نی‏نی‏ خوشحال بود. مادربزرگ از ده آمده بود. مادربزرگ گفت: «سوغاتی نی‏نی توی بقچه است.» اما بقچه را باز نکرد. نی‏نی منتظر شد. همه‏ی شیر توی شیشه‏اش را خورد. با جق‏جقه‏اش بازی کرد؛ امّا مادربزرگ همان‏طور برای مامان و بابا حرف می‏زد.

پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
سوغاتی مادربزرگ
سوغاتی مادربزرگ نی‏نی‏ خوشحال بود. مادربزرگ از ده آمده بود. مادربزرگ گفت: « سوغاتی نی‏نی توی بقچه است.» اما بقچه را باز نکرد. نی‏نی منتظر شد. همه‏ی شیر توی شیشه‏اش را خورد. با جق‏جقه‏اش بازی کرد؛ امّا مادربزرگ همان‏طور برای مامان و بابا حرف می‏زد. نی‏نی‏ فکر کرد مادربزرگ برایش چه هدیه‏ای آورده است: «لانه‏ی گنجشک .» نی‏نی‏ لانه را روی درخت خانه‏ی مادربزرگ دیده بود. نی‏نی از خوشحالی خندید. نی‏نی به بقچه دست زد. نرم بود. نی‏نی‏ اخم کرد: « لانه نیست.» نی‏نی به بقچه نگاه کرد: «شاید بع بعی تویش باشد!» نی‏نی بقچه را قلقک داد تا بع بعی بخندد و بیرون بیاید؛ اما بقچه تکان نخورد. نی‏نی دور بقچه چرخید: «شاید مادربزرگ باغچه‏اش را آورده است!» نی‏نی خم شد و بقچه را بو کرد. بقچه بوی گل‏های شب بو را نمی‏داد. مادربزرگ گفت: «سوغاتی نی‏نی را یادم رفت بدهم.» مادربزرگ گره‏های بقچه‏ را باز کرد. توی بقچه یک بلوز کاموایی بود. مادربزرگ روی بلوز، عکس بع‏بعی را بافته بود که کنار گل‏ها بازی می‏کرد. فاطمه بختیاری تنظیم:بخش کودک و نوجوان ************************************* مطالب مرتبط از همه قویتر حوصله ام سر رفته آخه من کجا بخوابم قوی ولی بد اخلاق امروز روز مبارکی است

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها