قطعی پنداشتن تئوریهای علمی در «نقد قرآن»!
ایشان با تمجید از علوم تجربی مینویسد:«اندیشمندان میدانستند که:
ـ علم تجربی گوهر تفاوت انسان پیشرفته و عقب افتاده است. همه تمدن بشر از کشاورزی تا صنعت و طب و آموزش و پرورش و مدیریت همگی محصول علوم تجربی است و پیشرفت کشورها به موازات پیشرفت آنان در شناخت و استفاده از علوم تجربی است.
ـ علوم تجربی معتبرترین دانشهای بشری هستند و دقت و صحت علوم دیگر بستگی به میزان هماهنگی آنان با دانش تجربی است».
سپس ادعا میکند که در قرآن خطاهای علمی وجود دارد و مینویسد:
«بنابر آنچه گذشت ما از قرآن انتظار نداریم که از علم تجربی سخن بگوید اما بالاخره قرآن به طور پراکنده به پدیدههای طبیعی اشاره کرده است. هر چند کوتاه، توصیفهایی از آسمان و خورشد و زمین و ماه و انسان و غیر دارد. اگر قرآن از خداست باید این گفتهها درست باشند وگرنه دلیلی قطعی بر غیرالهی بودن قرآنند. در دنباله این فصل نشان داده خواهد شد که اکثر قریب به اتفاق گفتههای قرآن در مورد طبیعت خطاست مگر موارد بسیاری پیش پا افتادهای مثل اینکه خورشید نورانی است و یا آب برای زندگی ضروری است. این خطاها، قطعیترین دلیل بر غیرالهی بودن قرآنند».
و در ادامه نمونههایی از تعارض قرآن و علم را بیان میکند که در ادامه خواهد آمد.
بررسی
از مطالب دکتر سها چند پیشفرض و نتیجه به دست میآید که نیازمند بررسی است:1ـ علوم تجربی معتبرترین دانش بشری است.
2ـ قرآن با علم معارض است.
3ـ مطالب علمی نادرست در قرآن، دلیل بر غیرالهی بودن این کتاب است.
پاسخ اجمالی
اهمیت علوم تجربی (اعم از علوم طبیعی و انسانی) برای زندگی بشر روشن است و این مطلب دکتر سها مورد تأیید ما نیز هست.لیکن از طرفی در علوم تجربی (مثل علوم عقلی، تاریخی و ...) گزارههای قطعی و ظنی وجود دارد.بنابراین نمیتوان همه مطالب هر علم را قطعی پنداشت و هر چه مخالف نظریهها و تئوریهای علمی اثبات نشده است را مردود بدانیم و از طرف دیگر ادعای اینکه «علوم تجربی معتبرترین علم است» نیازمند اثبات است. این ادعایی است که کم و بیش در علوم عقلی و نقلی هم مطرح است.
و نیز در ادامه روشن خواهد شد که اشارات علمی در آیات قرآن حق و مطابق علوم تجربی قطعی است و ادعاهای دکتر سها در موارد خاص آیات، صحیح نیست. بلکه اصولاً هیچ نص قرآنی با هیچ گزاره قطعی علمی تعارض پیدا نکرده است و عموم موارد ادعا شده پندار تعارض بوده است.
پاسخ تفصیلی
اول: قطعی بودن و معتبر بودن همه مطالب علوم تجربی مفهوم لغوى کلمه «علم» و معادلهاى آن، مثل دانش و دانستن، روشن است ولى «علم» معانى اصطلاحى مختلفى دارد که ما براى روشن کردن مقصود خود، از اين کلمه، ناچاريم اشارات مختصرى به آنها بکنيم؛ واژه علم در اين موارد و معانى به کار مى رود:1. اعتقاد يقينى مطابق با واقع، در برابر جهل بسيط و مرکب.
2. مجموعه قضايايى که مناسبتى بين آنها در نظر گرفته شود، هر چند قضاياى شخصى و خاص باشد مانند علم تاريخ (دانستن حوادث خاص تاريخى)، علم رجال و ...
3. مجموعه قضاياى کلّى که محور خاصى براى آنها، لحاظ شده و هر کدام از آنها قابل صدق و انطباق بر موارد و مصاديق متعدد مى باشد، هر چند قضاياى اعتبارى و قرار دادى باشد، به اين معنا علوم غير حقيقى و قرار دادى مانند لغت دستور زبان هم، علم خوانده مى شود.
4. مجموعه قضاياى کلى حقيقى (غير قرار دادى) که داراى محور خاصى باشد و اين اصطلاح علوم نظرى و عملى، از جمله الهيات و ما بعد الطبيعه را در برگيرد.
5. مجموعه قضاياى حقيقى که از راه تجربه حسّى قابل اثبات باشد و اين همان اصطلاحى است که پوزيتيويست ها، به کار مى برند و بر اساس آن، علوم و معارف غير تجربى را علم نمى شمارد: اين اصطلاح امروزه در سطح جهان رواج يافته و طبق آن، علم را در مقابل فلسفه قرار مى دهند.
هر چند جعل اصطلاح اشکال ندارد امّا اصطلاح اخير، به خاطر ديدگاه خاص پوزيتيويست ها در دايره معرفت يقينى و شناخت واقعى انسان است که آن را محدود به امور حسى و تجربى مى پندارند و لذا انديشيدن، در ماوراى طبيعت را لغو و بى حاصل مى دانند.
6. در روايات اسلامى علم در معانى ديگرى از جمله معناى «نور» نيز به کار رفته است.
البته در اين نوشتار مقصود از علوم تجربي «مجموعه قضاياي حقيقي که از راه تجربه حسي قابل اثبات است ميباشد که تقسيمبنديهاي مختلفي دارد».
کاربردهاى علم در قرآن
واژه «علم» در قرآن کريم به چند معنا به کار رفته است:الف: علم به معناى خاص يعنى «الهيات»
قرآن کريم هدف آفرينش جهان را آگاهى انسان از «علم و قدرت الهى» معرفى مى کند. يعنى آگاهى از صفات خدا را به عنوان علم اعلى و هدف خلقت برشمرده است.
و نيز در برخى آيات قرآن از علم «لدنى» يعنى دانشى که خدا به انسان آموزش مى دهد سخن گفته شده است.
البته معنایى از علم، از مصاديق مهم دانش، بلکه با فضيلت ترين علم است، چرا که ارزش هر علم به معلوماتى است که انسان مى آموزد، و هنگامى که معلومات يک علم، آگاهى از صفات خداى متعال باشد، آن علم ارزش بيشترى دارد، چرا که بهترين و با ارزش ترين معلومات جهان را مى آموزد.
ب: علم به معناى عام
قرآن کريم مى فرمايد: (هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ)؛[«آيا کسانى که مى دانند و کسانى که نمى دانند برابرند.»به نظر مى رسد مقصود از «علم» در اين آيه مطلق علم و دانش است که شامل همه اقسام علم مفيد مى شود.
و در آيه ديگر مى فرمايد: (يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنکمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ) «خدا کسانى از شما را که ايمان آورده اند و کسانى را که به آنان دانش داده شده، به رتبه هايى بالا مى برد.»
در اين آيه نيز «ايمان و علم» به عنوان دو معيار جداگانه براى برترى افراد شمرده شده است. از اين جداسازى روشن مى شود که خود «علم» موجب فضيلت افراد است و اين علم مقيد به الهيات نشده است پس مطلق است و شامل همه دانشمندان مى شود.
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ)؛«از ميان بندگان خدا، فقط دانشوران از او هراس دارند».
در اين آيه نيز از دانشورانى ياد شده که نشانه هاى خدا را مى شناسند و عظمت و مقام او را در مى يابند از اين رو از نافرمانى او هراسناکند، اما جالب اين است که بخش قبلى آيه فوق و آيه قبل از آن سخن از نشانه هاى خدا در صحنه طبيعت همچون نزول باران، رويش ميوه هاى رنگارنگ، جاده هاى کوهستانى رنگارنگ و انسان ها و جنبندگان و دام ها با رنگ هاى مختلف است، سپس از دانشمندان فوق الذکر ياد مى شود. اين مطلب نشان مى دهد که مقصود از علم، دانشوران در اين آيه، علوم طبيعى نيز هست، يعنى دانشمندانى که از طبيعت شناسى به خداشناسى مى رسند
.
سير طبقهبندي علوم
علم به معناي قديمي آن، هر نوع واقع بيني و جهانشناسي که از راههاي گوناگون (تجربه، وحي و تفکر) به دست ميآيد را شامل ميشد، از اين رو علم مشتمل بر معارف حسّي، اجتماعي، اخلاقي و حقوقي هم بود، ولي همان طور که در معناي اصطلاحي علم توضيح داديم، اين کلمه معناي جديدي پيدا کرده و آن عبارت است از درک قوانين طبيعت بر اساس تجربه و مشاهدة حسّي.پس اين اصطلاح، يک سير طولاني را از معناي قديمي حکمت يا فلسفه به معناي عام، تا علم تجربي خاص کنوني پيموده است و در اين راه تقسيمات گوناگوني را پذيرفته است. براي روشن شدن مباحث آينده (رابطة علوم با تفسير قرآن) لازم است به طور خلاصه، اشارهاي به اين تقسيمات بشود:
1. از اولين تقسيمات براي علوم، تقسيم معلم ثاني، يعني فارابي است،او علوم را به پنج گروه تقسيم ميکند:
اول. علم لسان، دوم. علم منطق، سوم. علم تعاليم (مثل عدد و ...)، چهارم. علم طبيعي و علم الهي و پنجم. علم مدني و فقه و کلام.
2. حکماي اسلامي علوم را اين گونه تقسيم ميکردند:
3. بيکن (1561 ـ 1626 م) از نخستين دانشمندان حسّ گرا بود که به تقسيم علوم اهتمام ورزيد.
او معتقد بود که علوم را بر اساس ذهن، تقسيمبندي کنيم؛ چون ذهن مرکز علم است از آنجا که سه قوة ذهني داريم (حافظه، خيال و عقل) پس سه نوع علم داريم.
الف. حافظه، تاريخ : 1) طبیعی 2) مدني، سياسي و مذهبي
ب. متخيّله، هنرهاي زيبا (شعر، موسيقي، نقاشي و ...)
ج. عقل، فلسفه : 1) علم طبيعت (فيزيک، رياضي، بيولوژي و …) ، 2) انسان (روانشناسي، منطق و اخلاق)، 3) خدا (فلسفه اولي، الهيات)
4. تقسيمبندي علوم بر اساس روش: در اين تفسير علوم، به چهار گروه تقسيم ميشود که به اين شرح است:
الف. علوم تجربي: که شامل دو قسم ميشود:
اول. علوم طبيعيمانند: فيزيک، شيمي، زيستشناسي و ...
دوم. علوم انساني جامعه مانند: جامعهشناسي، اقتصاد و ... که روش اين علوم، بر اساس مشاهده و تجربة حسّي است.
ب. علوم عقلي: که آن نيز شامل دو قسم ميشود:
اول. علوم منطق و رياضيات
دوم. علم راجع به واقع، يعني فلسفه که شامل فلسفههاي مضاف (مانند فلسفة اخلاق، فلسفة تاريخ و ...) و فلسفههاي غير مضاف (مانند: متافيزيک يا امور عامه) ميشود.
ج. علوم نقلي:
مانند علم تاريخ، لغت و ... که در آنها از نقل استفاده ميگردد (البته منظور در اينجا علوم تعبدي شرعي نيست).د. علوم شهودي: که با علم حضوري، به دست ميآيد مانند: علوم پيامبران(ع) و عرفا.
ـ منابع و روش هاى علمى که در قرآن به آنها اشاره شده است:
قرآن کريم به روش هاى علمى يعنى چهار قسم علوم فوق و منابع مختلف علم اشاره کرده است؛ يعنى: گاهى به شيوه عقلى توجه کرده و انسان ها را به خردورزى و تفکر فرامى خواند و تشويق مى کند.
و گاهى توجه انسان را به طبيعت جلب مى کند و او را به کيهان شناسى و طبيعت شناسى و انسان شناسى و... تشويق مى کند.
و گاهى توجه انسان را به عمق تاريخ جلب مى کند و داستان هاى عبرت آموز پيامبران و ملت هاى پيشين را بيان مى کند، و يا وقايع تاريخى صدر اسلام (همچون جنگ ها و...) را گزارش و ثبت مى کند.
و گاهى از وحى و الهامات الهى به انسان ها سخن مى گويد و علم الهى را که از نزد خدا به برخى انسان ها مى رسد (= علم لدنى) گوشزد مى کند.
آرى هر چند هدف قرآن بيان جزئيات تمام علوم بشرى نيست اما مى توان در قرآن اشاراتى به علوم مختلف يافت. به عبارت ديگر قرآن به روش تعقلى، تجربى، نقلى و شهودى توجه کرده است و نمونه هايى از آنها را در قرآن يادآورى نموده است و همين توجه قرآن به روش ها و منابع علوم، به معناى لزوم به کارگيرى اين منابع است.
چيستي علم (معیار شناخت علم و مراحل شکلگيري آن)
درمورد معیار شناخت علم از غیر علم و روش کار پديد آوردن فرضيه و قانون يا نظريهها، درعلوم تجربي، چند ديدگاه وجود دارد، که آنها را ذکر ميکنيم و مورد بررسي، قرار ميدهيم.
اول: تعمیم استقراء استدلالی (دیدگاه سنتی):
معمولاً قبل از قرن بیستم میلادی بر وجود «استقراء» در علم تأکید میشد و مراحلی برای کشف علت و تعمیم آن مطرح میگردید که به صورت خلاصه اشاره میکنیم:
مراحل کشف قانون
1. مشاهده به وسيلة حواس ظاهري، يعني بررسي و مطالعة امور آنچنان که در طبيعت جريان دارند؛ بدون اينکه هيچ گونه دخالت و تصرف در مقدمات يا شرايط حصول آنها صورت گيرد.2. طبقهبندي اطلاعات به دست آمده از مشاهدة طبيعت.
3. ابراز يک فرضيه توسط دانشمندان مشاهدهگر، فرضيه عبارت است از نظريه يا تئوري خاصي که مشاهدهگر، براي توجيه و بيان امور مشاهده شده، بيان ميکند و به آنها ميافزايد. فرضيه ميتواند در مورد علت يک پديده يا روابط علت و معلول (يعني قانون طبيعي) باشد.
4. تجربه: يعني تکرار مشاهده به وسيلة انجام مورد مشاهده در مکانها و زمانهاي مختلف که توسط مشاهدهگر، با رعايت شرايط تجربه انجام پذيرد.
5 و 6. استقراء استدلالي: اين مرحله مرکب از دو عمل است، از اين رو دو مرحله محسوب ميشود،اول يافتن امري که با امر ملحوظ، داراي مناسبات منظم و ثابت است (يعني پيدا کردن علت)، دوم برقراري قانون کلي، يعني تعميم نتيجة آزمايش.
بررسي: اشکالاتي که در مراحل کشف يک قانون طبيعي، به نظر ميآيد و مانع قطع آور بودن علوم تجربي ميگردد عبارتند از:
1. در مرحلة مشاهده شرط شد که مشاهدهگر، هيچ گونه دخالتي در مقدمات يا شرايط حصول نتيجه نداشته باشد، ولي آيا اين شرط عمل ميشود؟ آيا کسي ميتواند ادعا کند که مشاهدهگر، هيچ گونه سهمي در شيء مورد مشاهده، ندارد و تأثيري بر آن نميکند؟ آيا ميتوان تأثير شخص ووسايل آزمايش را، بر مورد مشاهده به صفر رسانيد؟
تاکنون کسي چنين ادعايي نکرده است و حتي به خلاف مطلب تصريح شده است:
ايان باربور فيزيکدان آمريکايي ميگويد: «ايدهآل مطالعة جهان، چنانکه في نفسه هست، آن است که تأثير فعل و انفعالات اندازهگيري، بر اندازهها يا سنجشهاي به دست آمده ملحوظ شده باشد،در فيزيک جديد، هيچ حد و مرز قاطعي بين يک عين مستقل و يک مشاهدهگر غير فعال، متصور نيست. براي اينکه وضع يک الکترون معلوم شود، ناچار بايد با ذرات يا امواج نور درگير شود. همين کار وضع يا مواضع الکترون را، به نحو پيشبيني ناپذير، بر هم ميزند. در نسبت جرم، اندازه و زمان بندي يک عين (شيء) خواص ثابت آن جسم به تنهايي نيستند، بلکه بستگي به مبناي سنجش مشاهدهگر دارد. اين اختلاط يا درگير شدن مشاهدهگر، اثرات ناشي از جريان اندازهگيري را همسنگر يک عمل فيزيکي ميگرداند».
2. در علم منطق بیان شده که دو نوع استقراء داريم:
الف. استقراء تام که مشاهدهگر، تمام موارد و افراد مورد مشاهده را بررسي ميکن و وصف واحدي در همه بيابد؛ پس آن استقراء تام، مفيد يقين است چون برگشت آن به قياس ميشود.
ب. استقراء ناقص که مشاهدهگر، بعضي موارد و افراد مورد مشاهده را، بررسي و مشاهده کند در اين صورت، اين استقراء مفيد ظن است و موجب قطع و يقين نميشود چون ممکن است بعضي جزئيات ديگر، همين حکم را نداشته باشد.به عبارت دیگر صرف مماثلت و مشابهت کامل نمیتواند موجب تعمیم یک حکم به موارد دیگر شود و این نوعی تمثیل منطقی است که بدون کشف علت واقعی یقینآوری نیست. بيشتر قضايايي که در تجربيات علوم جاري است از همين نوع است.
دانشمند بزرگ، شهيد صدر(ره) در توضيح اشکال استقراء ناقص ميفرمايد:«در اينجا سه اشکال وجود دارد:
نخست. شخص مستدل به دليل استقرائي، اول بايد اثبات کند که هر چيزي که در مورد پديدهاي ظاهر شد، حتماً علتي و سببي دارد، اگر نه ممکن است کسي بگويد که طولاني شدن طول آهن، در هنگام گرم شدن در آتش، هيچ علتي ندارد.
دوم. شخص مستدل بايد ثابت کند که الف علت ب است. يعني بعد از پذيرش اصل عليت ثابت کنيم که همين حرارت، طولاني شدن آهن است و چيز ديگري علت نيست.
سوم. بايد اثبات شود که اين سبب، در همة حالات حتي حالات آينده هم صادق است. يعني هر وقت حرارت در کنار آهن باشد آهن طولاني ميشود».
با توجه به اين اشکالات مهم به استقراء ناقص، متوجه ميشويم که علوم تجربي نميتواند يقينآور باشد.
3ـ بسياري از نظريهها و قوانين علمي، پس از قرنها استواري و دقت و پذيرش دانشمندان، ناگهان فرو ميريزد و با نظريات جديد و کشفيات تازه، باطل ميشود این مطلب دليل بر غير قطعي بودن علوم تجربي است؛ چون مهمترين دليل وجود چيزي، وقوع آن است.
باري اين همه خطاها که در علوم تجربي، به اثبات ميرسد و قوانين و فرضيههاي مهم (مانند هيئت بطلميوسي در علم نجوم يا مدلهاي مختلف در درون اتم و نظرات راجع به نور و گردش سيارات ...) را باطل ميکند، خود دليل خطا پذيري و غير قطعي بودن علوم است و جالب اين است که گاهي، يک مسئلة علمي اثبات و سپس ردّ ميشد و دوباره اثبات ميگرديد، به اين مثال توجه کنيد:
«قانون بوده را در نظر بگيريد که ترتيب فواصل مدارهاي سيارات را از خورشيد، طبق ترتيب يک سلسله اعداد رياضي[40] خاص، بيان ميکند. چندي دانشمندان خاطر خود را به اين امر خوش داشتند که وفاق خوبي بين دادهها و آن فرمول برقرار است. چندي بعد که معلوم شد هيچ تبيين معقولي براي چنين قانوني وجود ندارد، آن وفاق را حمل بر تصادف و اتفاق کردند، ولي در ايام اخير توجه داننشمندان، در پرتو فرضيههاي جديد، در باب منشأ منظومة شمسي دوباره به اهميت و احتمال صحت قانون بوده جلب شده است».
دوم: اثباتپذیری
عموم پوزیتویستها (positivists) و پوزیتیویسم منطقی معتقد بودند، تنها قضایای معنادار و علمی هستند که به وسیله حسّ و تجربه تحقیقپذیر باشند و قضایایی که فراتر از تجربه است یا معادل حسی ندارند، بیمعنا بوده و از جهان علم خارجاند؛ آنها مثال میزدند به این که اگر کسی ادعا کند که طول اجسام جهان نسبت به روز قبل بمدار یک دهم بلندتر میشود، این سخن او غیرعلمی است چون این نظر را با تجربه نمیتوان اثبات نمود.طبق این اصل، اغلب عبارات معهود در فلسفه، و همه جملات (گزارهها قضیههای) متداول در متافیزیک، اخلاق و الهیات، نه صادقاند، نه کاذب، بلکه فاقد معنا (یعنی «شبه قضیههای فارغ» و تهی از هر گونه دلالت حقیقی) هستند، هیچ نوع محتوای واقعی و معنای محصل ندارند.
از نظر پوزیتیویستهای منطقی:
«تمامی گزارههای حقیقی یکی از این دو صورت را دارند: یا تحلیلی (همان گویانه)اند و یا قابل اثبات تجربی؛ جملههایی که نه تحلیلی و نه قابل اثبات تجربی باشند، حقیقتاً بیمعنا یا مهمل هستند».با توجه به این که پوزیتویسم منطقی جایگاهی برای «ماورای طبیعت» و متافیزیک قایل نیست و گزارههای متافیزیکی را به دلیل آن که نه تجربیاند و نه تحلیلی، مهمل تلقی میکنند، به نظر میرسد ادعای خودشان نیز یک ادعای متافیزیک و بیمعنا است و اینکه گفتهاند: «هر چه با تجربه قابل اثبات باشد با معنا و علمی است»، خودش تجربی و عملی نیست؛ زیرا نه گزارهای تحلیلی است و نه گزارهای آزمونپذیر، پس بیمعنا است و بر این اساس، اگر قرار باشد هر چیزی که معادل محسوس ندارد غیر علمی و بیمعنا باشد بسیار از کلمات در قوانین علمی و خصوصاً در فیزیک نوین، ریاضیات و ... که از غیر اجسام سخن میگوید و نیز کلمات چون «هر» و «همه» که در قضایای کلی علمی به کار میرود، معادل خارجی ندارد پس نباید علمی باشد و در مقابل، برخی مواقع پیشبینی طالع بینان نیز درست از آب در میآید؛ پس باید آن را علمی قلمداد نمود.
با توجه به امثال این مشکلات بود که مکتب پوزیتیویسم، حتی از سوی طرفداران خود همچون ویتگنشتاین متأخر و پوپر در معرض نقد و انتقادهای شدیدی قرار گرفت؛ و به مرور زمان، پوزیتیویستها از اثباتپذیری دست برداشته و نظریه تأییدپذیری و سپس ابطالپذیری تجربی را دنبال کردند؛ زیرا متوجه شدند که اگر ملاک معناداری جملهها، اثبات تجربی آنها باشد، بسیاری از گزارههای تجربی نیز باید بیمعنا تلقی شود؛ چون توان اثبات یقینی و 100% را ندارند و تنها تأییدپذیری یا ابطالپذیری آن میسّر است. این نحلة فلسفی در مرحلة دیگری به ابزار انگاری روی آورد و بر این مطلب اعتراف کرد که بشر توان کشف واقع را ـ به صورت اثبات یا تأیید و یا ابطال ـ نداشته و تنها در قانع ساختن ذهن موفق است.
مرحوم علامه طباطبایی نیز جمود بر حسّ و تجربه را خرافه دانسته و میفرماید:
«علوم الطبیعة إنّما تبحث عن خواص الطبیعة ... و امّا ما وراء ذلک فلا سبیل لها إلی نفیه و ابطاله فالاعتقاد بانتفاء مالا تناله الحسّ و التجربّة من غیر دلیلٍ من اظهر الخرافات؛ علوم طبیعی از خواص طبیعت بحث میکند ... و اما غیر (بالاتر) از آن را، نه میتواند نفی یا باطل کند. بنابراین اعتقاد به مردود شمردن آنچه که حسّ و تجربه به آن راه ندارد، (آن هم بدون دلیل) خرافات آشکار است».
مراحل کشف قانون علمي در نظرية اثباتپذيري
در اوايل قرن بيستم، پوزيتيويستها راه حل ديگري، براي تشکيل و کشف قانون در علوم تجربي، ارائه کردند که از شش مرحله تشکيل ميشود:1. مرحلة مشاهده يا تجربه: که دانشمند از طريق مشاهدة فعال، مانند آزمايش در آزمايشگاه و يا مشاهدة منفعلانه، مانند رصد يک کسوف يا خسوف، به بررسي يک پديده طبيعي ميپردازد.
2. مرحلة تعميم استقرائي: که اين امر ذهني است و مشاهدهگر، وقتي در اثر تکرار مشاهدات، به يک آمادگي روحي رسيد که بتواند، يک حکم کلي بنمايد، مرحلة تعميم استقرائي انجام ميگيرد.
براي مثال: وقتي مشاهدهگر، در چند مورد، تجربه کرد که آب در صد درجه، به جوش ميآيد، در ذهن خود، يک حکم کلي ميکند که آب، هميشه در صد درجه، به جوش ميآيد.
3. مرحلة فرضيه: و آن وقتي است که همان تعميم استقرايي را، دانشمندان به صورت يک جمله، بيان و اظهار ميکند (آب هميشه، در صد درجه، سانتيگراد، به جوش ميآيد).
4. اقدام در جهت اثبات فرضيه: که معمولاً اين مرحله، توسط همکاران مشاهدهگر، انجام ميشود و فريضة او در مکانها، زمانها و حالتهاي مختلف، مورد آزمايش قرار ميگيرد.
5. اگر فرضية مورد آزمايش، نقض شد، يعني يک مورد خلاف آن ثابت شد (که آب در نود درجه، به جوش آمد) آن فرضيه باطل و رد ميشود، چون نقيض موجبة کليه، سالبة جزئيه است.
و اگر فرضية مورد بحث اثبات شود، يعني در حالتها، مکانها و زمانهاي متفاوت، نتيجه يکسان داد، پس آن فرضيه تبديل به قانون ميشود که وارد مرحلة ششم ميشويم.
6. قانون (law) هميشه معتبر است و اگر در جايي بطلان آن اثبات شد، معلوم ميشود در مقدمات آن اشکالي وجود داشته است، وگرنه قانون هميشه، معتبر و ثابت است.
نکته:در اين مورد، فرضيه و قانون تقابل دارند و هر فرضيهاي که ثابت شود، درعلم ميماند و همين مطلب است که هنوز در فکر بسياري از روشنفکران، وجود دارد که قوانين طبيعي، ثابت و هميشگي است و به خاطر همين است که به اين نظر، نظرية اثبات پذيري گويند؛ چون قوانين علمي را قابل اثبات ميداند.
بررسي:بسياري از اشکالات نظرية اول (مراحل کشف قانون قبل از پوزيتيويستها) به اين نظريه هم وارد است، علاوه بر آنها، يکي از دانشمندان اخير غرب، به نام پوپر، اشکالاتي بر اين نظريه وارد کرد که به صورت مختصر ذکر ميکنيم:
1. روانشناسي، کشف و ابداع مراحل سه گانة اوليه (مشاهده، تعميم، فرضيه) را تأييد نميکند، يعني هيچ فيزيکداني براي کشف يک قانون، اين مراحل را نگذرانيده است و تا سؤالي نباشد شروع تجربه، بيمعناست.
2. مرحلة چهارم و پنجم از لحاظ منطقي معيوب است؛ چون در مطالب پیشین بیان شد که استقراء حجت نيست و اگر هزار قضية شخصيه با هم جمع شود، نتيجة کلي نميدهد. پس طبيعت نميتواند نظريهاي را اثبات کند و از آن قانون توليد ميشود.
براي مثال: اگر هزار بار هم آب، در صد درجه به جوش آيد، باز هم احتمال دارد در شرايط جديدي اين اتفاق نيفتد.
سوم: ابطالپذیری
در واکنش به نظریه پوزیتیویستهای منطقی که با اشکالات و تناقضات اساسی و متعددی همراه بود، برخی مانند «کارل ریموند پوپر» فیلسوف اتریشی که مدتها جزو پوزیتیویستهای منطقی شمرده میشد و در واقع بزرگترین منتقد این نهضت بوده و انتقادات اساسی خود را باعث در هم شکستن پوزیتیویسم منطقی میداند،ملاک علمی بودن و معنا داشتن یک قضیه را نه اثباتپذیری تجربی بلکه درست مقابل آن یعنی ابطال پذیری تجربی تلقی کردند.او در تبیین نظریه خود چنین مینویسد:
«مسلم است که ملاک من در تجربی یا عملی شمردن دستگاهی که از گزارهها، تن دادن آن دستگاه به آزمون تجربی است. بدین ترتیب، این معنا به ذهن میآید که به عنوان اثباتپذیری، ابطالپذیری دستگاهها را معیار تمییز بگیریم. یعنی در نظر من، علمی بودن هر دستگاه، در گرو اثباتپذیری به تمام معنای آن نیست، بلکه منوط به این است که ساختمان منطقیش چنان باشد که ردّ آن به مدد آزمونهای تجربی میسّر باشد. هر دستگاه علمی تجربی، باید در تجربه قابل ابطال باشد».
سپس چنین مثال میزند:
«لذا گزارة «فردا در اینجا یا باران خواهد بارید، یا نخواهد بارید» را تجربی نمیشماریم، زیرا ابطالبردار نیست، حال این که گزاره «فردا در این جا باران خواهد بارید» را تجربی میشماریم».
بنا بر نظریه ابطالگرایی، میتوان با توسل به نتایج آزمایش و مشاهده نشان داد که برخی از نظریهها باطلند. مثلاً گزاره «هرگز روز چهارشنبه باران نمیبارد» ابطالپذیر است؛ زیرا به محض مشاهده باران باطل میشود.
طبق نظریه پوپر، گزارههای متافیزیکی معنا دار اما غیر علمی است.
مراحل تشکيل نظرية علمي در نظرية ابطال پذيري
پوپر پس از اشکالاتي که به نظرية پوزيتيويستها نمود، پيشنهاد کرد که کلمة فرضيه و قانون را کنار بگذاريم و کلمة «نظريه علمي» را جايگزين آنها کنيم. او براي تشکيل يک نظرية علمي پنج مرحله معرفي ميکند:1. مرحلة مسئله يا مرحله عدم رضايت از راه حل يک مشکل که در اين مرحله، شخص از راه حل خود، يا ديگران، نسبت به يک مشکل علمي ناخشنود ميشود و آن را نميپذيرد.
2. مرحلة حدس: که دانشمند پس از تفکر دربارة مسئله، يک نظريه يا راه حل جديد پيشنهاد ميکند که غالباً از روي الهام و حدس است. براي مثال: دانشمندي مدل حرکت خورشيد به دور زمين را، نميپذيرد و در اثر تحقيق و فکر، حدس ميزند که زمين به دور خورشيد ميچرخد و يا نيوتن از افتادن سيب، بر زمين نظرية جاذبة زمين را حدس ميزند.
3. مرحلة استنتاج قضاياي قابل مشاهده و تجربه از راه حل جديد، براي مثال: از نظرية جاذبة زمين، تعدادي گزارة قابل تجربه به دست ميآوريم، براي مثال: اگر زمين جاذبه دارد، پس بايد برگ درخت هم، به طرف زمين سقوط کند و اگر چيزي داراي جرم، به طرف زمين سقوط نکند، در آن مکان جاذبه وجود ندارد.
4. اقدام درجهت ابطال قضاياي قابل مشاهده و تجربه: چون نقض قضية موجبة کليه، سالبه جزئيه است؛ پس هر گاه يک مورد نقض پيدا شد و جسمي، به طرف زمين سقوط نکرد، نظرية جاذبه باطل و بياعتبار ميشود، ولي اگر در همة موارد، قضاياي استنتاج شده (قابل مشاهده)، باطل نشد، قانون توليد نميشود؛ چون گزارههاي شخصي، قدرت تخريب گزارههاي کلي را دارد، اما قدرت توليد گزاره کلي ندارد (چون استقراء حجيت ندارد) پس اشکال منطقي که به پوزيتيوستها، وارد بود در اينجا وارد نميشود.
5. اگر قضاياي قابل مشاهده (استنتاج شده) باطل نشود، نظريه در علم ميماند و مبناي عمل قرار ميگيرد، البته تا وقتي که نظرية جديد و بهتر وارد ميدان نشود. و اگر قضاياي قابل مشاهده باطل شود، طبق نظر پوپر (بر خلاف نظرية پوزيتيوستها) نظريه از حوزة علم خارج نميشود، بلکه مبناي عمل قرار ميگيرد تا وقتي که نظرية کاملتر و بهتري پيدا شود و جايگزين آن گردد.
براي مثال: اين نظريه که «هر جسم در اثر حرارت منبسط ميشود» تاکنون موارد نقض متعددي، براي آن اثبات شده است، مانند يخ و بيسموت و لاستيک که در اثر حرارت منقبض ميشوند، ولي چون نظرية بهتري ابراز نشده تا اشکالات نظرية اول را برطرف کند و جايگزين آن شود اين نظريه هر چند از لحاظ منطقي، بياعتبار است اما هنوز در علم باقي مانده و مبناي عمل قرار ميگيرد و فقط موارد نقض آن استثناء ميگردد.
بررسی
الف: در نظر پوپر تقابل قانون و فرضيه، معنا ندارد و اصلاً در علم، قانون قطعي وجود ندارد، بلکه نظرياتي است که قدرت پيشبيني و تبيين پديدههاي طبيعي را دارد و به اصطلاح، افسانههاي مفيد است و از روي ناچاري به آنها روي ميآوريم.ب: در نظر قدما قضاياي علمي، مطابق واقع بود، از اين رو مجربات را از يقينيات و مبادي برهان ميدانستند، لکن دکارت در اين مطلب تشکيک کرد، هيوم ارزش آن را کم ساخت، کانت مطابقت قضاياي علمي با واقع را، زير سؤال برد و در نهايت پوپر ارزش رئاليستي تجربيات را زايل کرد و بيان نمود که معيار صحت قضاياي علمي، همان کارآيي در تبيين امور واقع بالفعل مشهود و پيش بيني امور است و ممکن است، يک قضيه (مانند اينکه: چون الف صفت ب را دارد پس الف علت د است) در پيشبيني و تبيين امور موفق باشد و در عمل،کارآيي داشته باشد اما صادق و مطابق واقع نباشد؛ يعني الف داراي دو صفت ب و ج باشد که ما گمان کنيم، به خاطر صفت ب است که «د» را به وجود ميآورد، ولي در واقع به خاطر صفت ج باشد ولي قضية «الف علت د است» صحيح مينمايد.
ج: اشکال فلسفی، مبنی بر قطعی نبودن گزارههای مشاهدتی و مسبوق بودن آنها به نظریهها که امکان قطعی گزارههای عام به وسیله گزارههای مشاهدتی را ادعا دارد.
د: اشکال دیگر بر جامعیت و مانعیت ابطالپذیری به عنوان معیار تمییز شده است و اینکه «طبقهای از گزارهها وجود دارد که برای علم کاملاً اساسی هستند و اصولاً میتوان آنها را با مشاهده «اثبات» کرد، ولی نمیتوان «ابطان» نمود، و اینها عبارتاند ازگزارههای وجودی نا محدود (مانند: اشیای قرمز وجود دارد) که وجود چیزی با ویژگیهای خاص معینی را ادعا دارد، بدون محدود کردن به ناحیهای از زمان یا فضا. بنابراین به نظر میرسد که برای تعلق یک گزاره به علم، ابطالپذیر بودن آن نه ضروری است و نه کافی».
چهارم: تأییدپذیری
مشکلات نشأت گرفته از اصل «اثباتپذیری» تا آنجا به پیش رفت که نه تنها متافیزیک بلکه علم را نیز تهدید به ابطال میرد؛ در حالی که پوزیتیویستهای منطقی با خیال آسوده حقیقت تزلزل ناپذر علوم جدید را مسلم گرفته بودند، معلوم شد اصل «تحقیقپذیری» بر قوانین علمی نیز ابقا نخواهد کرد. از اینرو به فکر چاره افتادند و افرادی چون ای. جی. آیر،[55] (1989 ـ 1910) رودلف کارناپ و همپل (1905) درصدد تعدیل معیار «اثباتپذیری» بر آمدند و بدین ترتیب ایدة اثباتپذیری ضعیف» مطرح شد و رفته رفته اصل «اثباتپذیری» جای خود را به اصل دیگر یا معیار قویتری به نام «تأییدپذیری» داد.
این که »نظریة اثباتپذیری ضعیف» را به عنوان معیاری برای تمییز مطرح کرد، مقصودش از آن، این بود که بتواند احتمال صحت یک گزاره را به وسیله تجربه اثبات نمود.
او بر این اعتقاد بود که گزاره را میتوان معنادار تلقی نمود که بتوان از آن یک یا چند گزاره مشاهدتی ولو به ضمیمه مقدمات اضافی و مشخصی دیگر، استنتاج نمود.
باری چکیده و لُبّ این اصل این است که بر طبق این معیار، یک قضیه فقط در صورتی معنا دارد که امکان تأیید آن وجود داشته باشد. یعنی بتوان قضایای صادقی از آن بیرون کشید.
اشکال اساسی این صورتبندی این است که هر گزاره بیمعنایی را به عنوان اثباتپذیر، مجاز میشمارد.
کارناپ و همپل نیز تلاش کردهاند تفسیر دیگری از «تأییدپذیری» ارایه کنند؛ از اینرو معتقد شدند به این که تنها گزارههای که بتوان آنها را در قالب زبان تجربی بیان نمود، معنادار به حساب میآید.
از آنجا که کارناپ و همپل نتوانستند تعریف مشخص و قابل قبولی را از زبان «تجربی» به دست دهند، تفسیر این دو نیز با اعتراضهای روبهرو شد:
از جمله اینکه معیار پیشنهادی آنها بسیار محدود کننده بود و موجب حذب بسیاری از قضایای مشتمل بر مفاهیم نظری، از دایره علم میشد.
شاید معیار «تأییدپذیری» در تفسیر برخی طرفداران آن مانند کارناپ و همپل، به معیار تلفیق نزدیک باشد؛ چون آنها برای معنادار شمردن یک گزاره، امکان تأیید (ولو جزئی) برای آن گزاره یا نقیض آن را، کافی میدانند . ولی اشکال آن این است که هر گزاره بیمعنا را به عنوان «تحققپذیر» مجاز میشمارد. در نقد دیدگاه پوزیتیویسم همچنین میتوان گفت: از یک سو هیچ دلیلی بر انحصار معناداری در گزارههای تحقیق تجربی وجود ندارد و از سوی دیگر بر اساس آن، خود این معیار (تحقیقپذیری) بیمعنا است زیرا نه یک گزارهای تحلیلی است و نه آزمونپذیر و قابل تجربه، پس بیمحتوا است و از سوی سوم طبق این معیار، حتی قوانین کلی علمی نیز بیمعنا خواهد بود؛ زیرا برای قوانین کلی راه آزمون تجربی وجود ندارد. بر فرض هم که این دیدگاه صحیح باشد، تعمیم آن از علوم تجربی به علوم انسانی و گزارههای دینی، ناصواب است؛ زیرا روش و موضوع آن دو متفاوت است.
جمعبندي و نتيجهگيري
از مطالب گذشته روشن شد که استقراء ناقص دو حالت دارد:الف. استقراء ناقص، بدون ضميمه شدن دليل خارجي (مانند بديهي عقلي يا کشف علت يا بداهت حس) به آنکه اين نوع از استقراء يقين به معناي اخص نميآورد؛ اگرچه يقين به معناي اعم ميآورد و بيشتر قضاياي علوم تجربي، از اين قبيل است.
ب. استقراء ناقص، به همراه دليل خارجي (مثلاً به همراه بديهي عقلي يا کشف علت توسط عقل) که يقين به معناي اخص (اطمينان مطابق واقع) ميآورد، ولي اين نوع قضاياي تجربي، در حقيقت به قضاياي عقلي، بر ميگردد و اعتبار خاص خود را، از عقل کسب ميکند.
نکته دیگر اینکه در نظر دانشمندان متأخر (مثل پوپر) نظريات علمي، افسانههاي مفيد است که مبنايي براي عمل و کارايي است و واقعنما نيست تا صادق يا کاذب باشد و دیدگاه اثباتپذیری هم قابل قبول نبود چرا که بسیاری از گزارههای علمی را از حوزه علم خارج میکرد و نظریه تأثیرپذیری هم مشکلات خاص خود را داشت. را برای تعیین معیار علم از غیرعلم از مجموع دیدگاههای اثباتپذیری، ابطالپذیری و تأیید پذیری ارائه کردهاند که نوعی جمعبندی بحث است:
در پایان یادآوری میشود که برخی معاصران مناسبترین معیار برای تمییز «علم» از غیر «علم» را باید در تلفیقی از معیارهای یاد شده یافتهاند و بر آنند که میتوان گفت گزارة علمی (تجربی)، گزارهای است که بتوان با استفاده از تجربه در باب آن داوری کرد، خواه این داوری به اثبات یا تأیید و یا ابطال آن گزاره منجر گردد؛ از سوی دیگر، هر گزارهای که واجد چنین ویژگیای نباشد، از قلمرو «علم تجربی» خارج است».
منبع:پرسمان


