همسر مرحوم «نادر ابراهيمي» فيلمي را از مصاحبه آن مرحوم در اختيار خبرگزاري فارس قرار داده است كه «ابراهيمي» طي آن،در مقابل دوربين، با احساسي زلال از عشق به ايران سخن ميگويد ...
فیلم سخنان ابراهیمی درباره عشق به ایران نمایش فیلم همسر مرحوم «نادر ابراهیمی» فیلمی را از مصاحبه آن مرحوم در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است كه «ابراهیمی» طی آن،در مقابل دوربین، با احساسی زلال از عشق به ایران سخن میگوید. به گزارش فارس، این مصاحبه جز یك بار در مراسم بزرگداشت مرحوم «نادر ابراهیمی» تاكنون پخش نشده است. خبرگزاری فارس متن كامل سخنان ابراهیمی و چند دقیقه از فیلم را منتشر میكند. «درباره وطن صحبت كردن یكی از موارد دشوار است.شما نگاه كنید چند نوع مكتب سیاسی وابسته به وطن به وجود آمده: وطن پرستهای افراطی، افراط گرایان عشق به خاك و كسانی كه به ذره ذره خطوط مرزی تعصب دارند. حق است كه در این مورد نگرانی وجود داشته باشد و كسانی كه نگران هستند اگر عاقلانه نگاه كنیم حق است كه نگران باشند. چون یك سوی عشق به وطن، میكشد به نوعی فاشیسم، به نوعی نازیسم، به نوعی هیتلریسم و این خطرناك است. به یك نوع ناسیونالیسم كه ناسیونالیسم هم نیست، بلكه یك نوع تظاهر به دوست داشتن ملت است كه به اعتقاد من معیوب است. به هر حال جایی هست كه تو آنجا به دنیا میآیی. جایی كه از نظر تاریخی تو به آن وابستگی داری. جایی هست كه تو آنجا رشد كردی، شناختی، رنگ دیدی، عطر دیدی، آسمان دیدی و درخت دیدی. به نظر من تو اگر احساس پروردهای داشته باشی به اندازه پرورش یافتگی احساست آنجا را دوست خواهی داشت. مردم شهرها را به دلایلشان دوست میدارند. یك وقتی هست كه شما شهرگرا هستید، یك وقتی هست كه شما بومگرا هستید، یك وقتی هست كه شما وطنگرا هستید و سراسر وطن را دوست دارید. شما اگر نگاه كنید به این وطن، به این چیزی كه ما به آن میگوییم ایران، یك گوشه این وطن حافظ را در خودش دارد، یك گوشه سعدی را دارد، یك گوشه مولوی را دارد، یك گوشه غزالی را دارد، اشعریان را در یك جا، معتزله را در یك جا، حسن صباح را با آن عظمت گرایشها و اندیشههایش در یك جا (كل اسماعیلیه را اصولا)، نهضتهای بزرگ سیاسی، اجتماعی، انسانی را در یك جا و در كنار همه این لطافت روح انسانی و خشونت مبارزه انسانی شما میبینید اینجا 400 نوع پرنده بومی و مهاجر دارید. خب هیچ جای دنیا ندارد. شما میبینید قشنگترین جنگلهای دنیا را دارید. من تا آنجا كه دنیا را دیدم جنگلهایی به این زیبایی ندیدم. شما می بینید اینجا دریاچههای قشنگ دارید، قلههای قشنگ دارید، شما میبینید اینجا یك خلوص دارید، یك زیبایی فرهنگی دارید و یك زیبایی طبیعی. اگر تو اینها را بشناسی چه جوری میتوانی عاشقشان نشوی. اگر تو روی خاك كویر بخوابی رو به آسمان و به آسمان پر از ستاره نگاه كنی دست دراز میكنی تا دستت را از پشت ستارهها رد كنی من بارها این كار را كردم. خیال میكردم دیوانه شدهام. یك شب تا صبح دو ساعت سه ساعت دستم را میبردم بالا میرساندم پشت ستارهها. دوستم میگفت چه كار میكنی؟ من میگفتم این ستارهها آویزانند و من میتوانم دستم را از پشتشان رد كنم. خب مزاح بود، اما زیبا بود. شما كویر را ببینید، شما جنگلهای شمال را ببینید، عباس آباد را ببینید، خلیج فارس را با آن عظمتش ببینید، خار و خارگل را به آن حد جادویی ببینید و به این فرهنگی كه در این خاك پرورده شده بیندیشید و به مبارزانی كه در این خاك زندگی كردهاند بیندیشید و بعد بگویید من اینجا را همان قدر دوست دارم كه الماسینا را در آمریكای شمالی، او یك عیبی در توست. میتوانیم بگوییم همه انسانها را آرزومندم كه سعادتمند باشند. این درست است، این یك نوع اومانیسم قابل ستایش است، اما نمیتوانیم بگوییم كه همانقدر همسایه مهربانت را دوست داری كه یك آفریقایی خوب را در آفریقا. اگر یك جهان وطنی هم باشی یك ریاكار بیشتر نیستی. شما نگاه كنید فلسفه بنیادی اسلام چقدر به انسان در مفهوم كلیاش میاندیشد با وجود این شما میدانید كه میگویم خاكت را دوست داشته باش، میهنت را دوست باش و به حب وطن ایمان داشته باش. آنكه از من پرسیدی جوابش این است: روزگار مرا آواره كرد در این خاك. از كودكی چون بزرگتری نداشتم مجاز شدم كه بگردم شاید اگر بزرگتری هم داشتم مثل آن پدر كه ایرانگرد و ایرانشناس بود، اگر بالای سرم میماند باز هم این اتفاق میافتاد. پدر خواندهای هم داشتم تصادفا دور ایران مأموریت میگرفت و میگشت. من دور ایران گشتن را آغاز كردم و آوارگی جزو روحم شد. و وقتی روح آوارهای پیدا كردم شروع به گشتن كردم و آن سازمان كوهنوردی را درست كردم برای پیمودن قلههای ایران. ضمن این كه ما هر كاری میكردیم سیاسی بود، سازمان كوهنوردی ابرمرد یك سازمان سیاسی بود به قصد تربیت چریكها و مبارزان سیاسی. ما همه این كارها را كردیم. آرام آرام در ایران غوطه خوردم، در ایران گشتم، ایران را بوییدم، در جای جای ایران خوابیدم، چادرم را پهن كردم، كیسه خوابم را پهن كردم، از چیزی اشباع شدم كه خوب بود، زیبا بود، از مردمی اشباع شدم كه ایمان دارم جزو بهترین مردم جهان هستند؛ صفایشان، مهمان نوازیشان، تیزهوشیشان و دردمندیشان. آدم این سفر را برود و دست خالی برگردد خیلی شگفت انگیز است. خیلی باید ناآدم باشد كه چنین سفری را برود و دست خالی برگردد. آن روزنامه زندگی من را نگاه كنید، برای دوست داشتن وطن باید وطن را شناخت. من وطن را شناختم و عاشقش شدم. دوست داشتن وطن از دوست داشتن مردم وطن جدا نیست. خاك پرستی نیست، اگر خاكی را میبوسم و میبویم به خاطر این است كه قدمگاه است. قدمگاه انسانهای متعالی است. عاشق وطنم هستم. مثل كودكان دبستانی كه سرود «ای ایران ای مرز پرگهر» را میخوانند من همانجور كودكانه میخوانم. میدانید كه من دو سه تا ترانه برای وطن ساختم كه خیلیها میگویند قشنگترین ترانههاست. چون وقتی از آن چشمه میجوشد و بالا میآید ناگزیر باید زیبا باشد. اگر نباشد خیانت است. تو یك چیزی را عاشقش باشی، این قدر دل سپردهاش باشی و بعد بخواهی در ستایشش سخن بگویی و بد بگویی، دیگر واقعا غم انگیز است. امیدوارم تا وقتی زندهام جنبش بزرگ دوست داشتن مردم و خاك این مردم را در بین جوانها ببینم.»


