
«دلدادگان» مجموعهای از تمام آن چیزهایی بود که معمولا در فیلمسازی منوچهر هادی دیده میشوند؛ داستانی عامهپسند که محتوای جوابپسدادهترین فاکتورهای رمانهای اصطلاحا بازاری است، به اضافه ستارههای مطرح بازیگری برای ایفای نقشهایی که شاید به اقتضای قصه، هنرپیشههای دیگری برای بازی کردن در آنها مناسبتر بودند. اما جذابیتهایی که اصالت نداشته باشند و با کف سلیقه و نیاز مخاطبان ارتباط برقرار کنند، معمولا به دلیل خاصیت بیدوامیشان و رویگردانی ناگهانی مخاطب از آنها، صاحبان چنین آثاری را غافلگیر خواهند کرد. حرکت بین دو زمان به هم متصل که هر کدام به سوی متضادی از تاریخ حرکت میکنند، بستر قصه را از محورهای مختلفی برش میدهد و تکهتکه میکند؛ چنانکه درون زمانها، جوامع و انسانها را میتوان دید.
این دو زمان به هم متصل یعنی دوران پهلوی و دوران پس از انقلاب که هر کدام به سوی متضادی از تاریخ میروند، یکی آرمانشهر خود را در ایران باستان و گذشته دور میبیند و دیگری در مهدویت و جامعه مدینه النبی که از جهات مختلفی با هم متفاوتند و هر کدام از این دو کاراکتر قهرمانهایی متعلق به این دو دوره متفاوت هستند. نطفه داستان «دلدادگان» از چالش تناقضی که در نگرش این دو نوع انسان به مسائل سیاسی-اجتماعی پیرامونشان وجود دارد، شکل میگیرد. منطق و جهانبینی یکی از این آدمها که (حمید گودرزی بازیاش میکند) در زمان شاه بیشتر جواب میدهد و باعث موفقیت او در شئونی میشود که همانها را هم در وضعیت آن دوران بهعنوان موفقیت جا انداختهاند؛ او آدم میفروشد و ثروتمند میشود. اما شخصیت دیگری هست که از منطقی دیگر پیروی میکند، از منطقی که بعدها بهعنوان انقلابیگری شناخته میشود و آینده هم متعلق به همین منطق است.
ایجاد علاقه بین دختر و پسری که خودشان نمیدانند خواهر و برادر هستند، از کوتهنظرانهترین و عقبماندهترین تمهای داستانی دنیاست و بیشترین بسامد را هم در ایران دارد. نویسندگان «دلدادگان» برای اینکه چنین موقعیت دراماتیک نخنمایی را ایجاد کنند، دست به دامان تغییر رژیم سیاسی در ایران شدهاند تا مقدمات جدایی پدر و مادرها از یکدیگر و خلاصه تمام مسائلی که باعث میشود یک خواهر و برادر از هم جدا شوند و بعد به شکل سوءتفاهمی از عشق کنار هم قرار بگیرند را در داستانشان فراهم کردند. انتخاب چنین قالبی برای قصهپردازی به چالش تناقض بین دو زمان مختلف و آدمهایی که هر کدام نماد یکی از این دو زمان هستند، میپردازد اما این شکل قصهگوییها از قواره چنین موضوع عمیقی خیلی کوچکتر است. همینطور است نوع پرداختن این فیلمنامه به روابط انسانی اعم از سوءتفاهمات، کینهها، ایثارها و تمام چیزهای دیگر.
تجربه نشان داده که فاکتورهای عوامپسند و بازاری برای جذب مخاطب، معمولا تاریخمصرف کوتاهی دارند و «دلدادگان» هم مشمول همین قاعده شده و وقتی روی آنتن رفت که دیگر با چند هنرپیشه مشهور و داستان یک عشق نافرجام به دلیل خواهر و برادر درآمدن دو دلداده، نمیشد مخاطب را جذب کرد. موضوع سریال سهگانه «دلدادگان» که رویارویی دو انسان از دو نوع تفکر، یکی متعلق به دستگاه فکری شکل گرفته توسط نظام سیاسی قبل و دیگری متعلق به نظام انقلابی است، اتفاقا یکی از مهمترین مسائل روز جامعه ماست که اگر به جای منوچهر هادی، یک فیلمساز کاربلد به آن میپرداخت، صرفا با پست اعتراضی پانتهآ بهرام درخصوص عوض شدن پایان قصه، مردم از وجود چنین سریالی مطلع نمیشدند و مخاطب تلویزیون را با کمک خود قصه درگیر خودش میکرد. چالش بین این دو تفکر، یعنی تفکر وفادار به رژیم قبل و تفکری که انقلاب را به وجود آورده است در داستان «دلدادگان» صرفا برای این استفاده میشود که مقدمات بیخبری دو خواهر و برادر از هم و عشق سوءتفاهمگونه آنها به یکدیگر در روزگار جوانی را آماده کند. یک ضربالمثل قدیمی ایرانی، چنین وضعیتی را به ساختن لگن با فلز طلا تشبیه میکند. اما پرانتزی که میشود پس از بحث درباره مضمون «دلدادگان» و کیفیت فنی کار آن باز کرد، به حاشیه قسمت پایانی این سریال برمیگردد.
پانتهآ بهرام که با پست اینستاگرامیاش بعضی توجهات را به سمت این سریال تلویزیونی جلب کرد؛ «پایان افسانه این نبود، اگر بدقولی صداوسیما نبود!! افسانه برای نجات پسرش، توسط هاتف کشته میشد و...» و همزمان با بازی یک سریال در تلویزیون، روی موج بدگویی به صداوسیما که این روزها مد رسانهای کشور شده، سوار شد. بهرام خیلی دیر به این اشاره کرد که دلیل عوض شدن پایان این سریال و آن چیزی که او بهعنوان (بدقولی صداوسیما) از آن یاد میکند، چیست؟ پایان سریال «دلدادگان» عوض شد، چون تنها یکی از بازیگرانش آن پروژه را ترک کرده است. آن هنرپیشه پانتهآ بهرام بود و بدقولی صداوسیما هم صرفا عدمپرداخت دستمزد او بود.
منبع: روزنامه فرهیختگان/میلاد جلیلزاده


