احتمالاً برای خیلی از ما پیش آمده که در کودکی یا حتی زندگی مشترک، ناگهان فضای خانه عوض شده؛ صدای محکم بسته شده در، کوبیدن وسایل روی هم یا نگاههای سرد که همه فهمیدهاند دعوایی در جریان است، اما هیچکس حق سؤال نداشته که «چی شده؟». یا موضوعی در خانه بوده که همه از آن خبر داشتند، اما از قبل معلوم بوده نباید اسمش را آورد؛ مثلاً درباره اعتیاد، خیانت، بدهی یا یک بیماری روانی که فقط سکوت وجود داشته است. گاهی هم بیآنکه بخواهیم، تبدیل شدهایم به شنونده ثابت درد دلهای مادر یا پدر؛ حرفهایی درباره دعواهای زناشویی، نگرانیهای مالی یا گلایه از طرف مقابل که قرار نبوده روی دوش ما باشد.
این تجربهها بهمرور به عادت تبدیل میشوند؛ به قانونهای نانوشتهای که میگویند چه چیزهایی گفتنی نیست، چه احساسهایی خطرناکاند و چه کسی باید بار بقیه را به دوش بکشد. الگوهایی که شاید در ظاهر عادی یا حتی از سر محبت به نظر برسند، اما در واقع روی روان اعضای خانواده اثر میگذارند. چون خانواده فقط جایی برای زندگی مشترک نیست؛ یک «سیستم روانی» است که همین الگوهای ارتباطی، اغلب ناآگاهانه، از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند.
رازهای خانودگی
در بعضی خانوادهها یک موضوع مهم و دردناک وجود دارد؛ اعتیاد، خیانت، بیماری روانی، زندان یا یک اتفاق شرمآور. همه میدانند هست، اما یک قانون نانوشته حاکم است: «دربارهاش حرف نزن.» سکوت جای گفتوگو را میگیرد و گاهی حتی حقیقت تحریف میشود.
مثلا همه میدانند یکی از اعضای خانواده بهخاطر مصرف مواد مدتی زندان بوده، اما به بچهها میگویند «رفته خارج از کشور کار کند». یا همه از خیانت یکی از والدین خبر دارند، اما در خانه تظاهر میشود همهچیز عادی است و نباید سؤال پرسید.
در چنین فضایی، یک حس مزمنِ شرم و بیاعتمادی شکل میگیرد. بچهها کمکم یاد میگیرند به احساس و شهود خودشان اعتماد نکنند، چون چیزی که میبینند با چیزی که میشنوند همخوان نیست. این دوگانگی میتواند اضطراب، خودسرزنشگری و سختشدن اعتماد به دیگران در آینده را تقویت کند.
مثلثسازی
در خانوادههای آشفته، وقتی دو نفر نمیتوانند تعارضشان را مستقیم با هم حل کنند، ناخودآگاه نفر سومی را وسط میکشند. تنشِ رابطهی دونفره، به جای گفتوگوی مستقیم، روی دوش فرد سوم خالی میشود و یک «مثلث ناپایدار» شکل میگیرد.
مثلا مادری که از همسرش ناراحت است، بهجای صحبت با او، با دخترش درد دل میکند و کمکم او را همجبههی خودش میسازد و عملاً کودک را شریک تعارض زناشویی میکند.
نفر سوم بین دو وفاداری گیر میافتد؛ نه میخواهد یکی را ناراحت کند، نه میخواهد به دیگری خیانت کند. نتیجه، احساس گناه، اضطراب مزمن و سردرگمی در نقشهاست. این الگو معمولاً در بزرگسالی هم تکرار میشود؛ در روابط عاطفی، کاری یا حتی دوستیها.
فرزند والدشده
گاه در بعضی خانوادهها، یکی از بچهها نقش بزرگسال خانه را میگیرد؛ محرم راز والدین میشود، مراقب خواهر و برادرهاست و بار کارها و نگرانیهای خانه را به دوش میکشد، در حالی که خودش هنوز کودک است.
مثل مادری که با دختر نوجوانش از دعواها و مشکلات مالی درد دل میکند و او را «تنها کسی که میفهمد» صدا میزند. یا پسری که باید همزمان حواسش به کارهای خانه باشد، از خواهر و برادر کوچکتر مراقبت کند و عملاً جای خالی بزرگسال را پر کند.
این کودک از بیرون عاقل، مسئولیتپذیر و پخته به نظر میرسد، اما در درون خسته، مضطرب و تنهاست. یاد میگیرد نیازهای خودش را نادیده بگیرد و در بزرگسالی هم اغلب جذب نقش منجی، «درمانگر همه» یا شریکی میشود که خودش یک کودکِ نیازمند است.
بیمار نشانهدار
در بعضی خانوادهها، انگار تمام زندگی دور «حال بدِ» یک نفر میچرخد؛ کسی که دائم مضطرب، افسرده، بیمار یا بههمریخته است و بقیه مدام نگران او هستند. این فرد نانوشته نقش «بیمار اصلی خانواده» را به دوش میکشد؛ کسی که حالش همیشه مسألهی شماره یک است.
مثلا تمام برنامههای خانه با حملههای اضطرابی یک نفر تنظیم میشود؛ یا حال افسردهی او همیشه در اولویت است و بقیهی اعضای خانواده نیازها، ناراحتیها و حتی تعارضهای خودشان را عقب میزنند تا فقط «او بدحال نشود.»
این فرد کمکم هویت خود را با «ضعیف بودن»، «ناتوان بودن» یا «بیمار روانی بودن» گره میزند و ممکن است به این باور برسد که فقط وقتی حالش بد است دیده میشود. همزمان، سیستم خانواده از روبهرو شدن با تعارضها، کمبودها و دردهای عمیقتر خودش فرار میکند و همهچیز را به حال این یک نفر نسبت میدهد.
اتحادهای پنهان
در خانوادههای آشفته، گاهی بعضی از اعضا یک اتحاد پنهان میسازند؛ دو نفر یا چند نفر که همیشه در یک جبههاند. صمیمیت آنها نه از نزدیکی سالم، بلکه بیشتر از مخالفت، گلایه یا بدگویی از نفر سوم شکل میگیرد.
مثل مادری که با پسرش همجبهه میشود و مدام از پدر انتقاد میکنند. یا پدری که با یکی از بچهها علیه بقیه خانواده «باند» میسازد و رازها و درد دلهایی را با او در میان میگذارد که نباید روی دوش کودک باشد.
عضوی که بیرون این اتحاد میماند، احساس طردشدگی، بیعدالتی و این باور را تجربه میکند که «من همیشه بیرون دایرهام». برای اعضای داخل اتحاد هم، صمیمیت بهتدریج با «طرف کسی بودن علیه دیگری» گره میخورد. نتیجه این میشود که در روابط آینده، عشق و نزدیکی را با جبهه گرفتن و قطبی کردن رابطه اشتباه میگیرند.
فرار از دعوا
در بعضی خانوادهها، مشکل اصلی خودِ دعوا نیست؛ سکوت بعد از دعواست. تعارضها یا اصلاً مطرح نمیشوند، یا اگر هم بالا میگیرند، به قهرهای طولانی و «جنگ سرد» ختم میشوند. خانه ظاهراً آرام است، اما زیر این آرامش، خشم و رنجش انباشته شده است.
مثلا بین دو عضو خانواده مشاجرهای پیش میآید و بعد، هفتهها فقط در حد کارهای ضروری با هم حرف میزنند. جلوی بچهها وانمود میشود همهچیز عادی است، اما فضای خانه سنگین است.
اعضای خانواده یاد میگیرند تعارض خطرناک است و بیان ناراحتی مساوی است با قطع رابطه یا سکوت طولانی. نتیجه میتواند اضطراب، حساسیت افراطی به دعوا، مشکل در بیان خواستهها و تمایل مزمن به اجتناب از هر گفتوگوی جدی باشد. دردها گفته نمیشوند؛ فسیل میشوند و صمیمیت عمیق بهتدریج قربانی میشود.
مرزهای آشفته
در بعضی خانوادهها، مرزها یا بسیار درهم تنیدهاند یا کاملاً گسسته. همه در کار هم دخالت میکنند و حریم شخصی جدی گرفته نمیشود یا از آن ور بوم میافتند و هر کس در دنیای خودش است و تماس عاطفی واقعی تقریباً وجود ندارد.
مثلا والدین بدون اجازه گوشی بچهها را چک میکنند و همه باید از جزئیات زندگی هم باخبر باشند یا هر کس در اتاق خودش است و عملاً گفتگوی عمیق عاطفی وجود ندارد.
در چنین شرایطی درهمتنیدگی، حس خفگی و گم شدن مرز «خود» و «دیگری» به وجود میآید؛ حتی گفتن «نه» با احساس گناه شدید همراه میشود. گسست، حس تنهایی، نادیده گرفته شدن و بیپناهی عاطفی ایجاد میکند؛ فرد میآموزد مشکلاتش را یا در خود خفه کند یا بیرون از خانه تخلیه کند.
قربانی
در بعضی خانوادهها همیشه یک نفر هست که وقتی اوضاع به هم میریزد، همه نگاهها ناخودآگاه به سمت او برمیگردد. نه به این دلیل که واقعاً ریشه همه مشکلات است، بلکه چون راحتتر است تقصیرها را گردن او انداخت. او میشود کسی که خشم، نارضایتی و ناکامی بقیه رویش خالی میشود.
مثلاً کافی است تنش یا دعوایی پیش بیاید؛ سریع گفته میشود: «اگر فلانی این کار را نمیکرد، این اتفاق نمیافتاد.» رفتارهایش مدام زیر نظر است و کوچکترین اشتباهش بزرگ میشود، تا بقیه مجبور نباشند سهم خودشان را در مشکلات خانواده ببینند.
کسی که در این نقش قرار میگیرد، کمکم هم از خودش بدش میآید و هم پر از خشم فروخورده میشود. از یک طرف باور میکند «من مشکلسازم» و از طرف دیگر احساس میکند ناعادلانه زیر بار همه چیز مانده است. این فشار مداوم میتواند او را به سمت انزوا، رفتارهای پرخطر یا حتی قطع ناگهانی رابطه با خانواده سوق دهد.
چگونه از این چرخه آسیب خارج شویم؟
وجه مشترک همه این الگوهای ناسالم این است که دردها و تعارضها بهجای دیده شدن و حل شدن، در سکوت، نقشهای ناخواسته و برچسبها پخش میشوند. راه بیرون آمدن از این چرخه، افشاگری یا مقصر پیدا کردن یا قربانی شدن، نیست؛ قدم اول این است که الگوها را بشناسیم و ببینیم هرکدام از ما ناخواسته چه نقشی در آنها داشتهایم؛ سکوت کردهایم، نفر سومی را وسط کشیدهایم، زودتر از سنمان بزرگ شدهایم یا بار همه چیز را روی دوش یک نفر گذاشتهایم.
به طور کلی درمان کمک هم به فرد هم به خانواده میکند مسئولیتها منصفانهتر تقسیم شوند، مرزها روشنتر شوند و هر رابطه خودش مسئول حل تعارضهایش باشد. وقتی واقعیتها گفته میشوند و احساسات راه بیان پیدا میکنند، فضا امنتر میشود؛ نه قهر لازم است، نه نقش بازی کردن. اینطور میشود هم روان خودمان را سبکتر کنیم و هم زنجیره الگوهای ناسالمی را که ممکن است به نسل بعد منتقل شوند، متوقف کنیم.




پیام شما به ما