یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰
بررسی زندگی پاسدار شهید ملک آبادی در تبیان
بررسی زندگی پاسدار شهید ملک آبادی در تبیان زندگی پاسدار شهید ملک آبادی با عنوان «خدا کند اینبار اشتباه نباشد!» در بخش فرهنگ پایداری سایت تبیان منتشر شد. هومن بهلولی- روابط عمومی پاسدار شهید ملک آبادی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس و فرزند شهید بود که از سنین نوجوانی در عملیاتهای مختلفی همچون والفجر مقدماتی، حماسه ذوالفقاریه، ثامن الائمه (شکست حصر آبادان)، بیت المقدس، محور عملیاتی اسکله ۱۲ روبروی پالایشگاه پا به پای سایر رزمندگان در سنگر دفاع اش شهر پرداخت. به گفته همرزمانش، مهدی (فرزاد) را بیشتر سوار بر جیپ حامل یک قبضه تفنگ ۱۰۶ با دیگر رزمندگان می شد دید که خط مقدم را داشتند، یک بار که مهدی ترکش خورده بود فکر می کردند که وی به رحمت خدا رفته و حتی به سردخانه هم منتقل شد اما پس از آگاهی از زنده بودنش او را به بیمارستان منتقل کردند و او نیز پس از بهبودی دوباره به جبهه بازگشت. جانباز شهید مهدی ملک آبادی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس با ۴۰ درصد جانبازی از ناحیه پا و روده بود که اخیرا در سن ۴۹ سالگی و پس از تحمل سختی های فراوان ناشی از جراحات زمان جنگ و حتی انجام عمل باز قلب در منزل شخصی اش به خیل همرزمان شهیدش پیوست. بار دوم شهید شد حبیب احمدزاده، نویسنده، مستندساز و پروهشگر تاریخی، دوست و همرزم شهید ملک آبادی چند خطی درباره او نوشته است. دیشب خبرش را از پرویز شنیدم که مهدی برای باردوم شهید شد. بار اول که خمپاره ای کنارش منفجر شد، در زمان محاصره شهرابادان بود، شکمش باز شده و آن بچه ١٢ ساله با شجاعت شکم باز را در دو دست جمع کرده تا بتواند از جا برخاسته و خود را به کسی برساند و سپس ناتوان از پا افتاده بود، مرده پنداشته و به سردخانه منتقلش کرده بودند، مثل هزاران مردم بیگناه دیگر شهرهای آبادان، خرمشهر، سوسنگرد و. ...روزبعد، کسی به زنده بودنش پی برده و انتقال به اطاق عمل و بعد سالها در جبهه مانده بود با حدود بیش از یک متر و نیم روده پلاستیکی، و دردهای شدید، مادرش را که رختشوی بیمارستان شرکت نفت بود قبلتر خمپاره ای به شهادت رسانده بود در میان تمام آن رخت های خونین بقیه رزمندگان،. .. و بعدها شد قبضه چی مدافع شهر در مقابل همه آن توپخانه ها و خمپاره های از خدا بی خبر که مردم را بدون نگاه کردن به شناسنامه، قومیت، نژاد، دین و تفکیک لباسی به شهادت می رساندند. قبضه چی کوچولوی من، دیشب برای همیشه آرام گرفت، او باز هم شهید شد، خدا کند این بار اشتباه نشده باشد، بگذاریمش بعد از سی و اندی سال، یک شب هم بدون دارو، بی درد بخوابد، از ته دل می دانم که مهدی ملک آبادی عزیزم هم به این خواب خوش راضی است... چقدرشبانه با همان تن کوچکش و دردهای جانکاه کمک می کرد تا از انبار سپاه و ارتش مهمات بدزدیم، تا شاید بتوان کاری کرد برای آن همه مردم رها مانده در مقابل توپخانه های دشمن، و به شوخی می گفتیم ما تنها آدمهای خلقت خدا هستیم که صرفا برای دفاع از مردم شهر و به واسطه این دزدی ها و دروغهای کاملا خالص و بی ریا، به بهشتش می رویم... می دانم که او درتمام این سالها، با دردهای وحشتناکش زیست ولی این را نمی دانم و تعجب که چگونه هرگز خنده از لبهایش دور نمی شد... قبضه چی کوچولوی من، دیشب برای همیشه آرام گرفت، او باز هم شهید شد، خدا کند این بار اشتباه نشده باشد، بگذاریمش بعد از سی و اندی سال، یک شب هم بدون دارو، بی درد بخوابد، از ته دل می دانم که مهدی ملک آبادی عزیزم هم به این خواب خوش راضی است... اگر آن دنیا، آن چند ملک همیشه طلبکار، ازت سراغ اعمال خوبت را گرفتند بگو من هم ملک هستم، ملک آبادی مهمات دزد، قول می دهم آنها هم خواهند گفت: بهشت خدا گوارای وجودت، پس بزرگمرد کوچکم، من هم می گویم ای ملک سارق مهمات، آن بهشت خدا، هر آنگونه که هست، گوارای وجودت...

پربازدیدها

پربحث‌ها