براى ذرّيه‏ام گريه مى‏كنم و آنچه كه اشرار امتم بعد از من در مورد آنان انجام مى‏دهند، گويا دخترم فاطمه را مى‏بينم كه بعد از من مورد ظلم و ستم واقع مى‏شود، در حالى كه ندا سر مى‏دهد: اى پدر! ولى هيچ كس از امتم او را يارى نمى‏كند.»

دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۷ - ۰۰:۰۰
گریه رسول خدا برای اهل بیت
گریه رسول خدا برای اهل بیت رسول گرامى اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏دانست كه بعد از او چه ظلم‎ها و ستم‎هایى در حق اهل‏بیت علیهم‏السلام انجام خواهد شد؛ از اینرو براى اتمام حجّت در مواضع مختلف به اصحاب و یاران و نزدیكان سفارشاتى مى‏نمود و در مواردى هم خود اهل‏بیت را از وقایع آینده با خبر مى‏ساخت. از جمله از عبدالله‏ بن عباس نقل شده، هنگامى كه رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در اواخر عمر شریفشان در بستر بیمارى بودند، شروع به گریستن نمودند به حدّى كه «بَلَّتْ دُمُوعُهُ لِحْیَتَهُ؛ اشك‎هاى ایشان محاسنشان را خیس كرد.» به ایشان عرض كردند: اى رسول خدا! براى چه گریه مى‏كنید؟ ایشان فرمودند: «أَبْكی لِذُریّتی و ما تَصْنَعُ بِهِمْ شِرارُ أُمَّتی مِنْ بَعْدی كَأَنّی بفاطِمَةَ بِنْتی وَ قَدْ ظُلِمَتْ بَعْدی وَ هِىَ تُنادى یا أَبَتاهُ فَلا یُعینُها أحدٌ مِنْ أُمَّتی(1)؛ براى ذرّیه‏ام گریه مى‏كنم و آنچه كه اشرار امتم بعد از من در مورد آنان انجام مى‏دهند، گویا دخترم فاطمه را مى‏بینم كه بعد از من مورد ظلم و ستم واقع مى‏شود، در حالى كه ندا سر مى‏دهد: اى پدر! ولى هیچ كس از امتم او را یارى نمى‏كند.» در حدیث دیگرى از امیرمؤمنان نقل شده: من و فاطمه و حسن و حسین نزد رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بودیم، آن حضرت به ما نگریست و اشك از چشمانش جارى شد، از ایشان پرسیدم: اى رسول خدا! براى چه گریه مى‏كنید؟ ایشان فرمودند: «أَبْكی مِمّا یُصْنَعُ بِكُمْ بَعْدی؛ براى آنچه بعد از من در مورد شما انجام خواهد شد گریه مى‏كنم.» از ایشان پرسیدم: چه امورى؟ فرمودند: «أَبْكی مِنْ ضَرْبَتِكَ عَلَى القَرَنِ و لَطْمِ فاطمةَ خَدِّها و طَعْنَةِ الحَسَنِ فِى الفَخْذِ وَالسَّمِ الّذی یُسقى و قَتْلِ الحُسَیْنِ(2)؛ گریه مى‏كنم به خاطر ضربه‏اى كه بر فرق سرت زده مى‏شود، و آسیب دیدن صورت فاطمه و ضربه‏اى كه به ران پاى حسن زده مى‏شود و سمّى كه به او خورانده مى‏شود و كشتن حسین.» پی‎نوشت‎ها: 1. امالى شیخ صدوق، همان، مجلس 28، ح2؛ بحارالأنوار، همان، ص156. 2. امالى شیخ صدوق، همان، مجلس 28، ح2؛ مناقب آل ابى طالب، همان، ج2، ص51.

برچسب‌ها

پربازدیدها

پربحث‌ها