تصاویر تلویزیون فقط از مقابل چشمانش عبور می کرد. بی توجه صفحات روزنامه رو ورق می زد، که در صفحه تبریکات کلمه ی آشنایی نظرش رو جلب کرد ...
جشن تولد روی کاناپه لمیده بود. زیر لب غر می زد و بخت سیاه خودش رو نفرین می کرد. تصاویر تلویزیون فقط از مقابل چشمانش عبور می کرد. بی توجه صفحات روزنامه رو ورق می زد، که در صفحه تبریکات کلمه ی آشنایی نظرش رو جلب کرد؛ «آرزو جان تولدت مبارک» ایمان ناجی



