بررسیهای جدید نشان میدهد که شبکه قاچاق اپستین یک خط تولیدِ جغرافیایی بود که هر ایستگاهش کارکردی دقیق و هولناک داشت: جذب، آموزش و در نهایت، اسارت.
نیویورک؛ دروازه طلاییِ فریب
ایستگاه اول، اغلب بزرگترین خانه شخصی منهتن بود. عمارتی که در آن، رویاهای دختران دانشآموز رشته هنر یا رقص، با وعده «بورسیه تحصیلی» یا «تست مدلینگ برای ویکتوریا سیکرت» شکار میشد.
اینجا مرکز گزینش بود. قربانی در تالار ورودی خیرهکننده منتظر میماند، اما به جای استودیوی عکاسی، سر از اتاق ماساژ در طبقه بالا در میآورد. گیلین مکسول، در اینجا نقش یک مصاحبهگرِ بیرحم را بازی میکرد. او لابلای سوالات شخصی، سوالات جنسی میپرسید تا «مرزهای اخلاقی» دختر را بسنجد. اگر دختری «انعطافپذیر» تشخیص داده میشد، مجوز ورود به مراحل بعدی این کارخانه را میگرفت.
فلوریدا؛ خط تولیدِ انبوه
اگر نیویورک مرکز گزینش بود، عمارت پالمبیچ حکمِ «مرکز آموزش» را داشت. اینجا همانجایی بود که سیستم هرمی اپستین با تمام قدرت کار میکرد.
اپستین به مدارس نزدیک میرفت یا قربانیان فعلی را مأمور میکرد تا همکلاسیهایشان را بیاورند. وعده ساده بود: «پول توجیبی سریع برای ماساژ.» پالمبیچ شبیه به یک کارخانه اداره میشد؛ دختران به صورت گروهی میآمدند، در اتاق انتظار مینشستند و نوبتی وارد اتاق ماساژ میشدند، ۲۰۰ دلار نقد میگرفتند و میرفتند. در همین ویلا بود که به قربانیان یاد میدادند چگونه دوستانشان را همراه خودشان بیاورند و خودشان به بخشی از چرخه جذب تبدیل شوند.
جزیره آدمخوارها؛ زندانی در بهشت
اما ترسناکترین نقطه این نقشه، جزیره «لیتل سنت جیمز» در مجمعالجزایر ویرجین بود. جایی که محلیها به آن «جزیره پدوفیلها» میگفتند. این جزیره طوری طراحی شده بود که حریم خصوصی مطلق ایجاد کند؛ با ویلاهای مهمان و معبدی عجیب با سقف طلایی که شایعات زیادی درباره آیینهای درونش وجود دارد.
پشت این منظره کارتپستالی، یک زندان واقعی پنهان بود. «سارا رانسوم»، یکی از قربانیها تلاش کرد با شنا از جزیره فرار کند اما توسط نگهبانان در آب گرفته شد و به ساحل برگردانده شد. اپستین پاسپورتش را مصادره کرد و او ماهها عملاً زندانی بود؛ در بهشتی که راه خروج نداشت.
معبد طلایی؛ رازی در زیر زمین
در نقطه مرتفع جزیره، ساختمانی عجیب قرار داشت که بیشترین حرفها را به خود جلب کرد؛ یک معبد با گنبد طلایی و آبی و معماری شبیه به معابد یونانی. روی درب چوبی و سنگین آن قفلهای عجیبی نصب شده بود.
برخی قربانیان ادعا کردهاند که این ساختمان ورودی یک سیستم زیرزمینی بود. طبق شهادتها، زیر این معبد تونلها و اتاقهای مخفی وجود داشت که احتمالاً محل نگهداری آرشیو فیلمهای سیاه و اسناد محرمانه بود. پس از مرگ اپستین، این گنبد به طرز مشکوکی ناپدید شد و بازرسیها تنها دیوارهای خالی را نشان دادند؛ گویی تاریخچه جنایت از آنجا پاک شده بود.
کارخانه باجگیری
یکی از دلایلی که اپستین سالها مصونیت داشت، در دیوارهای همین جزیره پنهان شده بود. گزارشها حاکی از آن است که اتاق خوابها و حتی حمامهای ویلاهای مهمان، مجهز به دوربینهای مخفی بسیار پیشرفته بودند. اپستین از مهمانان سرشناسش؛ سیاستمداران، دانشمندان و شاهزادهها در خصوصیترین لحظات فیلم میگرفت. این سیستم نظارتی، جزیره را به یک ماشین عظیم باجگیری تبدیل کرده بود که ضامن بقای او محسوب میشد.
خدمه خاموش؛ دیوار سکوت
جزیره بدون کارکنان نمیچرخید، اما سکوت در اینجا قانون اول بود. دهها خدمه، باغبان و آشپز که در جزیره کار میکردند، با قراردادهای سفت و سخت عدم افشا (NDA) و دستمزدهای بالا ساکت شده بودند. آنها شاهد ورود دختران گریان و خروج مردان قدرتمند بودند، اما یاد گرفته بودند که چیزی نبینند و چیزی نشنوند. آنها بخشی از دکورِ زنده این جنایت بودند.
اتاقهای شکنجه در لباس اسپا
آنچه این جغرافیا را وحشتناکتر میکند، «معماریِ تجاوز» است. اتاقهای ماساژ در جزیره، تنها نامشان ماساژ بود. قربانیانی مثل سارا رانسوم و ماریا فارمر شهادت دادهاند که این اتاقها دارای دیوارهای ضخیم و عایق صدا بودند؛ طوری که فریاد هیچکس به بیرون نمیرسید. درها اغلب قفلهای خاصی داشتند که فقط از بیرون باز میشدند یا دستگیرههایی که دستکاری شده بودند.
برخلاف یک اتاق اسپای معمولی، در اینجا ابزار وحشت و وسایل جنسی به وضوح چیده شده بودند. در یکی از اتاقهای اصلی، روی میز کنار تخت، عکسهایی از دختران برهنه دیگر قرار داشت؛ پیامی تصویری برای قربانی جدید که بفهمد «این کار اینجا عادی است، مقاومت نکن»
تختخوابهای مرگبار
اما شاید تکاندهندهترین تصویر این پرونده، مربوط به دختری است که از اتاق خواب اصلی اپستین در جزیره روایت میکند. او میگوید یک اسلحه واقعی به چهارچوب تخت بسته شده بود. این اسلحه شاید برای شلیک کردن آنجا قرار نگرفته باشد، اما پیامش برای دختر ۱۴ سالهای که کیلومترها از خانه دور بود و پاسپورتش را گرفته بودند، روشن و فلجکننده بود: «جان تو دست من است.»




پیام شما به ما