.
همچنین در بسیاری از موارد، برای توضیح رفتار یک پدیده به الگوهای آماری رایج، مثل توزیع نرمال یا منحنی زنگولهای، تکیه میکنیم. این الگوها در بسیاری از موقعیتها مفیدند. اما وقتی رخدادهای بسیار بزرگ و نادر میتوانند نتیجه نهایی را بهشدت تغییر دهند، تصویر دقیقی از واقعیت به ما نشان نمیدهند.
فرض کنید که ۹۹ درصد اتفاقهای یک سیستم، کوچک و قابلکنترل باشند و تنها یک درصد از رخدادهای بعید، عواقب ویرانگری از خود به جای بگذارند. اگر فقط به میانگین و رفتار معمول سیستم نگاه کنیم، ممکن است آن را باثبات و کمخطر ببینیم. اما همان یک درصد اتفاقهای بعید، ممکن است که بخش بزرگی از نتیجه نهایی را رقم بزند.
از نگاه طالب، مسئله این نیست که بتوانیم چنین رخدادهایی را دقیق پیشبینی کنیم. مسئله این است که نباید بهدلیل نادر بودنشان، خودمان را برای مواجهه با آنها آماده نکنیم.
هر اتفاق نادری قوی سیاه نیست!
ممکن است وقوع یک اتفاق، نادر باشد اما اطلاعات کافی درباره آن داشته باشیم و بتوانیم احتمال و پیامدهایش را تا حدی برآورد کنیم. از سوی دیگر، ممکن است رویدادی بسیار بزرگ و اثرگذار باشد اما پیش از وقوع نشانههای متعددی از آن وجود داشته باشد و حتی متخصصانی وقوعش را پیشبینی کرده باشند. در این صورت، صرفِ بزرگی یا نادر بودن یک رویداد برای قرار گرفتن آن در دسته «قوهای سیاه» کافی نیست.
تمرکز طالب بیشتر بر محدودیت دانش ما درباره رویدادهایی است که از محدوده تجربه و انتظار معمول فراتر میروند و پیامدهای بسیار شدیدی دارند. او حتی تأکید میکند که مسئله همیشه دستکم گرفتن خطرهای نادر نیست؛ گاهی ممکن است برخی از این خطرها را بیش از اندازه بزرگ کنیم.
مسئله بنیادیتر این است که هرچه از محدوده تجربه و مشاهده خود دورتر میشویم، اطلاعات قابلاعتماد کمتری برای برآورد احتمال واقعی یک اتفاق در اختیار داریم.
قوهای سیاه فقط فاجعه نیستند!
نام «قوی سیاه» ممکن است این تصور را ایجاد کند که طالب فقط درباره جنگ، بحران اقتصادی، فروپاشی و فاجعه صحبت میکند. اما این مفهوم سویه دیگری هم دارد: قوهای سیاه میتوانند مثبت باشند.
یک نوآوری غیرمنتظره ممکن است بازاری تازه ایجاد کند، یک کشف علمی مسیر یک رشته را تغییر دهد یا یک ایده ناشناخته به محصولی جهانی تبدیل شود. طالب از اینترنت و گوگل نیز بهعنوان نمونههایی از رخدادهایی یاد کرده که دامنه واقعی اثرگذاریشان پیش از وقوع بهطور دقیق قابلپیشبینی نبود.
بنابراین، جهان قوهای سیاه فقط جهان فجایع نیست؛ جهان فرصتهای بزرگ و غیرمنتظره نیز هست. همانطور که یک شوک پیشبینینشده میتواند سیستمی را به بحران بکشاند، یک اتفاق مثبت و غیرمنتظره هم میتواند مسیری کاملاً تازه پیش روی ما باز کند.
پس چرا باید درباره حادثهای که قابل پیشبینی نیست، فکر کنیم؟
شاید در نگاه اول، نظریه قوی سیاه چندان کاربردی به نظر نرسد. اگر یک رویداد را نمیتوان پیش از وقوع بهدرستی پیشبینی کرد، پس دانستن درباره آن چه فایدهای دارد؟
پاسخ نسیم نیکلاس طالب این نیست که باید تلاش کنیم آینده را با دقت بیشتری پیشبینی کنیم. برعکس، یکی از پیامهای مهم این دیدگاه، پذیرفتن محدودیت پیشبینی است. اگر احتمال میدهیم مدلها، تجربههای گذشته و قضاوتهای ما نتوانند همه اتفاقهای مهم آینده را در نظر بگیرند، باید تصمیمها و سیستمهایمان را طوری طراحی کنیم که به یک پیشبینی خاص وابسته نباشند.
به بیان ساده، بهجای اینکه همیشه بپرسیم «فردا چه اتفاقی خواهد افتاد؟»، گاهی باید بپرسیم: «اگر حادثهای رخ داد که انتظارش را نداشتیم، چه اتفاقی برای ما میافتد؟»
برای یک شرکت، این نگاه میتواند به معنای داشتن منابع نقدی کافی، وابسته نبودن بیش از حد به یک مشتری یا تأمینکننده، استفاده از بیمه، محدود کردن اهرم مالی و ایجاد گزینههای جایگزین در زنجیره تأمین باشد. هیچکدام از این اقدامات نمیتوانند یک بحران را پیشبینی کنند؛ هدف آنها این است که یک غافلگیری به نابودی کل سیستم منجر نشود.
البته تابآوری به معنای حذف تمام ریسکها نیست. چنین چیزی ممکن نیست. حتی تنوعبخشی و ذخایر مالی هم هزینه دارند و نمیتوانند از وقوع همه شوکها جلوگیری کنند. مسئله، پیدا کردن تعادلی است که در آن یک خطای پیشبینی یا یک رویداد غیرمنتظره، پیامدی جبرانناپذیر ایجاد نکند.
از طرف دیگر، باید به خاطر داشت که قوی سیاه فقط یک تهدید نیست. همانطور که یک رخداد غیرمنتظره میتواند کسبوکاری را از بین ببرد، یک کشف، فناوری یا ایده غیرمنتظره نیز میتواند فرصتهایی بسیار بزرگتر از انتظار ما ایجاد کند. بنابراین عدمقطعیت فقط موضوعی نیست که باید از آن ترسید؛ بخشی از فرصتهای بزرگ نیز از همین جایی میآیند که نمیتوانیم آینده را دقیق پیشبینی کنیم.
شاید مهمترین درس نظریه قوی سیاه همین باشد: ما نمیتوانیم همه اتفاقهایی را که قرار است آینده را تغییر دهند، از قبل ببینیم. اما میتوانیم مراقب باشیم که ندانستنِ ما به یک نقطهضعف بزرگ تبدیل نشود.



پیام شما به ما