اولین رابطه رسمی ایران و آمریکا در دولت امیرکبیر با ایجاد سفارت و حضور ساموئل بنجامین در سال ۱۸۸۳ برقرار شد.
حضور سنتی دو قدرت روسیه در شمال و انگلستان در جنوب کشور در طول تاریخ، موجب شده بود دولتمردان و حاکمان، شناختی نسبی از این قدرتها داشته باشند، تا زمانی که آمریکا نیز به این جمع اضافه شد. آمریکا این مهمان ناخوانده جدید، ناشناخته بود و سیاستهایش برای تصمیمگیران داخلی، معلوم نبود، هم آن زمان که در ابتدا، در زمان قاجارها، سیاست بیطرفی پیشه کرد و هم زمانی که در دوره پهلویها، رقیبهای خود را در شمال و جنوب کنار زد و در کل کشور یکهتاز شد. اولین رابطه رسمی ایران و آمریکا در چه دولتی صورت گرفت؟ آغاز روابط ایران و آمریکا به اوایل قرن ۱۹ باز میگردد و از این دوره به بعد بود که تاریخچه روابط ایران و آمریکا تبدیل شد به یکی از پرحادثهترین و قطورترین پروندههای سیاسی تاریخ روابط بین الملل. اولین رابطه رسمی ایران و آمریکا در دولت امیرکبیر با ایجاد سفارت و حضور ساموئل بنجامین در سال ۱۸۸۳ برقرار شد. در این برهه زمانی و حتی در دوران جنگ جهانی دوم نوع روابط عمدتاً فرهنگی و تا حدودی اقتصادی بود و اساساً تا سال ۱۳۲۰ مقامات آمریکایی به علل مختلف از جمله "دکترین مونرو" تمایل چندانی به حضور کشورشان در ایران نداشتند. بر اساس این دکترین که توسط جیمز مونرو، رییس جمهور وقت آمریکا اعلام شد، آمریکا مخالف استعمار یا دخالت قدرتهای اروپایی در کشورهای تازه استقلال یافتهٔ قاره آمریکا بود، لذا دولت ایالات متحده آمریکا تصمیم گرفت که از دخالت در جنگ بین قدرتهای اروپایی و مستعمرات آنها خودداری کند. رابطه ایران و آمریکا از اواسط سال ۱۳۲۰ به دلیل ارزیابی جدید از وضعیت مالی و موقعیت استراتژیک ایران دگرگون شد و دولت آمریکا تصمیم گرفت نفوذ خود در ایران را بیشتر کند و برای تقویت موقعیت خود روشهای مختلفی را به کار برد که مهمترین آن کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بود. نقش آمریکا در بیثمر کردن تلاشهای نهضت ملی،تاثیری منفی و ذهنیتی مخدوش به جا گذاشت. در سطح جهانی نیز در این دوران،جنگ آمریکا و ویتنام، اذهان عمومی را نگرانتر کرد تا روی کار آمدن دولت جمهوریخواه نیکسون که دیپلماسی آمریکا بر دکترین تازهای بنا گردید که موسوم به «دکترین نیکسون» بود. این نظریه معلول شرایط پیچیده سالهای اواخر دهه ۱۹۶۰ میلادی بود که اثرات دامنهداری در آسیا و خلیجفارس داشت. سیاست دوستونی نیکسون در منطقه خیلج فارس را میتوان اقدامی برای پایان دادن البته ظاهری آمریکاییها نسبت به دخالت در امور داخلی سایر مناطق قلمداد کرد تا از این طریق رضایت بیشتری در میان افکار عمومی آمریکا به دست آورد. محمدرضا پهلوی اشتیاق فراوانی به اجرای نقش سرپرستی و حاکمیت سیاسی و نظامی بر پیرامون خود داشت. تأکید دکترین نیکسون در مشارکت جمعی، جاه طلبیهای شخصی شاه را اجتنابناپذیر ساخت و او در نقش یک امپریالیست کوچک،منویات خود را در لفافه مسایل امنیتی و همکاری منطقهای ظاهر کرد. هدف عمده شاه، تثبیت پایههای حکومت،گسترش تواناییهای خود به خارج از مرزها و داشتن یک نقش بینالمللی بود که لازمه آن برقراری رابطهای نزدیک و صمیمانه با قدرتهای بزرگ بود که البته شاه، آمریکا را انتخاب کرد. از اینرو بود که در ظاهر رابطه شاه با نیکسون بسیار نزدیک بود و نام شاه در فهرست نیکسون از رهبران بزرگ دنیا، همیشه در ردیف سوم یا چهارم بود. اما همه اینها ظاهر امر بود و در باطن دوستیها به دشمنی میگرایید و قدرت شاه در منطقه، همتای خود در آمریکا را نگران میکرد. ضمن آنکه نوع مناسبات ایران با کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس و مهمتر از همه عربستان،اعتماد نیکسون را به شاه سستتر می کرد، زیرا دکترین نیکسون در منطقه خلیج فارس متکی بر دو ستون بود، یکی ایران و دیگری عربستان اما شاه با تحرکات و سخنان خود نشان داده بود قصد دارد این سیاست دو ستونی را به یک ستون تبدیل کند و به تنهایی ژاندارم منطقه شود. شاه در همین رابطه در مصاحبه با خبرگزاری اسوشیتدپرس در بیست و هفتم مهر ۱۳۴۸ گفته بود: «ما از کشورهای عربی منطقه خواستار همکاری امنیتی شده ایم، ولی در صورتی که آنها همکاری نکنند، دولت ایران خود به تنهایی مسئولیت امنیت و ثبات منطقه را به عهده خواهد گرفت.» این زمانی است که قرار است نیروهای انگلیسی از خلیج فارس خارج شوند. شاه در گفت وگوی دیگری با یک نشریه انگلیسی در بیست و دوم شهریور ۱۳۴۸تاکید کرده بود: «هیچ قدرت و نفوذ خارجی دیگری حق ورود به خلیج فارس را ندارد و ایران آزادی کشتیرانی را تضمین میکند.» ضمن آنکه اختلافات و پافشاریهای شاه، بر سر بحرین و جزایر سه گانه، مشکلات منطقه را دامن می زد. هر چند شاه گفته بود با وجود مخالفت با عملکرد بریتانیا در بحرین،در آنجا به زور متوسل نخواهد شد. از سوی دیگر عربستان هم به علت جمعیت کم و عقبماندگی صنعتی و فقدان سازمانهای اداری و سیاسی مستحکم، نمیتوانست مقاصد دکترین نیکسون را تحقق بخشد. ضمن آن که نیکسون به عربستان هم نمیتوانست اعتماد کند. او گفته بود:«به هر حال سعودیها متحد مرموزی به شمار میروند، زیرا بیم آن است که چه بسا در برابر حکومتهای افراطی عرب عقبنشینی کنند.» اما رییس سازمان سیا در نامهای که به نیکسون مینویسد از منظری اقتصادی،پیشنهاد رابطه گستردهتر آمریکا با عربستان را توصیه میکند و معتقد است منابع نفتی این کشور نسبت به ایران غنی تر و پایدارتر است. ایران ژاندارم منطقه طی دهه پس از کودتا، ژاندارم منطقه و یا ژاندارم خلیج فارس عنوانی بود که شاه ایران را در معادلات منطقهای بر مصدر امور نشاند؛ به این معنا که آمریکاییها متعهد شدند تا از طریق رئیس جمهور نیکسون، تمامی حوائج محمدرضا را تامین کرده و هر نوع سلاحی ــ غیر از سلاح هستهای ــ را که وی اراده کند در اختیارش قرار دهند و در مقابل وی را به ژاندارمی خلیج فارس ارتقا دهند. عنوانی که به اعتقاد دو طرف بازی برد ـ برد محسوب میشد و منافع متعددی را برای آمریکاییها نیز به ارمغان میآورد. آمریکا ژاندارمی منطقه را به شاه داد و در مقابل چند منفعت را به صورت مستقیم و غیرمستقیم به دست آورد: اولاً سود سرشار مالی نصیب کارخانجات تسلیحاتی آمریکا شد و حجم عظیمی از تسلیحات آمریکایی روانه ایران شد؛ در ثانی، نیروی انسانی متخصص و مستشاران نظامی لازم برای بسیاری از این ادوات نیز رهسپار ایران شدند و نظارت مستقیمی بر نحوه عملکرد و استفاده ایران از این تسلیحات داشتند؛ در وهله سوم، خیال آمریکا و نیکسون از بابت تشکیل سپر دفاعی قدرتمند در منطقه در برابر نفوذ شوروی و بعضاً اعراب افراطی تا حدود زیادی راحت میشد، در وهله چهارم نیکسون میتوانست ژستی بینالمللی و داخلی بگیرد مبنی بر اینکه پای آمریکا را از معادلات منطقهای بیرون آورده و امور داخلی هر منطقه را به یک کشور سپرده و دیگر قرار نیست مانند جنگ ویتنام حضوری دائمی و نظامی داشته باشد و این گونه در نزد افکار عمومی آمریکا نیز وجهه بهتری کسب میکرد. بعضاً میتوان عنوان کرد که کفه ترازو به نفع آمریکاییها سنگینی میکرد و در مقابل ایران منافعی هرچند محدود پیدا میکرد. ریچارد نیکسون در ایران ریچارد نیکسون علاوه بر اینکه سی و هفتمین رئیس جمهور آمریکا بود، ویژگیهای منحصربه فرد دیگری نیز داشت؛ اول اینکه وی تبدیل به تنها رئیس جمهور این کشور شد که از سمت خود کنارهگیری کرد؛ بحران واترگیت نیز تا ابد بر پیشانی وی باقی ماند در حالی که هم او بود که به جنگ ویتنام نیز خاتمه داد و اسرای آمریکایی را به کشورشان بازگرداند. اما آنچه مربوط به ایران بود این مهم بود که روابط ایران و آمریکا در هیچ دورهای به گرمی دوره ریاست جمهوری وی نبود و اعطای عنوان ژاندارم منطقه از سوی وی به محمدرضا پهلوی خود موید این مسئله است. شاه و نیکسون بارها و بارها از یکدیگر تعریف و تمجید کرده بودند و حتی برخی اسناد راوی این مسئله بودند که شاه به صورت مستقیم و غیرمستقیم به ستاد انتخاباتی نیکسون نیز کمک مالی کرده است. سیاست ژاندارمی منطقه خلیج فارس دارای دو ستون بود؛ اول ایران و دوم عربستان سعودی. ایران در نگاه سیاستمداران آمریکایی تمامی ویژگیهای لازم برای ایفای چنین نقشی را داشت. ایران در دوران اخیر خود به ثباتی نسبی رسیده بود و شاه با وجود اعتراضات گاه و بیگاه داخلی موفق شده بود بر اوضاع داخلی خود تا حدود زیادی مسلط باشد و همین برای آمریکاییها کافی بود زیرا نمیخواستند وظیفه خطیر تامین امنیت و منافع خود را به کشوری بسپارند که در امور داخلی خود ناتوان است و اساساً به همین دلیل بود که عربستان را ستون دوم خود انتخاب کردند. در این میان آنها در دوره نیکسون و به رهبری هنری کسینجر سیاست دوستونی خود در خاورمیانه را پیادهسازی کردند؛ مهمترین امتیازی که آنها به شاه دادند این بود که دست وی را برای خرید تمامی تسلیحات غیرهستهای باز میکردند و شاه میتوانست با فراغ بال تمامی درآمدهای سرشار نفتی خود را صرف خرید تجهیزاتی کند که حتی بسیاری از آنها هنوز به مرحله خط تولید نرسیده بودند و یا تکنیسین لازم در ایران برای آشنایی با عملکرد آنها وجود نداشت. پی نوشت: 1- تاریخ ایرانی 2- موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران


