وزير ازدواجا ! بنده اين جا، گشتم از اندوه، جزغاله ! وزيرا ! بنده هستم نوجواني سي، چهل ساله ! من اندر حسرت شيرين صغري، همچو فرهادم .. ...
اطراف لبش بر غصه ی او نشان هرگز بگذار در تُنگ ِ دلش ما هی ِ قرمز بگذار ای طنز ! تو هر جور خودت می دانی اطراف لبش دو تا پرانتز بگذار ! این دو شعر طنز را از ملا نصر الدین(ابو الفضل زرویی نصر آباد) گرفته ایم تا اطراف لبتان 2 تا پرانتز بگذاریم ! بخوانید : اول : کوچه صغری اینا 1 من اندر كوچه « صغری » را نظر كردم ! به ناگه مادرش از انتهای كوچه پیدا شد من احساس خطر كردم از آنجا با دلی غمگین به صد حسرت، گذر كردم ! .. .. هلا، ای مادر صغری ! منم، من شاعری احساس مند از خطه تهران ! همیشه چهره ام خندان ! منم آواره ای مفلوك و سرگردان ! برای خواستگاری آمدستم، های ! به روی بنده در بگشای بیا این شعر پر احساس را از دست من بستان مرا با مهربانی پیش خود بنشان ! پسرهای تو، دیشب بنده را بر تیر برق كوچه بربستند به گردم حلقه بستند به جرم خواستگاری، هفت دندان مرا با مشت بشكستند ! به پای چشم من، نقشی كه می بینی خدا داند كه بادمجان كرمان نیست ! حریفا ! جای مشت است این ! به پای لنگ و چشم لوچ من بنگر مگو « نچ، نچ »، مكن حاشا هلا، ای مادر صغری ! بیا نزدیك، در بگشا ! وزیر ازدواجا ! بنده این جا، گشتم از اندوه، جزغاله ! وزیرا ! بنده هستم نوجوانی سی، چهل ساله ! من اندر حسرت شیرین صغری، همچو فرهادم .. من اكنون ساكن ویرانه های باقر آبادم - مرید میر « داماد »م ! - .. ندارم خانه ای، كاری، زمینی، ثروتی، چیزی درون میز گرد هفته ات، یك شب بیا، بنشین قضایا را به مخلص، خوب حالی كن و مثل پیش از این ها، ماجرا را ماستمالی كن ! كه من آن سان كه می بینم ز كارت بوی توفیقی نمی آید ! - تو با بابای صغری، گاو بندی كرده ای شاید !- هلا، ای شیشه بر، برگو كجایی؟ های؟ گرفتم انتقام آن كتك ها را بكن شادی كه من دیشب شكستم شیشه های خانه بابای صغری را ! ..... دوم : با صغری چند وقت بعد! خداوندا چه خوشحالم ! لبم پر خنده، نیشم باز .. بدان ای دوست ای همراز زنم زاییده امشب، « در شب سرد زمستانی » دو طفل ناز مامانی من از شادی نویسم شعرهای بندتنبانی همین شعری كه می خوانی ! من و صغری زنم در انتظار هفتمین فرزندمان بودیم ولی حتی خیالش را نمی كردیم كه او با هشتمی همراه می آید ! خدا مادر بزرگم را بیامرزد كه می فرمود: « بلا، ناگاه می آید ! » .. چه خوشحالم كه باید صبح فردا, صبح خیلی زود بپوشم كفشهایم را و با شادی از این دفتر به آن دفتر برای « عرض موجودیت » طفلان دلبندم دوان باشم از این ارگان به آن ارگان ! روان باشم ! عجب دنیای زیبایی ! « سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی » چرا پشمك نمی كارند جای كشك پیوندی ؟ « وزیر شیر خشك » آیا خبر دارد كه اینجانب چه خوشحال آور آلودم ؟! و آیا هیچ می داند كه او هم خوش بحالش می شود فردا ؟! « وزیر جیره بندی » نیز، هم، شاید، ولی، اما نمی داند ! ... وزیرا ؟! این عیال ما دو تا كاكل زری زاییده امشب، « در شب سرد زمستانی » و می گوید كه: ای جانا ! شما از نرخ شیر خشك، اصلاّ هیچ می دانی؟.. « چرا عاقل كند كاری كه باز آرد پشیمانی » ! پی نوشت : 1- ملانصرالدین نام اشعار را ننوشته بودند ما خودمان جرات کردیم و یواشکی ماجرای صغری را پیوند زدیم به شیر خشک ! تهیه و تنظیم : بخش ادبیات تبیان



