چند دقیقه چشم‌هایتان را ببندید نگران نباشید دل‌هایتان را جایی نمی‌برم، از یوگا و مدیتیشن هم خبری نیست! از شما می‌خواهم با همان چشم‌های بسته به کارهای روزمره خود ادامه بدهید و برای لحظه‌ای تصور کنید دنیا تا ابد برای شما به این شکل است تاریکِ تاریک!

جمعه ۲۲ مهر ۱۴۰۱ - ۰۰:۰۰
هنرنمایی روی صحنه با چشمان بسته!
بسیاری از ما از ترس و دلهره‌ای که به جانمان می‌افتد طاقت نمی‌آوریم و به تمرین خاتمه می‌دهیم تمرینی کوتاه و ناآشنا که فرد نابینا آن را زندگی می‌کند. تماشاخانه از پله‌ها که بالا می‌رفتم به کلمه تماشاخانه و تضاد معنایی آن از لحظاتی بعد که با آن مواجهه می‌شدم فکر می‌کردم به  هنرمندهایی که نابینا هستند و هر بار برای تمرین باید این پله ها را بالا و پایین می‌رفتند. برای دیدن تمرین تئاترشان هیجان داشتم و هم زمان نگران این بودم  نکند من را از جمع خود پس بزنند؛ اما این جمله عباس کیارستمی در ذهنم بازخوانی می‌شد «آشنا شدن اتفاقی با انسانی جالب همیشه ایمان مرا تقویت می‌کند» و همین برایم کافی بود که پله‌ها را دوتا یکی رد کنم تا سریع به جمعشان بپیوندم. وارد پلاتو که شدم آقای عربی (کارگردان) با خوش‌رویی و شوخ‌طبعی خودشان را معرفی کردند و مشغول گفتگو و سربه‌سر گذاشتن بچه‌ها شدند این که می‌گویم بچه، به‌پای سن کم نگذارید چرا که رده سنی‌های متفاوت از 20 سال تا بالای 50 سال زن و مرد دور هم نشسته  و منتظر شروع تمرین بودند و قرار بر این شد که بعد از تمرین با بچه‌ها گفتگو  داشته باشیم. هنر ششم، حس ششم چنددقیقه‌ای از تمرین گذشته بود هرکدام به‌نوبت می‌ایستادند و  دیالوگ خود را با اکت به اجرا در می‌آوردند به‌قدری در این کار استادانه و ماهر ظاهر می‌شدند که فراموش می‌کردم همه این هنرمندان نابینا هستند. نگاهشان به هم دیگر، تعاملشان با کارگردان، راه‌رفتن و حرکاتشان و از همه مهم‌تر خیلی خوب و مسلط ساز می‌زدند از کاخن و گیتار گرفته تا نی و سازدهنی آکسون گذاری‌ها هم با دایره زنگی اتفاق می‌افتاد. نمایشنامه پر از شخصیت  و اتفاق بود بازیگران در صحنه یک سیر تاریخی عجیب را با دیالوگ‌های گاه طولانی به اجرا در می‌آوردند اسامی معروفی هم به گوش می‌خورد از  بهرام رادان  و دکتر مصدق تا آرنولد و تزار روس و  به حادثه‌های تاریخی مثل  قطعنامه سازمان ملل و عصر یخ‌بندان و ناپلئون اشاره می‌کرد. تئاتر ما را مستقل کرد یکی از گلایه‌های به حق دوستان این بود که " چرا در طول سال فقط در روز عصای سفید به یاد ما میفتند؟ بقیه روزها ما کجاییم؟" تمرین اول تمام شده بود بازیگران حین استراحت و خوردن ساندویچی که خودشان درست کرده بودند با آقای کارگردان درباره بهترشدن اجرا، طراحی دکور  و لباس، نوع دیالوگ‌ها و موسیقی مشورت و  با نظر جمع آن را اصلاح می‌کردند یک  فضای کاملاً دوستانه و صمیمی با انسان‌های به‌شدت دوست‌داشتنی و محترم گویی که مدت‌هاست آن‌ها را می‌شناسم. از  هنرمندان خواستم درباره هر مسئله‌ای که دوست دارند صحبت کنند و من فقط شنونده و منتقل‌کننده صدایشان باشم مریم اولین نفر داوطلب شد تا صحبت کند: «8 سال ونیم پیش من به‌یک‌باره از یک‌دنیای روشن به جهان تاریک و ناآشنا پرت شدم همه چیز سیاه بود از راه‌رفتن می‌ترسیدم، هرآن فکر می‌کردم در چاه بزرگی گیر افتادم، با آقای عربی 8 سال پیش در فرهنگسرا آشنا شدم اجرای اصلی رو  صحنه‌ای بود  که حفره‌های ۴۰ سانتی داشت و من دائم در اون حفره‌ها می‌افتادم و گریه می‌کردم از ادامه دادن خسته شدم  و گفتم من دیگه نیستم! اما آقای عربی صحنه رو جوری طراحی کردن درست نگاتون میکنم استاد؟ که من  بدون هیچ اذیتی ، راحت راه برم. آقای عربی کاری که پدر و مادر در کودکی انجام میده به فرزند رو در نابینایی به من یاد دادن «راه رفتن رو».تئاتر یه کاری کرد که من مستقل شم با مترو و اتوبوس رفت و آمد می‌کنم بارها تصادف کردم زمین خوردم گاه مردم بی حرمتی میکردن خیلی خیلی انسان های خوب هم دستمو گرفتن وهنوز میگیرن و من دیگه از راه رفتن نمی ترسم.» در لحظه زندگی کردن شیما شوری یکی از هنرمندان خوب و از قدیمی های گروه معتقد است که از تئاتر به اعتماد به نفس و خود باوری و خود شناسی رسیده است. ندا سلیمانی فوق‌لیسانس روان‌شناسی دارد و به سوپراستار گروه معروف است، می‌گوید: " تئاتر به ما چی داد؟ یاد گرفتیم در لحظه زندگی کنیم شاید کلیشه باشه اما واقعا همینو زندگی کردیم و تئاتر عین زندگیه ما به فردا اصلا فکر نمی‌کنیم هرچی هست همین لحظه‌ست. به ما یاد میده با همین شرایط زندگی کنیم شاید یکی با دیدن نابیناها بگه آخی ولی می‌بینین که هرکسی میاد و زندگی ما رو می‌بینه حالش خوب میشه." تئاتر یک قدم جلوتر از روان شناسی آقای غلامرضا عربی کارگردان این مجموعه 8 سال است که با بچه‌های نابینا کارمی کند او معتقد است حس خوبی که از همکاری با بچه‌های نابینا دریافت می‌کند در باقی  بازیگرها وجود ندارد هنرمندانی که به دلیل مشکل به وجود آمده حس و درک  عمیق‌تری از بازی دارند. او درباره تئاتر و تأثیرش بر زندگی خود گفت: " چیزی که در روان‌شناسی به‌صورت تئوری تلاش می‌کنند به دست بیاورند، تئاتر آن را عملاً به شما می‌گوید تئاتر به من یاد داد تمام اشتباهات زندگی مال خودم بوده و با پذیرفتن  اشتباهاته که آدم رشد میکنه و ما رو به سمت جلو هل میده هیچ‌وقت شرایط ایده‌آل نخواهد بود و چیزی که ما رو به موفقیت می‌رسونه  درد و رنجه! تازمانی که اندازه خودت باشی آروم آروم میری جلو اما یه جایی از زندگی که تحت فشاری تصمیم میگیری بالاتر از خودت باشی و اونجاست که پیشرفت اتفاق میفته این همون کاریه که تئاتر می‌کنه. ما مثل گلادیاتورها تمرین می کنیم به گفته آقای عربی، تئاتر مثل یک روانکاوی عمل می‌کند به ما یاد می دهد رویا داشته باشیم، هر کلمه بار معنایی خاص خودش را دارد پس آن‌ها را نباید کشت چرا که همین کلمات واسطه برقراری ارتباط ما با دیگران هستند و ارتباطات لازمه یک زندگی سالم است. در ادامه آقای عربی از تمرین‌های‌ سختی که گروه داشت صحبت کردند: « مجموع این رفتارهای ما حاصل زیست گذشته‌مونه موقعیتی که برامون ایجاد شده بزرگ ترین و فعالترین تئاتر کشور رو به وجود آوردیم  هیچ وقت فضای به این زیبا و دلپذیر در تئاتر شما پیدا نمیکنید کاری که این تئاتر میکنه یکه و تنها خواهد بود و اگه کسی بخواد مثل کیفیت ما باشه باید خیلی تلاش کنه چون ما مثل گلادیاتور ها تمرین میکنیم با وسیله نقلیه عمومی میایم خودمون وسیله هامونو فراهم می‌کنیم خودمون غذا میاریم با این شرایط خاص و ویژه هیچ توقعی نداریم و میدونم آینده خوبی  پیش روی این گروه خواهد بود. چشمانی از حس شنوایی و لامسه آقا داریوش در سن 48 سالگی و در سال 98 به قول خودش چشم هایش به مسافرت رفتند واز 99 با این گروه همکاری میکند او  که دو دنیا را تجربه کرده از تفاوت آن می گوید:" در دنیای نابینایی که من جدیدا واردش شدم باید اول بشنویم تصویر سازی ذهنی کنیم بعد بتونیم اجرا کنیم عزیزانی که همون اول متاسفانه نابینا بودن تجسم جسمی ندارن ولی ما چون دنیا رو دیدیم راحت تر میتونیم تجسم کنیم" او در ادامه به این اشاره کرد که در نبود حس بینایی، حس شنوایی و لامسه قوی تر شده و در واقع جای دو چشم را می‌گیرد." یادآوری فقط در روز عصای سفید! یکی از گلایه‌های به حق دوستان این بود که " چرا در طول سال فقط در روز عصای سفید به یاد ما میفتند؟ بقیه روزها ما کجاییم؟" دیگر گلایه مربوط به خانواده‌ها می‌شد از درک نکردن تا پنهان‌کاری و سوءاستفاده از ندیدن آن‌ها! و همین را علت فراری بچه‌های نابینا از خانه می‌دانند؛ اما چیزی که مشهود است  و غیر قابل کتمان خانواده شدن این گروه است تک‌تک این افراد برای یکدیگر دل می‌سوزانند و هوای هم دیگر را دارند همه‌شان قهرمان‌اند قهرمانانی که توانسته‌اند از جهان تاریکشان نوری  به دنیای اطرافیان خود  منتشر کنند نوری از امید و زندگی.

پربازدیدها

پربحث‌ها