تبیان در گفت‌وگوی اختصاصی پای صحبت‌های احمدعلی قورچی نشسته، کسی که ۸ سال از عمرش یا به عبارتی ۲۹۲۰ روز را در اردوگاه‌های بعث گذرانده است.

یکشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۲ - ۰۰:۰۰
۲۹۲۰ روز در اسارت!
«کشون کشون خودمو از چاله‌ای که 3 روز توش بودم، آوردم بیرون.کوله و وسیله‌هام انگار 500 کیلو به وزنم اضافه کرده بود و تحلیل رفته بودم، وسیله‌ها رو انداختم بیرون و داخل قمقمه‌ها رو یه نگاهی انداختم، همه خشک بودن و بدون آب! جنازه بود که دور و برمون رو گرفته بود؛ شب، منطقه رو روشن میکردن و قدرت جابه‌جایی نداشتیم، ظاهرا چاره‌ای هم نبود باید قبول می‌کردیم که تو قلب دشمن محاصره شدیم. بعد از کلی سختی، موقعی که رسیدم  پیش سید یه قمقمه‌ پر پیدا کردم و همونو سر کشیدم، دیدم وضع سید از من بدتره و اون هم ادرار ریخته تو قمقمه‌ش! سرم گیج رفت و از حال رفتم. شبها از سوز سرما تا صبح می‌لرزیدیم، روز هم گرما و سوز رمل عذابمون می‌داد، 5 روز از عملیات والفجر مقدماتی می‌گذشت و  امیدی به زنده موندنمون نداشتیم، وسط ذکر شهادت گفتن بود که سروصدای بعثی‌ها رو شنیدیم، سر که چرخوندیم با 10،12 تا نیروی بعثی روبه‌رو شدیم، فهمیده بودن دیگه جونی برای مقاومت نداریم، این شد که کشون کشون مارو  باخودشون بردن و اسارت ما از اینجا شروع شد...»   داستان یک اسیر؛ احمدعلی قورچی روایتی که خواندیم، شروع ماجرای 8 سال اسارت احمدعلی قورچی است، در تهران به دنیا آمده و متولد سال 1342 است و تا یادش می‌آید همیشه سعی کرده خرج خودش را در بیاورد، از فروش لیموترش گرفته تا کارکردن در گاراژ و کارگری در کارخانه و به قول خودش:«اینجوری نبود که بشینیم و از آسمون پول برامون بباره»، 18 سالش بود که آتش جنگ شعله‌ور می‌شود و مثل خیلی از هم سن وسالهایش از طریق بسیج و پایگاه محلشان راهی دوکوهه می‌شود تا مهارت‌های رزمی و دفاعی لازم را برای مقابله با نیروی بعثیها و شرکت در عملیاتهای جنگی آموزش ببیند. نوبت به شرکت در عملیات والفجر مقدماتی میرسد، انگار که عملیات به نحوی لو می‌رود و عده بسیاری شهید می‌شوند، آنهایی هم که ماندند مثل احمد مجروح بودند و راهی برای برگشت نداشتند، یادشان می‌آید برای حفظ جان خود چاله بکنند و همین چاله اگر نبود به قول خودشان آبکش می‌شدند، چاله بود که جان خیلی از آنها را از رگبار تیر و ترکش نجات داد. ادامه روایت را از زبان احمدعلی قورچی میخوانیم... 5984امین اسیر «مشخص بود عصبی هستن و قصد تلافی دارن، اینو از رفتارها و چشمهای از حدقه بیرون زده‌‌شون می‌شد فهمید، از رزمنده‌ها اطلاعات میخواستن، با پوتین روی جراحت‌ها فشار وارد می‌کردن، گروهی از نفربرها از روی پیکر رزمنده‌ها رد شدن، خدا میدونه چند نفر هنوز جون داشتن و نفس می‌کشیدن، نفربر به ما نزدیک و نزدیکتر میشد، نمیدونم اون لحظه چه اتفاقی افتاد و چه چیزی یا چه کسی منصرفشون کرد که نفربر متوقف شد و ما رو سوار ماشین کردن، هیچ توجهی به جراحت و این مسائل نداشتن، مثل یه تیکه گوشت پرتمون کردن داخل ماشینی که پراز اسلحه و تجهیزات بود، در بسته نمیشد و به زور و فشار متوسل شدن، مجروح بودیم و زخمها با هر پرش ماشین از این دست اندازهای پرپیچ‌وخم بیابون باز و عمیق میشد. با زانوی شکسته و یه چندتا تیر و ترکش که مهمون بدنم شده بود، به بیمارستان نظامیشون منتقل شدیم و اونجا بود که صلیب سرخ بهمون شماره اسارت داد از این به بعد احمدعلی قورچی شده بود یک شماره، 5984. نمی‌دونستم این شماره 8 سال با من همراهه،  6.5 سال در اردوگاه عنبر و 1.5 سال آخر در اردوگاه تازه تاسیس شده تکریت.» ماه محرم در اسارت «در سال 2 ماه در اردوگاه داشتیم که به خودسازی بچه‌ها مربوط می‌شد و اردوگاه سکوت مرگباری داشت، یکی ماه رمضان بود و دیگری ماه محرم، در این ایام خبری از شیطنت‌ها و شلوغی بچه‌ها نبود و شروع می‌کردن به پاکسازی روح و نزدیک شدن به خدا. تنها نیرویی که می‌تونست بچه‌ها رو روپا نگه داره، مسائل اعتقادیشون بود، از شبهای جمعه و دعای ندبه و کمیل تا زیارت عاشورا و دعای توسل، اینها برنامه‌هایی بود که که خیلی از بچه‌ها در اسارت بهش پناه میبردن و مشکلاتشون توسط همین دعاها برطرف میشد.» «نماز خوندن و عبادت ممنوع بود ولی ما انجام می‌دادیم، پتوهارو به هم می‌دوختیم و دورتا دور اردوگاه نصب میکردیم که حالت هیئت به خودش بگیره، اونایی که خط خوبی داشتن با قالب صابون روی پتو  ذکر مینوشتن؛ همه این کارها شب انجام میشد و به محض پیدا شدن سروکله بعثیها بچه‌ها حالت طبیعی میگرفتن و پتوهارو جمع می‌کردیم. یه جاهایی از خود بی‌خود می‌شدیم و صدای «یاحسین» و «یازهرا»مون بلند میشد، هر شب سینه زنی،  مداحی‌های مخفیانه و هماهنگ در ساعت مقرر وخاص داشتیم و وقایع محرم توسط روحانی یا پیش کسوت‌ها و پامنبری‌ها گفته می‌شد.» شکنجه به جرم دینداری! «اون زمان آدم‌هایی رو که کار فرهنگی انجام می‌دادن، گلچین می‌کردن و با شکنجه چندنفرشون، تصور میکردن ترس و دلهره به جون بقیه انداختن! فلک میکردن، زندان می‌انداختن اما این باعث نمیشد که بچه‌ها از کارشون دست بکشن چون میدونستن که اگه به حرفشون گوش بدن تا پایان اسارت باید همینطور ادامه بدن، بنابراین برگ برنده رو دست بعثی‌ها نمیدادن. بچه‌ها یه دفترچه و جزوه از دعاها درست کرده بودن که باید مخفی می‌شد، سال اول که پام تو گچ بود دعاها رو تو گچ پام مخفی میکردن، بعثیها هم با تفتیش چیزی پیدا نمی‌کردن، به خود دعاها حساس بودن چه برسه به خوندن اون! هر کدوم از بچه‌ها میدونستن که فردای عزاداری با شکنجه و  قطعی آب و غذا همراهن و با این وجود به کارشون ادامه میدادن و این مسائل رو پذیرفته بودن. گاهی وقت‌ها در یکی دو تا آسایشگاه رو باز نمی‌کردن و بچه‌ها هماهنگ با هم اعتصاب غذا می‌کردن، غذایی هم نبود اما از همون مقدار کم غذا می‌گذشتن تا بلکه بعثی‌ها در اردوگاه رو باز کنن و  نقشه‌هاشون بهم بریزه. ما از کمترین امکانات زندگی محروم بودیم و غذایی که به ما می‌دادن در حد زنده موندن بود! 8 سال تموم وعده‌ غذایی تکراری داشتیم و دقیقا مصداق این بود که آش کشک خاله‌ته بخوری پاته نخوری پاته! جوری که بچه‌ها مزه غذاهای خونگی و خوشمزه رو یادشون رفته بود.» آمپول ضدعاشورا «بعثیها میدونستن شبهای تاسوعا و عاشورا چقدر برای ما ایرانی‌ها مهمه و میتونه اردوگاه رو به لرزه دربیاره برای همین روی این موضوع حساس بودن و تموم تلاششون رو میکردن یه جور بچه‌ها رو تحت کنترل خودشون قرار بدن. مثلا بین خودشون یه چیز مرسوم بود به اسم آمپول ضدعاشورا! نیروهای بعثی برای اینکه خیال خودشون رو راحت کنن و با بچه‌ها درگیر نشن و برن پی عشق‌وحال خودشون یه آمپولی بهمون تزریق می‌کردن، هر یه سرنگ به 15 نفر آدم زده می‌شد، همه بی‌حال یه گوشه‌ای می‌افتادیم و به عبارتی زمین‌گیر می‌شدیم. ماهیت این آمپول این بود که عزاداری نکنیم و چنان سکوت مرگباری به اردوگاه می‌داد که انگار قبرستون ارواح بود، همه یه گوشه از آسایشگاه افتاده بودیم و حتی جون گرفتن غذا نداشتیم با این وجود بچه‌هایی که از قدرت بدنی خاصی برخوردار بودن میومدن و بقیه رو تیمار میکردن، دوباره جون میگرفتن و عزاداریشون رو شروع میکردن.»   رد شدن از تونل وحشت و رسیدن به ته خط! «بچه‌ها همه بااستعداد بودن و اگه گروهی رو برای شکنجه می‌بردن، گروه و مداح دیگه جایگزینش می‌شد، با این جابه‌جایی نمی‌ذاشتیم خلا احساس بشه. یه روز اومدن و گروهی از آزاده‌ها که من هم بینشون بودم رو جمع کردن و بردن اردوگاه تازه ساخت تکریت کمپ 17  و وراجی و تهدیدهاشون شروع شد: «ما گفتیم دعا نخونین، عزاداری نکنین، کارهای فرهنگی انجام ندین، به هیچ کدوم از این حرفها عمل نکردین، خسته‌مون کردین، اینجا ته خطه و ما میخوایم شما رو بکشیم و شما هرگز خونوادتون رو نمی‌بینین!» برای رفتن به اردوگاه هم تا دلتون بخواد تو تونل وحشت از دست بعثیها کتک خوردیم، یه 3،4 ماه به همین منوال گذاشت و بچه‌هارو عذاب روحی و جسمی می‌دادن، تابستون میومدن مارو تو خاک میغلتوندن، بعضی‌ها رو تا سینه تو خاک و آفتاب عمود داغ دفن میکردن، چاره‌ای هم نداشتیم و بعضی بچه‌ها آرزوی مرگ میکردن. موقع آمار که میشد امکان نداشت چندنفری کتک نخورن! آب بهداشتی نداشتیم، بچه‌ها با کانتر آب میاوردن بالاخره باید سعی می‌کردیم این اوضاع رو به هر طریقی بگذرونیم تا اینکه یه روز صبح از خواب بیدار شدیم و بچه‌ها گفتن ابوترابی رو آوردن اردوگاه ...» ابوترابی؛ فرشته نجات در اسارت «به استقبال ابوترابی رفتیم، اونجا بود که داغ دل بچه‌ها تازه شد و سفره دلشون رو باز کردن، ابوترابی با مهربونی و صبوری آرومشون می‌کرد و با صحبتهای مثل: «این روزها هم میگذره، امیدتون به خدا باشه» به بچه‌ها قوت قلب میداد. مدتی گذشت تا این که به مرور آرامش به اردوگاه برگشت، البته اینو هم بگم که با وجود سختگیری‌ها بچه‌ها به فعالیت‌های فرهنگی و دینی خودشون ادامه میدادن. هر اردوگاهی که شورش می‌شد یا درگیری پیش می‌اومد نیروهای بعث پناه میبردن به ابوترابی و با انتقالش به اردوگاه دیگه اوضاع رو کنترل میکردن. این مرد به قدری نازنین بود که بعد از رفتن از هر اردوگاهی، بچه‌ها با اشک و ناراحتی بدرقه‌ش میکردن. ابوترابی چوپانی بود که گله رو به درستی رهبری می‌کرد و 50 سال از  زمانه خودش جلوتر بود. با وجود علی اکبر ابوترابی اردوگاه تکریت17 که بدترین شکنجه‌گاه بود تبدیل به بهترین اردوگاه شد. چقدر مشابه دکتر مجید جلالوند و ابوترابی وجود داره؟ خدماتی که اینها به اسرا و رزمندگان کردن، کم بهش پرداخته شده و خدا میدونه اگه امثال اینها نبودن چه اتفاقاتی می‌افتاد؟ تو زمونه‌ای که داریم دونه دونه آزادگان و جانبازان رو از دست میدیم، حیفه نریم سراغشون و خبری ازشون نگیریم، اونها گنجینه‌هایی هستند که باید خاطرات خاک گرفتشون رو بتکونیم و پای درددلهاشون بشینیم...» جنگ تموم شد اما اسارت نه «۲۹ تیرماه 66 بود که قطعنامه 598 تصویب شد، خیلی‌ها خوشحال بودن و بعضیها ناراحت که چرا  جنگ اینجوری تموم شد؟ اما ما تو بلاتکلیف‌ترین وضع ممکن به سر می‌بردیم. 2 سال از تموم شدن جنگ گذشته بود و تو اون 2 سال، اوضاع همون آش بود و همون کاسه! هیچ تغییری در رفتار و برخوردهای نیروهای بعثی با ما حس نمی‌شد و هیچ کدوممون فکر نمی‌کردیم تا وقتی صدام هست ما رنگ آزادی رو ببینیم تا اینکه خبر آزادی مثل یک معجزه سروصدا کرد و رادیو و تلویزیون عراق به این خبر رسمیت داد.» معجزه‌ای به اسم آزادی «دیدن خوشحالی اونایی که زن ‌و بچه داشتن خوشحالی‌مون رو دو برابر میکرد، تو تمام این مدت با تصور و خیالی که داشتن، بچه‌هاشون رو بزرگ کردن و باهاشون حرف میزدن، حالا وقتش رسیده بود که یک دل سیر اونها رو تماشا کنن، به آغوش بکشن و بلاخره زندگی کنن، باید یادمون میومد زندگی قبل اسارت چه شکلی بود؟ بچه‌ها آدرس خونه‌شون رو  ردوبدل می‌کردن، نگهبان‌های بعث هم خوشحال بودن چرا که دیگه خبری از جنگ‌های بلند مدت و سربازی‌های اجباری نبود. 26 مرداد شروع آزادسازی اسرا بود، اردوگاه به اردوگاه بچه‌ها رو لب مرز تحویل میدادن. 4 شهریور 69 نوبت به اردوگاه ما رسیده بود و بعد از دو روز قرنطینه و 8 سال دوری، به محض رسیدن به خاک ایران، سجده شکر کردیم، اشک میریختیم، با اینکه این اواخر بارها صحنه رسیدن به ایران رو تصور میکردیم هنوز باورمون نمیشد که بالاخره طعم آزادی رو چشیده بودیم.»  برگشت به خونه «به فرودگاه که رسیدیم، هرکدوم شاخه گلی دستمون بود؛ یکی از بچه‌های فرودگاه اومد با من سلام احوال پرسی کرد و گفت چطوری حاج احمد! فهمید نشناختمش گفت:« محمدم، خرائی‌، برادر علی اصغر» تا خودشو معرفی کرد، اشک از چشمام سرازیر شد اون موقع که من و برادرش رفتیم جبهه، کم سن وسال بود. می‌گفت:« من هر روز به امید دیدن تو میام بچه‌های آزاده رو می‌بینیم تا خبر رسیدنت رو به خانوادت بدم، نمیدونی تو محل چه خبره؟ همه‌جا رو نونوار و چراغونی کردن، پرچم زدن و جشن گرفتن» من اشک تو چشمام جمع شد و نتونستم صحبت کنم. وقتی خبر رسیدن من رو به مادر علی اصغر دادن گفت:« ای کاش پسر من هم اسیر شده بود اینجوری من هم میتونستم ببینمش» «از مسجد خانی‌آباد تا خونه قلمدوشم کردن، شادی وشور و روبوسی با فامیل و همسایه بود، همه بودن و لطف داشتند ولی یه جایی به شدت بین جمعیت خالی بود، «مادرم» که چند سال قبل از جبهه رفتنم، از دستش داده بودیم! در این 8 سال اسارت، دنیایی از خاطره و درد و رنج نهفته که خیلی از اونها غیرقابل درکه، شاید برای همینه که برخی از مسئولین ما چون در اون شرایط نبودن، نمیتونن احوال آزادگان و جانبازان رو درک کنن و دل به دلشون بدن و ازشون حمایت کنن.»

پربازدیدها

پربحث‌ها