از مسجد می آیم بیرون که در تاریکی پیرمردی جلویم در می آید و شروع می کند به گفتن چیزهایی که یک کلمه اش را هم نمی فهمم.پیرمرد در فاصله ی نیم متری جلویم فریاد می کشد و من خیره خیره نگاه می کنم.هاج و واج

یکشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
سفر نامه زابل قسمت پنجم
سفرنامه زابل _ پنجم قسمت : اول ، دوم ، سوم ، چهارم ،را حتما ببينيد طوفان گرفته است.تمام روستا شده گرد و غبار .زوزه باد وحشتناک است.هوا بشدت سرد.عصر بعد از اينکه بازي پرسپوليس ، سپاهان را مي بينم چرتم مي گيرد.چشمانم روي هم نرفته، از جا مي پرم.حتي يادم نمي آيد چه خوابي ديده ام.دست بردار نيست .دي شب هم اندازه ي يک دي وي دي کابوس ديده ام.آماده مي شوم براي نماز مغرب.از آقا کريم مي پرسم که ملا رفته؟ مي گويد آره. وضو مي گيرم و راهي مي شوم.سگ ها پارس مي کنند.باد مي پيچد لاي قبا و عبا.نمي توانم به راحتي راه بروم.نزديک است بخورم زمين.بين دو نماز احکام مي گويم. از مسجد مي آيم بيرون که در تاريکي پيرمردي جلويم در مي آيد و شروع مي کند به گفتن چيزهايي که يک کلمه اش را هم نمي فهمم.پيرمرد در فاصله ي نيم متري جلويم فرياد مي کشد و من خيره خيره نگاه مي کنم.هاج و واج ! آقا کريم مي رسد و مي گويد که کربلايي ما را به شام دعوت کرده.تازه گوشي مي آيد دستم. سلام احوال پرسي مي کنم.کربلايي طور خاصي حرف مي زند.آنهم با صداي بلند.به من مي گويد "آقا روحاني". وارد خانه مي شويم. چراغ نفتي وسط اتاق راکه مي بينم دلم مي خواهد بروم تويش!بس که بيرون سرد بود. خانه ي کربلايي زيباست.سقفش تيرچه چوبي و طاق مانند . بوي شهر مي آيد. به گمانم قبل از اين که بيايم ادکلني چيزي زده اند توي اتاق.فرش هاي کناره ي زابلي اين جا هم هست.اما از ريسه هاي اسپند خبري نيست.کربلايي صدايش آرام تر شده.دندان هاي جلويش ريخته .آخر هر جمله اش مي خندد.با همان دندان هاي ريخته صورتش دل نشين است. به زبان خودشان حرف مي زند .گه گاه چيزهايي دستگيرم مي شود.پشت سر هم مي گويد:« اگر پروردگار بخواهد.خودش روزي مي دهد .» و اينکه « هيچ کس از گرسنگي نمي ميرد ». و هي روي اين حرفها تاکيد مي کند.به فکر مي روم که: بدبخت! آمده اي اينجا بروي منبر بگويي توکل داشته باشيد! از عمامه ي روي سرم خنده ام مي گيرد. شام خورش گوشت است.با برنجي که حسابي ري کرده .براي هر نفر يک بشقاب پر خورش.اين رسم روستاست. از پس يک چهارم بشقاب هم بر نمي آيم.کربلايي و ديگران مرتب تعارف مي کنند.برايم عجيب است چقدر اينها گوشت مي خورند.به اتاقم بر مي گردم.يادداشتهايم را بر مي دارم و راهي مي شوم سمت مسجد براي منبر.بلند گو خراب است و همان جمعيت نيامده هم دارند خارج مي شوند.خبري نيست .برمي گرديم . روح الله و بهمن اتاق من مي خوابند. مثل هر شب.صبح زود تر از اينکه آلارم موبايلم زنگ بزند بيدار مي شوم.حسابي دستشويي دارم .هنوز دمپايي نپوشيده ام که يکي از سگها مي دود طرفم .بي خيال دستشويي مي شوم. همان دم در وضو مي گيرم و بر مي گردم تو. نماز صبح را که مي خوانم روح الله را بيدار مي کنم نماز بخواند و البته مهم تر آنکه حاج آقا را ببرد دستشويي. بهمن کماکان نماز نمي خواند و من هيچ واکنش مستقيمي در اين باره ندارم. هرچند آنقدر ها هم مطمئن نيستم کارم درست باشد. نشريه ي الکترونيکي «چند نفر طلبه» تنظيم براي تبيان حسن رضايي گروه حوزه علميه

پربازدیدها

پربحث‌ها