نوزدهم مهرماه سالروز تولد محمدرضا شفیعیکدکنی است او در سال 1318 در کدکن نیشابور به دنیا آمد و تخلص خود را م. سرشک انتخاب کرد او پژوهشگر و مصحح آثاری شد که ایران با خواندش به خود میبالد.
از فردوسی تا مولانا، از حافظ تا سعدی، از شهریار تا سایه از زیباییهای اشعارشان گفته است و فرم شعری که مسئولیتی جز زیبایی برای هنرمندان نداشته است. او از فرم، محتوا، اندیشه، حقیقت شعری، جستجوی معنیای شاعر، احوالات و افکار، تصوف و... شاعران سخن گفته و راهی برای شناخت آنان در اختیار علاقهمندانش گذاشته است. که این یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب کز هر زبان که میشنوم نامکرر است، مردی که ادبیات را شیرینتر و بانشاطتر کرده محمدرضا شفیعیکدکنی. او که بارها و بارها در کلاس درسهایش از روحیه، روحیه و روحیه برای شاگردانش میگفت 19 مهرماه به دنیا آمده و تولدش برای همه دانشآموختههایش به نوعی روحیه است.
او که بارها و بارها در کلاس درسهایش از روحیه، روحیه و روحیه برای شاگردانش میگفت 19 مهرماه به دنیا آمده و تولدش برای همه دانشآموختههایش به نوعی روحیه است.
روحیه عارفانه
استاد شفیعیکدکنی که روحیه عرفانی دارد و با تصحیح تذکرةالاولیا عطار همه با این روحیهاش آشنا هستند درباره تجربیات کشف و شهودش گفته لذتی که از تجارب عارفان بردهام بسیار لذت عمیقی بوده که میتوان اسم همان را نوعی شهود عرفانی گذاشت. چه لذتی از این بالاتر که به قول خرقانی بر همه چیز کتابت بود مگر بر آب و اگر بر دریا گذر کنی از خون خویش بر آن کتابت کن تا آن کز پی تو در آید داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفتهاند.
هشتاد و سه سالگی شکوفه و باران
هشتاد و سه سال شاعرانگی بر قامت او چه شیرین و خوش نشسته است، گویی شبیه آئینهای است که سرچشمه ادبیات و زبان فارسی را در آن نشان میدهد و عواطفی و احساساتی که مردم از او گرفتهاند شده است ماندگاری کلام او «به شکوفهها به باران برسان سلام ما را». غزلی که از شفیعی کدکنی که سخن را مجال نمیدهد... دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم/ وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم، تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت/ من مست چنانم که شنفتن نتوانم، شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه/گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم، با پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار/ گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم، دور از تو، من سوخته در دامن شبها/ چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم، فریاد ز بی مهریات ای گل که درین باغ/ چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم، ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم/ دارم سخنی با تو وگفتن نتوانم...



