
بنا بر این ، انسان به سبب داشتن اختیار ویژه در انتخاب هدف ،دو راه در پیش روی خود دارد ؛ که یکی به سوی خدا ( کمال محض ) و دیگری در جهت عکس آن به سوی نقص وجودی است؛ پس افراد انسان همه از یک نقطه ( انسان بالقوه بودن ) شروع به حرکت می کنند ؛ ولی در اثر سیر اختیاری خودشان به دو گونه موجود تبدیل می شوند ؛ گروهی الهی می شوند و گروهی دیگر غیر الهی ؛ خداوند متعال در این باره می فرماید:« إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّاكَفُوراً »(الإنسان/3) (ما راه را به او (انسان )نشان داديم، خواه شاكر باشد(و پذيرا گردد) يا ناسپاسی کند.) آنگاه ما ، نسبت این دو گروه را به خدا لحاظ کرده ، از یکی صفت رضا و از دیگری صفت غضب را انتزاع می کنیم ؛ و می گوییم انسانهای الهی که به هدف خلقت خود(قرب الهی ) رسیده اند مورد رضایت خدا هستند و انسانهای غیر الهی که به هدف خلقت خود نرسیده اند مورد غضب خدا هستند؛ بنا بر این ، رضای خدا یعنی رو به خدا کردن و از نور الهی بهره بردن ؛ و غضب خدا یعنی پشت به خدا کردن و از نور الهی بی بهره شدن . 5. همه مخلوقات خدا به جز انسان و جنّ که موجوداتی مکلّفند ؛ در مسیر خدا و رو به سوی او در حرکتند ؛ خداوند متعال می فرماید: « آسمانهاى هفتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند، همه تسبيح او مىگويند؛ و هر موجودى، تسبيح و حمد او مىگويد؛ ولى شما تسبيح آنها را نمىفهميد؛ او بردبار و آمرزنده است.» (الإسراء / 44) لذا فقط ، بعضی از انسانها و جنّها هستند که در مسیر عکس همه موجودات و ناهماهنگ با آنها ، حرکت می کنند ؛ و روشن است که نتیجه قهری چنین حرکتی در نهایت ، تصادم با نظام هستی خواهد بود ؛ همه هستی با اراده خدا به سوی او باز می گردند ؛« أَلا إِلَى اللَّهِ تَصيرُ الْأُمُورُ »(الشورى / 53) و کسی قادر نیست در مقابل این قافله هستی مقاومت کند ؛ اگر هم کسی بتواند مدتی در مسیر عکس رودخانه هستی شنا کند در نهایت خسته شده و خود را تباه خواهد ساخت ؛ لذا هر عذاب الهی که به انسان بدکار می رسد ناشی از این است که او مسیری برخلاف اراده الهی (رضای الهی ) را طی می کند؛ بنا بر این ، این عذابهای الهی ، ناشی از انتخاب غلط مسیر است ؛ انسان بدکار مثل کسی است که در خیابانی یک طرفه و شلوغ ، در مسیر خلاف ، حرکت می کند ؛ و روشن است که چنین کسی دیر یا زود دچار تصادف خواهد شد. یا مثل کسی است بالای یک ساختمان بلند ایستاده و با اراده خود ، پای خود را یک قدم از لبه و حدّ و مرز ساختمان بیرون می گذارد ، که نتیجه وضعی آن سقوط کردن و هلاک شدن خواهد بود و از چنين نتيجه اي عنوان غضب خدا انتزاع مي شود.. حاصل سخن این که:
1. رضایت و خشنودی خدا از صفات افعال خداست نه از اوصاف ذاتی او .
2. صفات افعال خدا از رابطه بین خدا و فعل خدا انتزاع می شوند ؛ و در واقع برگشت آنها در اصل به مخلوق است.
3. و چون برگشت این صفات به مخلوق است یا به عبارت دیگر ، یک طرف این نسبت مخلوق است ، لازمه این صفات ،راه یافتن تغییر یا انفعال در خدا نیست.
4. امّا اینکه خداوند متعال به خاطر برخی اعمال انسانها به فرشتگان مباهات می کند ، به این معنی نیست که در ذات خدا تغییر حالتی رخ می دهد ؛ بلکه احتمال هست که این یک تعبیر کنایی باشد ، به این معنی که برخی اعمال انسانها آنچنان باعث ترقی وجودی شخص می شوند که مرتبه وجودی او را از ملائک نیز بالاتر می برند ؛ و مقام این افراد به حدّی می رسد که فرشتگان از درک آن مقام ، مبهوتند. یعنی باز مباهات خدا از عجز ملائک نسبت به درک مقام برخی بندگان انتزاع شده است. همچنین این تعبیر که برخی گناهان ، عرش خدا را به لرزه در می آورند ، ممکن است تعبیری کنایی باشد ؛ که برای بیان نهایت درجه زشتی و قباحت به کار رفته است ؛ چون عرش نیز منزّه از حرکت و تغییر و انفعال است ؛ البته برخی از عرفا معتقدند که پنج نوع عرش وجود دارد ؛ که یکی از آنها عرش جسمانی است ؛ و حرکت و لرزش برای عرش جسمانی عقلاً محال نیست ؛ لذا بنا به مبنای عرفا ممکن است مراد از لرزش عرش ، لرزش عرش جسمانی باشد ؛ ولی در هر حال مقصود از این تعبیر این است که نهایت درجه زشتی یک عمل را نمایان کند .
براي روشن شدن جواب اين سؤال بايد سؤال اساسي تري را مطرح كرد كه ما چگونه اوصاف خداوند متعال را درك مي كنيم. يعني انساني كه متناهي و محصور در زمان و مكان و متغير است چگونه اوصاف موجود نامتناهي و خارج از افق زمان و مكان را ادراك مي كند؟
در اين جا سه جواب اساسي داده شده. برخي با استناد به ظواهر برخي آيات و روايات گفته اند معناي اوصاف در خداوند متعال مانند معناي اوصاف در انسان ها است. لذا اوصافي مثل علم و غم و شادي و غضب در خداوند مثل وجود اينها در انسان است كه اين گروه به اصطلاح مشبهه هستند كه مي گويند اوصاف در خداوند متعال شبيه اوصاف در انسان است در حالي كه مقام ربوبي و واجب الوجود نامتناهي از هر گونه مشابهت و مماثلت با موجودات امكاني منزه است و اين يك نظريه افراطي است. در مقابل برخي راه تفريط را پيش گرفته اند. اين عده به دليل آنكه نتوانسته اند تفسير مناسبي از وجود اوصاف در خداوند متعال ارائه كنند به نحوي كه به تشبيه نينجامد، مطلقا قدرت انسان را بر شناختن اوصاف خداوند نفي كرده اند و گفته اند عقل در شناخت خدا و اوصافش معطل و ناتوان است كه معروف به مسلك تعطيل است.
ليكن در اين بين نظريه سومي وجود دارد كه راهي است متعادل در ميان افراط و تفريط كه مختار بسياري از متكلمان و فلاسفه مسلمان و بعضي از دانشمندان بزرگ مسيحي و موافق عقل و مورد تأييد پيشوايان معصوم عليهم السلام است كه براي روشن شدن اين مبنا ذكر دو مقدمه ضروري است.
الف- مفاهيمي را كه ما به كار مي بريم دو گونه هستند. بعضي مفاهيم صدقشان بر همه افراد و مصاديقشان به يك نحو است كم و زياد شدت و ضعف در انطباق آن مفهوم بر مصاديقش معنا ندارد مثلا مفهوم منطقي كلمه انسان بر همه انسان هاي عالم به يك نحو صدق مي كند و اينگونه نيست كه انساني حيوان ناطقتر از انسان ديگر باشد كه در اصطلاح به اينها ، مفاهيم متواطي مي گويند.
دسته ديگر مفاهيم، مفاهيمي هستند كه در صدق بر افرادشان تفاوت دارند مثل مفهوم نور كه هم بر نور شمع صدق مي كند و هم بر نور خورشيد. لكن صدقش بر نور خورشيد قوي تر از صدقش بر نور شمع است كه اصطلاحا مشكك ناميده مي شوند. نكته مهم در اين مقدمه اين است كه اختلاف مصاديق يك مفهوم باعث تفاوت مفهوم نمي شود. لهذا معنا و مفهوم نور در تمام مصاديق يكي است. الظاهر لنفسه المظهر لغيره؛ چيزي كه خود ظاهر و ظاهر كننده امور ديگر است.
ب- مفاهيم در يك تقسيم بندي ديگر باز 2 قسم مي شوند. مفاهيمي كه از موجودات محدود حكايت مي كنند به گونه اي كه اگر از جهت محدوديت آنها صرف نظر شود آن مفهوم از بين مي رود مثل مفهوم جسم يعني شيئي كه داراي طول و عرض و عمق است كه اگر بخواهد جسمي باشد كه اين محدوديت ها (طول و عرض و عمق) را نداشته باشد ديگر جسم نخواهد بود. دسته ديگر از مفاهيم، مفاهيمي هستند كه از كمالات وجودي حكايت مي كنند و متضمن هيچ نقص و محدوديتي نيستند و هيچ محدوديتي در صدق ندارند لذا هم بر وجودات متناهي صدق مي كنند و هم بر وجودات نامتناهي مانند وجود، علم، قدرت.
بعد از ذكر اين دو مقدمه به بيان چكيده نظريه مقبول مي پردازيم. اين نظريه مي گويد اگر اوصاف از قبيل مفاهيم دسته اول باشدكه ملازم با محدوديت هستند اين قبيل اوصاف را نمي توان به خداوند متعال نسبت داد. چون يا دست از محدوديت اين مفاهيم بر نمي داريم كه مستلزم محدود شدن خداوند است (تعالي الله عنه) يا از محدوديت و نقص آنها دست بر مي داريم كه ديگر آن مفهوم نيست بلكه به مفهوم ديگري تبديل مي شود. اما اگر اوصاف از مفاهيم دسته دوم بودند مي توان آنها را به خداوند متعال نسبت داد.
بدين نحو كه ما در آغاز صفاتي مانند علم و قدرت و حيات و ... را در خود يا موجودات ديگر پيرامون خويش مي يابيم و علاوه بر اين درك مي كنيم كه اين اوصاف در مقايسه با اموري چون جهل، عجز، ... نوعي كمال محسوب مي شوند در مرحله بعد تمام قيود و لوازمي كه باعث محدوديت اين اوصاف مي شود از قبيل حدوث، امكان، محدود بودن در زمان و مكان نياز به ابزار و آلات خطاپذيري و ... را سلب مي كنيم يعني معنا و مفهوم اوصاف را از هر قيدي كه سبب محدوديت مي گردد تجريد مي نمائيم كه در نتيجه مي شود مفهومي كه از يك سو حاكي از كمالات وجودي است و از سوي ديگر هيچ شائبه نقصان و محدوديت در آن راه ندارد و در اين صورت اسناد آن به خداوند متعال هيچ اشكالي نخواهد داشت. لهذا مي توان گفت الله عالم و قادر و حي و اگر بفرمائي كه علم و قدرت و حيات خداوند يا اين اوصاف در ما قابل مقايسه نيست چون اين اوصاف در ما در اضعف مراتب و در خداوند در اقوي مراتب است. مي گوئيم چنانچه در مقدمه اول اشاره شد اختلاف در مصاديق در ضعف و قوت باعث اختلاف در مفهوم نمي شود لهذا معناي عالم يعني من له العلم كه هم بر انسان ها صدق مي كند و هم بر خداوند متعال كه اين معنا بصورت زيبا و مختصر در روايات آمده كه مثلا فرموده اند عالم لا كعلمنا، يعني مي توان بر خداوند اطلاق عالم كرد و مفهوم عالم در خدا همان مفهوم عالم در انسان است ولي بايد توجه داشت كه مصداق اين مفهوم در مورد خداي متعال با ساير مصاديق تفاوت دارد تفاوتي كه به هيچ وجه قابل اندازه گيري نيست زيرا تفاوتي است بين متناهي و نامتناهي.
نتيجه مطالب تا بدين جا اين شد كه مفاهيمي كه نشانگر محدوديت هاي موجودات امكاني هستند قابل اطلاق بر خداوند متعال نيستند اما ديگر مفاهيم عقلي كه از كليت برخوردارند اگر آنها را از شوائب نقص و امكان تجريد كنيم مي توان آنها را به خداوند متعال اسناد داد حال اينكه اوصافي از قبيل خشنودي يا خشم را مي توان به خداوند نسبت داد يا خير بايد ديد اين اوصاف در كدام قسم از اقسامي كه ذكر كرديم قرار مي گيرند. از نظر تقسيم اول روشن است كه خشنودي و خشم مفاهيمي مشكك هستند يعني داراي شدت و ضعف مي باشند و از اين جهت مشكلي پيش نمي آيد. اما اينكه اين مفاهيم در تقسيم دوم در كدام قسم قرار مي گيرند بايد گفت كه خشنودي و خشم دو قسم است:
الف) خشنودي و خشم انفعالي و عاطفي كه از جمله كيفيات نفسانيه اند كه در اين صورت در تقسيم دوم جزء قسم اول هستند كه ملازم با محدوديت و امكان هستند و قابل اسناد به خداوند متعال نيستند.
ب) خشنودي و خشم عقلي به معناي ادراك امر ملائم موافق و يا مخالف.
درباره خشنودي بدين معنا كه همان لذت عقلي باشد گرچه محل اختلاف است اما نوع متكلمان و حكما پذيرفته اند و از نظر عقلي هم هيچ اشكالي پيش نمي آيد چنانچه علامه حلي در شرح تجريد الاعتقاد مي گويد اما لذت به معناي ادراك ملائم مورد اتفاق [حكماي] اوليه است.(كشف المراد، ص320، علامه حلي) اما خشم عقلي كه به معناي ادراك منافر باشد حكما گفته اند اين معنا در مورد خداوند متعال ممتنع است زيرا همه هستي معلول و مخلوق اوست و هيچگاه بين معلول و علت يا مخلوق و خالق تباين و تنافري نخواهد بود. ممكن است بفرمائيد كه هم در قرآن كريم و هم در روايات خشم و غضب به خداوند اسناد شده است مثلا در سوره فاطر مي خوانيم «ولا يزيد الكافرين كفرهم عند ربهم الا مقتا»(فاطر، آيه 30) كفر كافران در نزد پروردگار چيزي جز خشم و غضب نمي افزايد. ميگوئيم خشم و غضب در خداوند متعال نه به معناي اول است زيرا خشم به معناي اول يك نوع هيجان و برافروختگي دروني است كه سرچشمه حركات خشن مي شود كه در خداوند معنا ندارد و نه به معناي دوم چون هيچ امري منافر با علت و خالق خويش نيست بلكه خشم الهي به معناي برچيدن دامنه رحمت و دريغ داشتن لطف از كساني است كه مرتكب اعمال زشتي شده اند.
پس خشم و خشنودي به آن معناي اول كه ملازم با جسميت باشد را نمي توان به خداوند نسبت داد اما خشنودي به معناي ادراك امر ملائم و موافق با ذات حق و خشم به معناي منع و سد لطف و رحمت اسنادش به خداوند هيچ اشكالي ندارد و اسناد اين اوصاف در آيات و روايات هم ظاهرا به همين معنا است. والله هو العالم
منبع:پرسمان/معارف


