شيوه قرآن مجيد در رابطه با ائمه هدى(عليهم السلام) - به ويژه اميرالمومنين(عليه السلام) و خانواده آن حضرت - اين است كه به معرفى «شخصيت» ممتاز و برجستگى‏هاى آنان بپردازد،

جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۰
 
وبگردی؛معارف،پیامبرواهل بیت،پرسمان نام امام علی(ع) در قرآن

چرا نام امام علی(ع) در قرآن به صراحت نیامده؟

دوست گرامي براي جواب اين سوال شمامقدمه اي لازم است وپاسخي :
مقدمه :
روش‏هاى مختلف معرفى شخصيت‏ها
قرآن براى شناساندن شخصيت‏هاى الهى، از سه راه وارد مى‏شود و در موردى طبق مصالحى، از شيوه خاصى پيروى مى‏كند :
2-1. معرفى با اسم ؛ چنان كه قرآن در مواردى از پيامبر اسلام، به اسم ياد مى‏كند : «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رسول قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ» آل عمران (3)، آيه 144. ؛ «محمد پيام آورى بيش نيست كه پيش از او نيز پيامبرانى بوده‏اند».
2-2. معرّفى با عدد ؛ يكى از روش‏هاى قرآن، معرفى با عدد است و لذا «نقباء بنى اسرائيل» را با عدد معرفى كرده است : «لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً» مائده (5)، آيه 12«خداوند از بنى‏اسرائيل پيمان گرفت و از آنان دوازده مراقب برانگيختيم».
2-3. معرّفى با صفت ؛ يكى ديگر از طرق شناسايى شخصيت‏هاى الهى، معرفى با صفت است. خداوند متعال در قرآن، كسانى را كه بايد مسلمانان از آنها اطاعت كنند، با صفت «اولى الامر» معرفى كرده است : «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرسول وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»نساء (4)، آيه 59.. پس معرفى با صفات يكى از شيوه‏هاى صحيح معرفى است كه درباره حضرت مهدى(عج) نيز صادق است براى مطالعه بيشتر ر.ك : جعفر سبحانى، پرسش‏ها و پاسخ‏ها، صص 182-185تأكيد بر روش توصيفى‏از روش‏هاى بسيار جالب قرآن، تأكيد بر صفات و ويژگى‏ها و عدم اصرار بر ذكر نام اشخاص است. شايد حكمت اين روش، توجّه دادن امت به صفات و ويژگى‏هاى خوب و بد در طول زمان است تا بر اساس اوصاف ذكر شده، به شناخت اشخاص و تطبيق صفات بر آنان بپردازند و اهميّت و جايگاه اشخاص را با ميزان صفات تجلّى يافته، در آنان بسنجند.
روش «بيان توصيفى»، به قرآن، طراوت و تازگى و دوام مى‏بخشد ؛ زيرا در هر برهه‏اى از زمان، زمينه تطبيق افراد و جوامع بر شاخصه‏هاى ذكر شده در قرآن فراهم مى‏شود و امكان دستيابى به داورى قرآن در مسائل نو و فتنه‏هاى فردى و اجتماعى تأمين مى‏گردد. قرآن كلام فصل است «انّه لقول فصل» و بين حق و باطل تمييز مى‏دهد و راهنماى انسان در فتنه‏ها است ؛ چنان كه پيامبر«ص» فرمود : «هنگامى كه فتنه‏ها چون پاره‏هاى شب تاريك، شما را فرا گرفت ؛ به قرآن روى آوريد». از سوى ديگر، حكومت شايستگان، نياز هميشگى جوامع دينى است و به بخشى از امت اسلامى و يا قطعه‏اى خاصّ از تاريخ، اختصاص ندارد.
براى راهنما و فصل الخطاب شدن در گستره‏اى چنين پهناور، بيان شاخصه‏ها، شايستگى‏ها و ويژگى‏هاى صالحان و مفسدان، حقّ و باطل، خوب و بد و... بهترين راه شمرده مى‏شود. بدين سبب قرآن - جز در موارد ضرورى - از بردن نام مؤمنان، منافقان، حواريون، پادشاهان، مشركان... صرف نظر كرده است تا مخاطبان قرآن، به صفات و ويژگى‏ها - و نه نام‏ها - توجّه كنند و امكان بهره‏گيرى‏هاى نو از قرآن فراهم شود. بنابراين شيعه معتقد است مسلمانان در آيات بسيارى، به ائمه اطهار«ع» رهنمون شده‏اند و وظيفه دارند با تطبيق ويژگى‏هاى ياد شده در قرآن، امام خود را بشناسند و پاسخ نيازهاى دينى، اجتماعى و سياسى خود را از درگاه آنان جويا شوند. بر اساس همين نكته، امام باقر«ع» مى‏فرمايد : «مَن لم يَعرف اَمرَنا من القرآن لَم يَتَنَكّب الفِتَن»؛ «هر كس امر ولايت ما را از قرآن به دست نياورد ؛ نمى‏تواند از فتنه‏ها مصون بماند».
از اين روايت به دست مى‏آيد كه امر ولايت اهل بيت«ع» در قرآن وجود دارد و توصيفات موجود در قرآن، ما را به اين امر رهنمون مى‏شود.

پاسخ:
شيوه قرآن مجيد در رابطه با ائمه هدى(عليهم السلام) - به ويژه اميرالمومنين(عليه السلام) و خانواده آن حضرت - اين است كه به معرفى «شخصيت» ممتاز و برجستگى‏هاى آنان بپردازد، نه به معرفى «شخص». اين شيوه حكمت‏هاى متعددى دارد كه بعضى از آنها به اختصار بيان خواهد شد. در اينجا دو زمينه براى گفت و گو وجود دارد: موارد و چگونگى معرفى شخصيت اهل بيت(ع) و حكمت و سر اين روش.
يك.). موارد و چگونگى معرفى شخصيت اهل بيت(ع) در قرآن‏ ، قرآن مجيد در موارد متعددى پرده از امتيازات و ويژگى هاى رفتارى ائمه هدى(ع) به ويژه اميرالمومنين(ع) برداشته است؛ از جمله: 1. «ويطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا»انسان (76)، آيه 9. مفسران بزرگ شيعه و سنى آورده‏اند كه اين آيه در شأن اميرالمؤمنين(ع) و خانواده ايشان است و مسأله روزه‏دارى حضرت على(ع) و... و دادن افطار خود به مسكين، يتيم و اسير در سه شب متوالى را به طور متواتر نقل كرده‏اند.
2. «انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا»احزاب (33)، آيه 33. در خصوص اين آيه مقالات و كتاب هاى متعددى نگاشته شده و در اينكه شامل حضرت على(ع) و فاطمه(س) و حسن و حسين(ع) است، نزد شيعه و سنى هيچ اختلافى نيست، تنها اختلاف در شمول آن نسبت به همسران پيامبر(ص) است كه با ادله متعددى علماى شيعه شمول آن را نسبت به همسران پيامبر(ص) رد كرده‏اند.
3. «انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون» مائده (5)، آيه 55 . شأن نزول اين آيه نيز در تمام تفاسير معتبر شيعه و سنى، اختصاصا در رابطه با حضرت على(ع) مى‏باشد. البته آيات بسيار ديگرى نيز وجود دارد كه در اينجا به همين سه مورد اكتفا مى‏كنيم. در آيه اول اوج ايثار در شدت نياز و در آيه دوم طهارت مطلق از هر كژى و كاستى و عيب و گناه و در آيه سوم تلفيق دو عبادت بزرگ با يكديگر همراه با اوج اخلاص و خدادوستى نمايان شده است. البته در آيه سوم نكته ديگرى وجود دارد كه در قسمت بعد به آن اشاره خواهيم كرد.
دو.). حكمت روش قرآن در معرفى اهل بيت(ع) شيوه ذكر شده حكمت هاى متعددى دارد؛ از جمله:
1. انگشت گذاشتن روى اشخاص در مواردى، چندان نقشى در روشنگرى ندارد؛ بلكه نهايتا به نوعى تبعيت و پيروى كوركورانه مى‏كشاند و البته اين مانع آن نيست كه در مورد لزوم، افراد نيز معرفى شوند؛ ولى اساساً معرفى شخصيت، معرفى الگوها است و در نتيجه جامعه را به جاى گرايش هاى تعصب آميز جاهلانه، به سمت تعقل ژرف انديشى و توجه به ملاك ها، فضايل و امتيازات واقعى سوق مى‏دهد.
2. معرفى شخصيت، زمينه‏ساز پذيرش معقول است، در حالى كه معرفى شخص، در مواردى موجب دافعه مى‏شود. اين روش به ويژه در شرايطى كه شخص از جهاتى تحت تبليغات سوء قرار گرفته باشد يا جامعه به هر دليلى آمادگى پذيرش وى را نداشته باشد، بهترين روش است. اين مسأله دقيقا در مورد اميرالمؤمنين(ع) و اهل بيت(ع) وجود داشته است. براى شناخت درست اين مساله لازم است ابتدا شرايط و ويژگى هاى جامعه اسلامى زمان نزول قرآن را در نظرگيريم تادر پرتو جامعه شناسى آن زمان و روان شناسى اجتماعى خاص آنجامعه، بتوانيم به درك صحيحى از مساله نايل آييم. واقعيت آن است به استثناى اندكى از مؤمنان برجسته، اكثريت جامعه صدر اسلام نسبت به اهل بيت(ع) به ويژه اميرالمومنين(ع) پذيرش نداشتند و پيامبر(ص) نيز در مقاطع مختلف با دشوارى هاى زيادى آن حضرت را مطرح مى‏ساختند و در هر مورد با نوعى واكنش منفى و مقاومت روبه رو مى‏شدند، دلايل اين امر متعدد است؛ از جمله:
الف. بسيارى از آنان كسانى بودند كه تا چند صباحى قبل در صف معارضان اسلام قرار داشتند و روياروى خود شمشير على(ع) را ديده و از همان جا كينه وى رابه دل گرفته بودند، چنان كه حضرت فاطمه زهرا(س) نيز يكى از علل روى گردانى مردم از آن حضرت را همين نكته (نكير سيفه) بيان فرمودند.
ب . تفكرات و سنن غلط جاهلى هنوز بر انديشه مردم حاكم بود و امورى مانند سن و... را در امور سياسى دخيل مى‏دانستند و لذا به جهت جوان بودن حضرت على(ع)، وى را چندان شايسته براى رهبرى جامعه نمى‏دانستند. ج . اين تفكر خطرناك در سطح جامعه رايج بود و از سوى عده‏اى تبليغ مى‏شد كه پيامبر(ص) درصدد آن است كه خويشان خود را براى هميشه بر مسند قدرت و حكومت بنشاند و در اين راستا خدمات ارزنده پيامبر را نيز نوعى بازى سياسى تفسير مى‏كردند كه براى چنگ اندازى به حكومت براى خود و اهل بيتش انجام داده است. اين مساله چنان بالا گرفته بود كه روز غدير، پس از معرفى اميرالمؤمنين(ع) يكى از حاضران صدا زد «خدايا! ما را گفت كه از سوى خدا آمده و كتاب الهى آورده‏ام و ما پذيرفتيم و اكنون مى‏خواهد داماد و پسرعمش را بر ما حاكم و مستولى سازد، اگر او راست مى‏گويد، سنگى از آسمان ببار و مرا بكش!!» اكنون اين سوال پديد مى‏آيد كه آيا در چنين وضعيتى تا چه اندازه صلاح بوده است، نام آن حضرت و يا ائمه(ع) بعد از ايشان در قرآن به صراحت ذكر شود؟ ممكن است كسى با خود بينديشد كه اگر چنين شده بود، ريشه اختلافات از بن كنده مى‏شد و امت اسلامى يكپارچه و هم‏آوا مى‏شدند و راه هدايت را پيشه مى‏ساختند؛ زيرا قرآن مورد قبول همه است و بر آن اختلافى نيست. اما آيا واقعيت چنين است؟ خير؛ زيرا اين خطر به طور جدى وجود داشت كه بر سر مسأله اميرالمؤمنين(ع)، حتى اساس اسلام و قرآن به خطر افتد و اگر نام آن حضرت به صراحت در قرآن مى‏آمد، اين مشكل وجود داشت كه طيف عظيمى كه در جامعه، پايگاه تبليغاتى وسيعى داشتند و در صدر اطرافيان پيامبر(ص) نيز بودند، اساساً رسالت آن حضرت و قرآن و... را يكسره نفى و انكار كنند و خطر جدى براى اساس اسلام و قرآن بيافرينند. شايد اين مساله ابتدا اغراق آميز جلوه نمايد، در حالى كه رخدادهاى مهم تاريخى به خوبى از اين نكته پرده برگرفته‏اند. در اينجا به ذكرنمونه اي كه در منابع تاريخى مهم اهل تسنن به تكرار آمده و از مسلمات تاريخى است اكتفا مى‏شود:
يكم. همه مورخان برجسته آورده‏اند كه چون پيامبر(ص) لحظات آخر عمر خويش را مى‏گذراندند، درخواست قلم و لوحى نمودند تا سندى براى امت به يادگار نهند كه هيچ گاه به انحراف و ضلالت گرفتار نگردند. اين درخواست براى اطرافيان كاملا روشن بود و هدف از آن باتوجه به موضع گيرى هاى پيشين پيامبر(ص) واضح بود. در اين هنگام عمر صدا زد: «ان الرجل ليهجر» ؛ «همانا اين مرد بر اثر شدت تب هذيان مى‏گويد»!! شگفتا پيامبرى كه خداوند در وصفش فرموده است:«و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى...» ، در خانه‏اش و نزد عزيزترين و بهترين حاميانش، اين چنين جسارت آميز مورد طعن قرار گيرد و كار به جايى مى‏رسد كه آن حضرت از تصميم خود منصرف مى‏شود! زيرا جدا خوف آن وجود دارد كه پايدارى بر آن، موجب انكار رسالت شود و مسلماً كسانى كه در خانه پيامبر خدا با وى چنين برخورد مى‏كنند، خود را مستظهر به پشتيبانى وسيع اجتماعى مى‏بينند؛ و گرنه هرگز جرات چنين جسارتى به خود نمى‏دادند. از همين جا روشن مى‏شود كه سر شيوه قرآن چيست؟ يعنى، قرآن هم براى اهل فهم و درك و تعقل حرف خود را زده است و هم كارى كرده كه فاقدان چنان خصوصيتى، يكسره از اصل دين جدا نشوند و انگيزه‏هاى سياسى خاصى باعث نشود كه به طور كلى مردم را از اصل دين و ديانت جدا سازند. جالب آن است كه علاوه بر آياتى كه به گونه‏هاى مختلف، مسأله ولايت اميرالمؤمنين(ع) را مطرح ساخته‏اند، سومين آيه‏اى كه در آغاز اين نگاشته آورده‏ايم، بسيار روشن اين پيام را داده و همراه با بيان امتيازات خاص آن حضرت، مسأله ولايت و رهبرى امت را گوشزد ساخته است. در اينجا يك سؤال باقى مى‏ماند و آن اينكه خداوند فرموده است: «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون»؛ بنابراين باتوجه به اين آيه از آن خطرات چه باك؟ پاسخ آن است كه حافظ بودن خداوند براى قرآن از راه اسباب و علل خاص آن است و يكى از آنها به كارگيرى همين شيوه است كه انگيزه كنارزدن قرآن را به جهت يك سرى اهداف خاص از بين مى‏برد.

2ـ پاره اي از دلائل قرآني بر امامت و ولايت ائمه اطهار(عليهم السلام)

آياتى كه در قران پيرامون امامت و ولايت ائمه اطهار(ع) وارد شده را مى‏توان به دو بخش تقسيم كرد:
الف) آياتى كه به صورت مستقيم خلافت و جانشينى آن حضرات را بيان مى‏كنند.
ب ) آياتى كه مناقب و فضايل آن بزرگواران را مطرح مى‏كنند. اين گونه آيات به صورت غيرمستقيم مى‏تواند موضوع ولايت آنان را نيز روشن و اثبات بكند، زيرا با بهره‏گيرى از يك اصل عقلى و عقلايى به نام قبح ترجيح مفضول بر فاضل به راحتى مى‏توان امامت آنان را درزمان بعد از رحلت پيامبر(ص) تا زمان وقوع قيامت مطرح و تبيين كرد.
آياتى كه به بخش اول مربوط مى‏شود، توسط عده كثيرى از دانشمندان اهل سنت و از طرف همه محققان اهل تشيع مورد بررسى و ارزيابى قرار گرفته است. خوشبختانه سخن حق و صواب از زبان و قلم آنها در لابه‏لاى آثار به جاى مانده از آنها به ثبت رسيده، ولى متأسفانه مسائل سياسى و دنيوى و گاه تعصب مانع از اقدام عملى در اين باره شده است.
1- آيه تبليغ:« يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته » اى پيامبر آنچه را از سوى پروردگارت نازلشده به طور كامل برسان و اگر نكنى رسالت او را انجام نداده‏اى (مائده، آيه 67). اين آيه طبق گفته بسيارى از دانشمندان اهل سنت اعم از مفسرين و محدثين و مورخين در شأن على(ع) نازل شده است. حال اگر دقت كنيم، دو چيز در آيه محل تأمل و فهم است: يكى اين كه در آيه فوق، مسأله‏اى با سه ويژگى مهم كاملاً قابل مشاهده است:
- مسأله‏اى كه براى اسلام جنبه حياتى داشته است.
- مسأله‏اى كه غير از احكام نماز و روزه و امثال آن بوده است.
- مسأله‏اى كه بيان آن موجب موضع‏گيرى سختى از ناحيه افراد و حتى باعث بروز خطرات احتمالاتى براى پيامبر مى‏شده است. ديگرى واژه مولا است كه در بيان آن روز پيامبر به كار رفته است. حال مى‏گوييم، درست است كه دوست و يار و ياور يكى از معانى مولا است ولى قرائن زير ثابت مى‏كند كه معناى سرپرست و رهبر از مولا اراده شده است:
الف) مسأله بيان دوستى على(ع) نيازى به متوقف ساختن آن قافله عظيم در آن موقعيت ويژه نداشت ؛ بخصوص كه دوستي اهل بيت (ع) به صراحت در قرآن كريم بيان شده است « قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏ ــــــ بگو: من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى‏كنم جز دوست‏داشتن نزديكانم»(الشورى:23) ؛ و شكّي نيست كه علي (ع) جزء نزديكان آن حضرت مي باشد و شيعه سنّي قبول دارند كه آن حضرت جزء اهل بيت پيامبر است.

ب ) جمله پيشين در بيان پيامبر كه «الست اولى بكم من انفسكم ـــ آيا من اولي بر شما از خودتان نيستم؟» به هيچ وجه تناسبى با بيان يك دوستى ساده ندارد. اين قرينه است كه مولا در جمله بعدى هم به معناى اولي بودن است.
ج ) در متون تبريك‏هاى صادر شده از سوى عمر و ابوبكر در آن روز، نمى‏توان تنها مفهوم دوستى را اراده كرد.
د ) اشعار به جاى مانده از شعرايى همچون حسان بن ثابت اراده معناى سرپرستى را ثابت مى‏كند.
2- آيه ولايت «انما وليكم الله و رسوله والذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكاة و هم راكعون»ولى و سرپرست شما تنهاخداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده‏اند و نماز را برپا مى‏دارند ودر حال ركوع زكات مى‏پردازند (مائده، آيه 55). بسيارى از مفسران و محدثان و مورخان درباره شأن نزول اين آيه نيز نقل كرده‏اند كه آيه فوق در شأن على(ع) نازل شده است. آنچه كه قابل توجه است اين است كه در آيه فوق روى مسأله ولى تكيه شده است. مى‏گوييم، افزون بر مطالب بيان شده در آيه پيشين، قراينى در آيه وجود دارد كه نشان مى‏دهد ولى در اينجا به معناى سرپرست است:
الف) اگر ولى به معناى ناصر و دوست و ياور بوده باشد شامل همه مؤمنان مى‏شد و حال آن كه ولايت در آيه مورد بحث منحصر به مورد خاص شمرده شده و آن كسى است كه در حال ركوع صدقه داده است و كلمه انما كه دليل بر حصر است همراه آن آمده.
ب ) در آيه بعد از اين، واژه حزب‏الله به كار رفته است. تعبير به آن مربوط به حكومت اسلامى است نه يك دوستى ساده، چرا كه در معنى حزب، يك نوع تشكل و همبستگى اجتماعى براى تأمين اهداف مشترك افتاده است و اين خود مى‏رساند كه ولى در آيه پيشين به معناىسرپرست مى‏باشد.
ج ) حداقل با در نظر گرفتن آيه 6 سوره احزاب كه دارد: «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم» به طور يقين مى‏توان گفت شخص زكات دهنده در حال ركوع و نماز همانند پيامبر در ولايت تشريعى يعنى حق تصرف، حق تدبير،حق مديريت و رهبرى جامعه اسلامى مشاركت خواهد داشت.
3- آيه اولى الامر، آيه 59 سوره نساء مى‏فرمايد: «يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم»اى كسانى كه به خدا ايمانآورده‏ايد، از خدا اطاعت كنيد واز رسول و اولى الامرى كه از خودتانند، فرمان ببريد . اگر در موضوع اطاعت از منظر قرآن دقت كنيم، مى‏بينيم كه قرآن در اين آيه اطاعت اولى‏الامر را بدون هيچ قيد و شرطى واجب مى‏داند و حال آن كه، قرآن موضوع طاعت را در آيه 8 سوره عنكبوت كه در رابطه با اطاعت از والدين و احسان به آنهاست، مقيد به عدم انحراف آنها مى‏كند. از تفاوت بين اين دو آيه به يك نكته جالب مى‏توانيم پى ببريم و آن اين كه اگر خدا اطاعت اولى الامر را بى‏هيچ قيد و شرطى از ما خواسته است، معلوم مى‏شود اولى‏الامر بايد از خطا و عصيان معصوم باشد و لذا فرمان به اطاعت مطلقه از اولى‏الامر كسانى را شامل مى‏شودكه در رديف رسول خدا يعنى جانشينان معصوم او هستند، زيرا اطاعت مطلقه در غيرمعصومان(ع) ممكن نيست.
4- آيه صادقين: «يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين» اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد تقواى الهى داشته باشيد و (هميشه) باصادقان باشيد (توبه، آيه 119). طبق ظاهر آيه همه مسلمانان موظفند كه در هر عصر و زمانى در خط صادقان و همراه آنان باشند و از آن معلوم مى‏شود كه در هر عصر و زمان صادق يا صادقانى وجود دارند. در اينجا دو نكته قابل توجه و فهم است:
الف) آيه 15 سوره حجرات و آيه 177 سوره بقره و همين‏طور آيه 8 سوره حشر نشانه اصلى صادقان را چنين بازگو مى‏كند: ايمان كامل به همه مقدسات و اطاعت فرمان خدا در تمام زمينه‏ها مخصوصا نماز و زكات و انفاق و استقامت در جهاد و در مقابل مشكلات. از مجموعاين آيات، نتيجه مى‏گيريم كه مسلمانان موظفند با كسانى باشند كه از نظر ايمان و تقوا در اعلا درجه، و از نظر علم و عمل و استقامت و جهاد در بالاترين سطح باشند، روشن‏ترين مصاديق اين معانى همان معصومانند.
ب ) از سوى ديگر دستور به همراه بودن با صادقان به طور مطلق و جدا نشدن از آنان بدون هيچ قيد و شرط، قرينه ديگرى بر معصوم بودن آنهاست، زيرا پيروى بدون قيد و شرط جز در مورد معصومان معنى ندارد.
5- آيه تطهير:« إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً. ـــ خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد. » (الأحزاب:33)
طبق اين آيه ي شريفه خداوند متعال اهل بيت (ع) را از هر پليدي و رجسي منزّه نموده است ؛ و اين يعني عصمت. و به حكم عقل ، جايي كه معصوم حضور دارد ، امامت و حاكميّت مردم به غير معصوم نمي رسد. وقتي خداوند متعال در امور كوچكي چون قضاوت و شهادت در دادگاه ، عدالت و تقوا را شرط دانسته ، چگونه ممكن است در امر مهمّي چون امامت كلّ امّت اسلام ، عدالت شرط نباشد. و اگر عدالت در اين امر شرط است پس معصوم كه فوق عادل است مقدّم بر عادل خواهد بود. البته برادران اهل سنّت ما بر خلاف حكم صريح عقل ، معتقدند كه امامت غير معصوم با شخص معصوم جايز است ؛ يعني به اعتقاد اينها ، يك غير معصوم مي تواند امام شخص معصوم شود و به او امر و نهي كند.
همچنين برداران اهل سنّت ادّعا نموده اند كه همه ي خاندان پيامبر (ص) اهل بيت محسوب مي شوند. در پاسخ مي گوييم ، اوّلاً قدر متيقّن اين است كه علي (ع) داخل در اهل بيت مي باشد و اين مطلب منكري ميان مسلمين ندارد. و نيز شكّي نيست كه خلفاي سه گانه داخل در اهل بيت نيستند و اين مطلب هم مخالفي ندارد ؛ و در ميان اهل بيت تنها كسي كه بعد از نبي (ص) ادّعاي خلافت بلافصل داشت علي (ع) بود. پس با وجود او كه طبق اين آيه معصوم مي باشد نوبت به ديگري نمي رسد.

6- آيه مودة :« قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى» بگو من هيچ پاداشى از شما بر (اداى) رسالتم درخواست نمى‏كنم، جزمودت و دوستى ذوى‏القربايم را (شورى، آيه 23) . نكته اصلى در مورد آيه اين است كه از يك سو قرآن مجيد از بسيارى از پيامبران الهى نقل مى‏كند كه آنها با صراحت نفى اجر از مردم مى‏كردند مثل آيه 109، 127، 145، 164 و 180 سوره شعرا و از سوى ديگر آيه مورد بحث دوستى خويشاوندان را به عنوان پاداش مطرح مى‏كند و از سوى سوم در آيه 57 سوره فرقان اجر مذكور را وسيله قرب الهى معرفى مى‏كند واز سوى چهارم در آيه 47 سوره سبأ اجر مزبور را به سود مردم ذكر مى‏كند. از ضميمه كردن اين آيات چهارگانه به يكديگر به خوبى مى‏توان نتيجه گرفت كه پيامبر اسلام نيز مانند ساير پيامبران الهى اجر و پاداشى براى شخص خود از مردم نخواسته است، بلكه مودت ذوى‏القرباى او، راهى به سوى خداست و چيزى صد درصد به نفع خود آنها، چرا كه اين مودت دريچه و روزنه‏اى است به سوى مسأله امامت و خلافت و ادامه خط رهبرى رسول خدا در امت و هدايت مردم در پرتو آن.
در اينجا بايد گفت كه: مقصود مرحوم مجلسي از اين بيان، اين نيست كه صرف دوست داشتن و اظهار دوستي و محبت پيامبر (ص) به امام حسن و امام حسين (ع) دليل بر عصمت آنها است بلكه اين فضيلت در كنار ساير ادله و در كنار بيان مقام و منزلت آنها و تصريح به امامت آنها و تاكيد بر حجت بودن امير مومنان (ع) و فرزندان طاهرينش بعد از خود، كه در روايات فراواني آمده است، در كنار هم، چنين مطلبي را افاده مي كند .
و خود مرحوم مجلسي نيز در كتاب هاي متعددش دليل عصمت ائمه (ع) را مستقلاً و به طور مشروح بيان كرده است و تنها به اظهار علاقه پيامبر (ص) در اين مورد بسنده نكرده است .
اما در مورد محبت و دوستي نسبت به خاندان رسالت و اهل بيت(ع) آيات و روايات زيادي تاكيد مي كند، كه مثلاً از پيامبر اكرم (ص) در مورد لزوم محبت نسبت به علي(ع) روايت شده است، تا آنجا كه محبت آن حضرت ملاك ايمان، و بغض و عداوت نسبت به آن حضرت نشانه نفاق به شمار آمده است.
سيوطي در تفسير آيه كريمه « ولتعرفنهم في لحن القول» (سوره محمد/30)؛ منافقان را از نحوه گفتارشان مي شناسي.، به نقل از ابن مردويه و ابن عساكر از ابوسعيد خدري روايت كرده است كه گفته است مقصود از «لحن القول» بغض و عداوت نسبت به علي(ع) است.
در روايت ديگري كه ابن مردويه از عبدالله بن مسعود نقل كرده چنين آمده است: « ما كنا نعرف المنافقين علي عهد رسول الله(ص) الا ببغضهم علي بن ابيطالب(ع)».(الدر المنثور:7/443)؛يعني ما در زمان پيامبر منافقان را جز از طريق دشمني آنها نسبت به علي بن ابيطالب(ع) نمي شناختيم.
نسائي(متوفاي 303) صاحب يكي از صحاح السّته در كتاب «خصايص امير المومنين(ع)» بابي را تحت عنوان « الفرق بين المومن و المنافق» آورده و سه حديث را از پيامبر اكرم(ص) روايت كرده كه فرموده است: اميرالمومنين(ع) را جز مومنان دوست نمي دارند و جز منافقان دشمن نمي دارند.
خطيب خوارزمي نيز ششمين باب از كتاب « المناقب» خود را به روايات مربوط به محبت علي (ع) و اهل بيت پيامبر(ص) اختصاص داده و حدود سي روايت را در اين باره نقل كرده است.
با توجه به روايات در اين زمينه، مسلمانان راستين محبت امام علي(ع) را بر خود واجب مي دانستند اما آنان كه دل در گرو دنيا داشته و پيرو هواي نفس خود بودند، اگرچه به ظاهر خود را مسلمان مي نماياندند و در جرگه ي مسلمانان زندگي مي كردند، بغض و دشمني آن حضرت را در دل داشتند و چه بسا آن را آشكار مي ساختند و اين گونه بود كه محبت و عداوت نسبت علي (ع) نشانه ايمان و نفاق شناخته مي شد. در اين ميان عده اي از صحابه پيامبر بيش از ديگران نسبت به اميرالمومنين اظهار مودت و ارادت مي كردند؛ از اين روي از آنان به عنوان شيعيان علي(ع) ياد مي شد.
نكته پاياني اينكه:
هم خداوند متعال در آيه ي « قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏ ــــــ بگو: من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى‏كنم جز دوست‏داشتن نزديكانم»(الشورى:23) محبّت و مودّت اهل بيت را واجب نمود ؛ هم رسول خدا بارها و بارها به حبّ بي چون و چراي آن بزرگواران امر كرده است. چه به صورت امر صريح و چه به صورت نشان دادن محبّت خودش به آن بزرگواران. البته نبيّ خدا دختران و پسران و نوه هاي ديگر نيز داشت ، امّا شيعه و سنّي مطّلعند كه محبّت آن بزرگوار به حسنين (ع) متفاوت از ديگران بود.
پس طبق قرآن و سنّت رسول خدا بر همگان واجب است كه اهل بيت رسول خدا و بخصوص حسنين (ع) را بي هيچ قيد و شرطي دوست بدارند.
از طرف ديگر ، محال است خدا و رسول ، امر به دوستي اهل گناه نمايند. لذا فرمود: « إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاء ـــ خداوند به كار زشت فرمان نمى‏دهد» (الأعراف:28) ؛ و نيز در آيات متعدّدي فرمود: « إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ ـ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَساد ـ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمينَ ـ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً ـ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ خَوَّاناً أَثيما ـ لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ ـ إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفين‏ ـ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْخائِنين‏ ـَ إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرينَ ـ‌ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحينَ ـ ً إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ »
پس اگر خدا به نحو مطلق و بدون هيچ قيدي امر كند كه اهل گناه را دوست بداريم ، در حقيقت به گناه نيز امر نموده است. چون محبّت ، تبعيّت مي آورد. وقتي ما كسي را دوست داشتيم ، عمل او نيز در نظر ما خوش جلوه خواهد نمود. لذا اگر خدا امر به محبّت يا اطاعت از غير معصوم نمود ، حتماً بايد آن را قيد بزند. لذا فرمود: « وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً وَ إِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بي‏ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ـــــ ما به انسان توصيه كرديم كه به پدر و مادرش نيكى كند، و اگر آن دو(مشرك باشند و) تلاش كنند كه براى من همتايى قائل شوى كه به آن علم ندارى، از آنها پيروى مكن! بازگشت شما به سوى من است، و شما را از آنچه انجام مى‏داديد با خبر خواهم ساخت»(العنكبوت:8) و فرمود: « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإيمان‏ ـــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! هر گاه پدران و برادران شما، كفر را بر ايمان ترجيح دهند، آنها را ولىّ خود قرار ندهيد! » (التوبة:23)
امّا در هيچ آيه و حديثي نداريم كه خداوند متعال يا رسول خدا (ص) محبّت به اهل بيت خود را مقيّد كرده باشد به عدم گناه آنها. بنا بر اين، از اينكه امر به محبّت اهل بيت (ع) مطلق و بدون قيد مي باشد ، معلوم مي گردد كه وقوع گناه درباره ي اين بزرگواران منتفي است. بلكه حتّي عصمت از خطا و سهو نيز اين بزرگواران منتفي است ؛ چون خداوند متعال هيچ نقصي را دوست ندارد و خطا و سهو ، نوعي نقص مي باشند. پس محال است خداوند متعال ما را به نحو مطلق ، امر به محبّت و اطاعت از كسي بكند كه احتمال خطا و سهو در او وجود دارد. اگر خدا كسي در امر به محبّت يا اطاعت چنين كسي بكند ، يقيناً قيد خواهد نمود كه « مگر آنجا كه خطا يا سهو نمايد».

جهت مطالعه بيشتر به سايت :http://quran.porsemani.ir/ مراجعه كنيد.


منبع:پرسمان دانشجویی


پربازدیدها

پربحث‌ها