در روزگاری که ما از سر میگذرانیم، سیاست دیگر صرفاً مجموعهای از اخبار دوردست در قاب تلویزیون نیست؛ سیاست به زیر سقف خانههای ما خزیده و به بخشی جداییناپذیر از سیستم عصبی ما بدل شده است. اگر در گذشته سیاست موضوعی برای بحثهای گاهوبیگاه بود، امروزه حاکمیت و ساختارهای سیاسی به یک عامل استرسزای مزمن تبدیل شدهاند که لحظهای ما را رها نمیکنند.
هجوم بیوقفه شایعات، سایه سنگین درگیریهای نظامی و فضای تقابلی حاکم بر منطقه، ما را در حالتی از «گوشبهزنگی بیش از حد» (Hyper-vigilance) حبس کرده است. وضعیتی فرساینده که در آن ذهن و بدن ما همواره در حالت آمادهباش برای مواجهه با یک بحران قریبالوقوع قرار دارد؛ چرا که همواره در لایههای زیرین آگاهیمان، منتظر وقوع یک فاجعه، شنیدن صدای انفجار یا یک خبر بد ناگهانی هستیم.
چرا پیش از شروع هر جنگی، ما از پا افتادهایم؟
بسیاری از ما این روزها میپرسیم: «چرا با وجود اینکه هنوز جنگ نشده، اینقدر خستهایم؟» پاسخ در مکانیسمهای پیچیدهای نهفته است که سیاستها و اخبار بر روان ما تحمیل میکنند. در واقع، ذهن ما پیش از آنکه با خودِ جنگ روبهرو شود، در میدان نبردِ اخبار و شایعات مستهلک شده است. این فرسودگی ناشی از فرآیندهای مخربی است که مانند موریانه، آرامش ما را از درون میجوند:
اولین و ملموسترین عامل، هجوم دائمی سیگنالهای تهدید است. وقتی هر روز با اخباری از جنس تهدیدهای نظامی، ارسال ناوها یا تقابلهای تند روبهرو میشویم، بدن ما تفاوتی میان «احتمال جنگ» و «خودِ جنگ» قائل نمیشود. هورمون استرس (کورتیزول) مدام در خون ما ترشح میشود تا ما را آماده دفاع کند؛ اما چون این تهدید تمام نمیشود، بدن در وضعیت آمادهباش قفل میگردد. نتیجهاش روشن است: بیخوابیهای شبانه، تپش قلبهای بیدلیل و خستگی مفرطی که با هیچ خوابی جبران نمیشود.
در کنار این فشار جسمی، ما دچار نوعی آشفتگی روایی شدهایم. ضدونقیض بودن اخبار و تغییر لحظهای تحلیلها باعث میشود ذهن ما دیگر نتواند حقیقت را از دروغ تشخیص دهد. این «گیجیِ خبری» باعث میشود حافظه و تمرکز ما کاهش یابد؛ یا به کلی نسبت به همه چیز بیتفاوت شویم و یا برای فرار از این سردرگمی، به تعصبات کورکورانه پناه ببریم تا فقط کمی احساس ثبات کنیم.
از سوی دیگر، ما با آسیبهای اخلاقی و هویت اجتماعی دستوپنج نرم میکنیم. وقتی میبینیم ارزشهای انسانی یا قوانین به راحتی نادیده گرفته میشوند، نوعی خشم و شرم درونی در ما شکل میگیرد که روانشناسان به آن «جراحت اخلاقی» میگویند. علاوه بر این، دوقطبی شدن جامعه به «خودی» و «ناخودی»، امنیت روانی ما را در روابط اجتماعی از بین میبرد. در چنین فضایی، وقتی میبینیم سودجویی شخصی جایگزین منفعت عمومی شده، آخرین رشتههای اعتماد و همکاری میان ما پاره میشود. ما نه از جنگ، که از این احساس تنهایی و بیاعتمادی در میانهی بحران است که چنین بیرمق و فرسوده گشتهایم.
پسلرزههای اجتماعی
این فشار روانی در دیوارهای ذهن ما باقی نمیماند و به سرعت تمام ارکان زندگی جمعیمان را تحت تأثیر قرار میدهد. اولین پیامد روشن این وضعیت، نفوذ دوقطبیگری به روزمرهترین فعالیتهاست؛ حالا دیگر حتی خرید کردن، معاشرتهای خانوادگی و باورهای شخصی هم رنگ و بوی سیاسی گرفتهاند و این موضوع، صمیمیتها را به تنش و دیوارکشی میان آدمها تبدیل کرده است.
در واکنش به این حجم از فشار، جامعه به دو سو حرکت میکند: بخشی از مردم به «انزوای خبری» پناه میبرند؛ یعنی برای حفظ بقای روانی خود، به کلی چشمانشان را روی واقعیتها میبندند که خود باعث بیتفاوتی اجتماعی میشود. در مقابل، بخش دیگری از جامعه تحت تأثیر این تهدیدهای مداوم، آستانه تحملشان پایین آمده و این موضوع خطر درگیریهای فیزیکی و خشونتهای فردی را در سطح شهر و محیطهای کاری به شدت بالا برده است.
بسیاری از ما این روزها میپرسیم: «چرا با وجود اینکه هنوز جنگ نشده، اینقدر خستهایم؟» پاسخ در مکانیسمهای پیچیدهای نهفته است که سیاستها و اخبار بر روان ما تحمیل میکنند. در واقع، ذهن ما پیش از آنکه با خودِ جنگ روبهرو شود، در میدان نبردِ اخبار و شایعات مستهلک شده است.
بدن ما چگونه در برابر بحران کم میآورد؟
برای اینکه بدانیم دقیقاً چه اتفاقی در حال رخ دادن است، باید به مدل علمی هانس سلیه از پیشگامان تعریف علمی استرس، نگاه کنیم. طبق این مدل، بدن ما در مواجهه با اخبار جنگ و تنشهای سیاسی، سه مرحله را طی میکند که شناخت آنها برای زنده ماندن در این شرایط حیاتی است:
در ابتدا ما وارد مرحله هشدار میشویم؛ همان واکنش کلاسیک «جنگ یا گریز». با هر خبر فوری، آدرنالین در بدن ما بالا میزند تا برای بقا آماده شویم. اما مشکل اینجاست که در جغرافیای ما، محرکها تمام نمیشوند و ما به ناچار وارد مرحله مقاومت میشویم. در این مرحله، ذهن و بدن ما به شکلی طاقتفرسا تلاش میکنند تا با این استرس دائمی سازگار شوند. اما چون آرامشی در کار نیست، هورمون کورتیزول مدام در خون ترشح میشود؛ نتیجهاش همان بیخوابیهای مزمن، اضطراب بیدلیل و گوشبهزنگیِ فرسایندهای است که همه تجربه میکنیم. اگر این روند متوقف نشود، ما به ایستگاه آخر یعنی مرحله فرسودگی میرسیم؛ جایی که سیستم دفاعی روان ما فرو میپاشد و دچار فروپاشی یا به اصطلاح «اوورولم» میشویم.
این فرسودگی نشانههایی دارد که نباید نادیده گرفته شوند: اولین نشانه، تخلیه عاطفی است؛ حسی که در آن انگار تمام شدهاید و دیگر هیچ توان یا انگیزهای برای ادامه دادن یا همدلی با دیگران ندارید. پس از آن، ممکن است دچار مسخ شخصیت یا بدبینی عمیق شوید؛ حالتی که در آن نسبت به همه چیز و همه کس گارد میگیرید، آدمها را به شکل اشیاء میبینید و نگاهتان به آینده تلخ و سیاه میشود. در نهایت، این مسیر به احساس بیکفایتی ختم میشود؛ حسی که در آن فکر میکنید هیچ تلاشی نتیجه نمیدهد و رضایت شما از خودتان و کارهایی که انجام میدهید به حداقل میرسد.
۶ گام برای خروج از وضعیت بحران
در میانه اخبار جنگ و تلاطمهای سیاسی که از کنترل ما خارج است، تنها چیزی که همچنان میتوانیم روی آن اثر بگذاریم، «واکنش» خودمان است. وبسایت مرجع Mindful یک نقشه راه عملی در ۶ گام برای اینکه از وضعیت «فرسودگی» به سمت «تابآوری» حرکت کنیم، پیشنهاد میدهد:
۱. مکتوب کردن آشفتگیها: اولین قدم، بیرون ریختنِ بارِ ذهن است. تمام آنچه نگرانتان میکند (از قیمت ارز و ترس از جنگ تا دغدغههای شخصی) را روی کاغذ بیاورید. وقتی استرس از یک حس مبهم درونی به کلماتی روی کاغذ تبدیل میشود، از هیبت آن کاسته شده و به موضوعی قابل مدیریت تبدیل میگردد.
۲. مرزبندی میان «ممکن» و «ناممکن» : نگاهی به لیست خود بیندازید؛ کدام موارد تحت کنترل شماست و کدام نیست؟ پذیرشِ اینکه ما مسئول حل کردن بحرانهای جهانی نیستیم، باری سنگین را از دوشمان برمیدارد. برای موارد غیرقابل تغییر، تلاش کنید صرفاً زاویه دیدتان را عوض کنید و آنها را به عنوان شرایطی سخت اما گذرا بپذیرید.
۳. پیروزی در نبردهای کوچک: وقتی حجم مشکلات بزرگ است، ذهن فلج میشود. به جای فکر کردن به فرداهای نامعلوم، فقط یک کار بسیار کوچک و مثبت برای امروزتان تعریف کنید؛ مثلاً مرتب کردن یک قفسه یا انجام یک تماس کاری. برای این کار زمان شروع و پایان بگذارید تا حسِ «کنترل بر زندگی» دوباره در شما زنده شود.
۴. بازسازی شبکه امنیت: در روزهای بحرانی، هیچکس به تنهایی دوام نمیآورد. منابع حمایتی خود را شناسایی کنید؛ چه توانمندیهای درونیتان (مثل صبر یا مهارت خاص) و چه منابع بیرونی (دوستان صمیمی، پیادهروی یا گروههایی که در آنها احساس درک شدن دارید).
۵. شکارِ لحظههای روحیهبخش: در میانهی تاریکی، حتی یک شعاع نور هم غنیمت است. لحظاتی که حالتان حتی به اندازه یک درصد بهتر میشود را ثبت کنید. یک فنجان چای داغ، تماشای یک ویدیو کوتاه خندهدار یا چند نفس عمیق؛ اینها «سوختِ» سیستم عصبی شما برای ادامه مسیر هستند.
۶. باور به اصلِ گذرا بودن: به خاطر داشته باشید که استرس، هر چقدر هم سهمگین، شبیه به یک طوفان است. طوفانها با تمام تخریبگریشان، همیشگی نیستند. یادآوری این نکته که «این نیز بگذرد» به شما کمک میکند تا به جای غرق شدن در موجها، سرتان را بالای آب نگه دارید تا هوا دوباره آرام شود.




پیام شما به ما